Wednesday, June 24, 2009

عبدالله شهبازی؛ حامی دیروز احمدی نژاد، دوست امروز موسوی



براستی روزگار عجیبی است! یکی از عجایب این روزگار مواضع سیاسی عبدالله شهبازی و اعلام کناره گیری ایشان از ادامه ی همکاری با صدا و سیمای حکومت اسلامی است. عبدالله شهبازی نامی نا شناخته نیست. وی از توده ای هایی بوده که در زندان های حکومت اسلامی تواب شد و با پیوستن به پژوهش گران وزارت اطلاعات به یکی از تولید کننده گان و طراحان صنعت تهاجم فرهنگی و کاشفان توطئه های رنگارنگ کانون های قدرت صهیونیستی و امپریالیستی و بهائی های مخفی و علنی تبدیل شد. عبدالله شهبازی در سال هشت و چهار از رأی دهنده گان و مبلغان احمدی نژاد بود ، امروز اما ایشان در اعتراض به کودتای انتخاباتی احمدی نژاد و هم چنین در دفاع از رأی خود به موسوی به یکی از مخالفان احمدی نژاد تبدیل شده است. من در این مقاله می کوشم با مرور مواضع سیاسی ایشان در چهار سال گذشته، گزارش و تصویری از اندیشه و ادبیات سیاسی وی ارائه دهم. آن چه می خوانید بر گرفته از وبگاه ایشان به نام یادداشت های پراکنده http://www.shahbazi.org/blog/index.htm است. به باور من کم ترین چیزی که می توان درباره ی اندیشه و ادبیات سیاسی عبدالله شهبازی گفت، این است که اندیشه و ادبیات وی، پیوندی وثیق با اندیشه و ادبیات سیاسی احمدی نژاد ها دارد، حتا اکنون که معترض عمل کرد احمدی نژاد است.

عبدالله شهبازی در شنبه 4 تير 1384/ 25 ژوئن 2005، ساعت 2:30 صبح در وبگاه خویش در استقبال از پیروزی احمدی نژاد نوشت: « سرانجام احمدي‌نژاد پيروز شد و جامعه ايراني مرحله جديدي از تطور خود را آغاز کرد. من اين تحول را به فال نيک مي‌گيرم. اين تحول انتقال قدرت از يک نسل به نسل ديگر است و داراي پيامدهايي چنان عميق که مي‌توان آن را گونه‌اي از «انقلاب» شمرد. تحولي ناگزير که مي‌توانست خونين شود و مصائبي عظيم براي جامعه به ارمغان آورد.» وی در ادامه ی همین یادداشت می نویسد: « به من مي‌گويند که احمدي‌نژاد «هيولا»يي است که با حمايت «کانون‌هاي توطئه‌گر» آمده تا تحجر را بر ايران حاکم کند. به اين باور ندارم زيرا بسياري از حرف‌هايي را که درباره پيشينه و کارنامه احمدي‌نژاد، و فرايند برکشيده شدن او در ميان مردم، ساخته‌اند به يقين مي‌دانم که دروغ است.»

ایشان در یادداشت دوشنبه 30 خرداد 1384/ 20 ژوئن 2005، ساعت 4:15 صبح، با عنوان سونامی در کاست قدرت درباره ی آرا و پیام انتخابات سال هشت و چهار نوشته بود: « آراء بالاي احمدي‌نژاد، و حتي آراء قابل‌توجه کروبي، بيانگر رويکرد عميق بخش مهمي از جامعه ايراني به سياست‌هاي مُلهم از عدالت اجتماعي است. بيزاري مردم از تعميق فاصله طبقاتي، گسترش بي‌عدالتي، سوء مديريت و فساد دستگاه اداري و سيطره «طبقه جديد» (بورژوازي بوروکراتيک نوخاسته) مهم‌ترين پيام انتخابات اخير بود و به همين دليل بخش مهمي از مردم احمدي‌نژاد را برگزيدند. »

پس از گذشت چهار ماه ایشان در یادداشت سه‌شنبه 17 آبان 1384/ 8 نوامبر 2005، ساعت 2 صبح، از بیم و امید خود نسبت به دولت سوم تیر چنین نوشت: « اميد مي‌رفت که «پيام سوّم تير» به درستي شناخته شود و حرکتي نو در مسيري نو آغاز شود. ولي امروز، با چهره‌اي از «دولت سوّم تير» مواجهيم که نمي‌تواند مقبول رأي‌دهندگان به احمدي‌نژاد باشد؛ همانان که، با اميد به «تحول»، فردي کمتر شناخته شده يا ناشناخته را به حلقه حکومتگران و مديران تحميل کردند؛ حلقه‌اي که به سرعت به سمت تصلب و کاست‌گونه شدن پيش مي‌رفت. زمزمه‌هاي اين ناخشنودي ديري است که شنيده مي‌شود و اينک با انتشار نامه جمعي از فعالين ستادهاي انتخاباتي احمدي‌نژاد شکلي جدّي‌تر مي‌يابد.» ایشان در ادامه در همین یادداشت می نویسد: « احمدي‌نژاد مي‌توانست، و هنوز نيز مي‌تواند، جسورانه راه اعمال نفوذ لابي‌هاي شناخته شده قدرت را سد کند و «پيام سوّم تير» را در انتقال اهرم‌هاي دولتي از اين و آن لابي به لابي‌هاي رقيب تقليل ندهد. اگر چنين کند، او مي‌تواند همچنان نماد و پرچمدار تحولي ژرف و راستين باشد که نظام برخاسته از انقلاب شکوهمند اسلامي سخت نيازمند آن است.»

عبدالله شهبازی که از یهود ستیزان شهره ی ایرانی است، از اعلام تردید احمدی نژاد درباره ی جنایت و فاجعه ی هولوکاست بسیار شاد شد. وی در یادداشتی در تاریخ پنجشنبه اوّل دي 1384/ 22 دسامبر 2005، ساعت 2:15 صبح، با عنوان آزمون هولوکاست و تراژدي دمکراسي در جهان امروز ، نوشت: « خانم دبورا ليپشتات، مورخ سرشناس آمريکايي مبلغ هولوکاست، در وبلاگش مواضع دکتر احمدي‌نژاد در زمينه هولوکاست را پيگيرانه دنبال مي‌کند. اين خانم مورخ در يادداشت‌هاي 16 دسامبر 2005 مي‌نويسد: « بعضي مردم بمب‌هايي پرتاب مي‌کنند که خسارات عظيمي براي ديگران به بار مي‌آورد و ديگران کلماتي پرتاب مي‌کنند که سبب مي‌شود ديگران بمب بياندازند. اين است خطر اظهاراتي مانند سخنان احمدي‌نژاد». سخناني زشت‌تر از اين را از زبان يک مورخ نمي‌توان شنيد. اگر مقامات رسمي دولت اسرائيل يا ايالات متحده آمريکا يا بريتانيا چنين سخناني گفته بودند، که مي‌گويند، قابل هضم بود... خانم ليپشتات آزاد است که هر چه مي‌خواهد بنويسد ولي منتقدين از چنين آزادي برخوردار نيستند. و حتي اگر رئيس يک دولت، مانند دکتر احمدي‌نژاد، در اين زمينه ترديد کند، همين مورخ، در کنار نظاميان و سياستمداران افراطي جنگ‌طلب، خود را محق مي‌داند که کشور او را به «بمباران» تهديد کند. اين است تراژدي دمکراسي در جهان امروز.»

ایشان در پی پیروزی حماس در یادداشتی به تاریخ جمعه 7 بهمن 1384/ 27 ژانويه 2006، ساعت 3:45 صبح، با عنوان پیروزی حماس، رستاخیز خاورمیانه نوشت: « تحولات ماه‌هاي اخير در منطقه خاورميانه شگفتي‌برانگيز است. موفقيت دکتر احمدي‌نژاد در انتخابات رياست‌ جمهوري ايران، نتايج انتخابات عراق به سود شيعيان، و اينک پيروزي حماس. اين حوادث نامنتظر پيکره‌هاي تحولي عظيم را شکل مي‌دهد: رستاخيز خاورميانه- رستاخيزي که بر بنياد «بيداري اسلامي» استوار است.» وی در یادداشتی دیگر درباره ی پیروزی حزب الله لبنان نیز این گونه اظهار نظر می کند: « من، مانند ميليون‌ها ايراني ديگر، لحظه به لحظه ناظر تحولات شگرف لبنانم و براي پيروزي حزب‌الله و رهبر ارجمند آن، سيد حسن نصرالله عزيز، دعا مي‌کنم. امشب نيز، مانند هزاران تن ديگر، براي پيروزي ايشان سوره فتح را خواندم.»

عبدالله شهبازی در یادداشتی به تاریخ پنج‌شنبه 21 ارديبهشت 1385/ 11 مه 2006، يک بعد از ظهر، در نوشته ای با عنوان نامه ی احمدی نژاد به جرج بوش، نوشت: « نامه احمدي‌نژاد به جرج بوش اقدامي هوشمندانه بود که داراي پيامدهاي بزرگ است... لحن نامه ساده، مؤدبانه و بي‌تکلف است. از موضع هماردطلبي و ستيزه‌جويي سخن نمي‌گويد. خشن و دافعه‌برانگيز نيست. به عکس، رايحه صلح‌طلبي، دلسوزي براي بشريت و معنويت و خداجويي به شکلي صادقانه در آن موج مي‌زند. بنابراين، نامه مي‌تواند، و توانست، در محافل و انجمن‌هاي ضدجنگ و مسيحي تأثيرات ژرف بر جاي نهد... نامه احمدي‌نژاد به بوش تا حدود زيادي تبليغات نئوکان‌ها را خنثي کرده و تأمّل جدي را در قبال سياست‌هاي دولت بوش سبب شده است.»

عبدالله شهبازی در نوشته ای با عنوان نئوکان ها و تهاجم نظامی به ایران، در تاریخ سه‌شنبه 12 ارديبهشت 1385/ 2 مه 2006، ساعت 6 صبح، با تکیه به پژوهش ها و کشفیات خود درباره ی کوشش کانون های توطئه در تضعیف دولت احمدی نژاد می نویسد: « بخش ديگري از عمليات پنهان براي شروع حمله نظامي به ايران بايد در داخل ايران رقم خورد. مطلعيني مانند سيمور هرش از اوائل سال 2005 درباره شروع عمليات پنهان آمريکا در درون ايران سخن گفته‌‌اند. به گمان من، آمريکائيان در ايران داراي شبکه پنهان قابل‌اعتنايي نيستند. اين انگليسي‌ها و اسرائيلي‌ها هستند که، درست مانند سال‌هاي نهضت ملّي شدن صنعت نفت و کودتاي 28 مرداد 1332، در کسوت «پيمانکاران اطلاعاتي» شبکه‌ها و عوامل خود در داخل ايران را در اختيار آمريکائيان قرار داده‌اند؛ از اين طريق هم سود خود را مي‌برند و هم آمريکائيان را به دنبال خود مي‌کشند... در ماه‌هاي اخير چه حوادث مهم تشنج‌آميزي در درون کشور رخ داده است؟ در پشت اين حوادث ردپاي «عمليات پنهان» به روشني قابل رؤيت است. چرا در محرم امسال، يعني در اوّلين محرم دوران رياست‌جمهوري دکتر احمدي‌نژاد، به‌ناگاه قمه‌زني در مناطقي که در طول تاريخ خود فاقد چنين سنتي بودند به شکلي گسترده و سازمان‌يافته به راه مي‌افتد؟ چرا به‌ناگاه برخي تعرضات صورت مي‌گيرد که يکي از پيامدهاي مهم آن تضعيف پايگاه نظام در نواحي مرزي کردستان و لرستان است؟ شيوع «پديده بدحجابي» مسئله جديدي نيست. چرا درست در اين برهه حساس از تاريخ ايران اعتراض به آن به شکلي سازمان‌يافته اوج مي‌گيرد و تقابل ميان برخي از علما با رئيس‌جمهور را پديد مي‌آورد؟ چرا سخنان مشاور هنري رئيس‌جمهور، با هدف تشديد تعارض ميان تعدادي از علما با رئيس‌جمهور، به شکلي تحريک‌آميز نقل مي‌شود؟ آيا زمزمه جمع‌آوري قليان از اماکن عمومي تقابل بخش مهمي از جوانان و نوجوانان با نيروي انتظامي و نارضايتي آنان از دولت احمدي‌نژاد را در پي نخواهد داشت؟» شهبازی در تاریخ پنجشنبه 17 آبان 1385/ 9 نوامبر 2006، ساعت 11:30 بعد از ظهر، در یادداشتی با عنوان: « اقدام دکتر احمدي‌نژاد در بهم‌ريزي ساختار متصلب سازمان مديريت و برنامه‌ريزي قابل ستايش است» می نویسد: « اين اقدام به جسارت فوق‌العاده نياز داشت و احمدي‌نژاد نشان داد که از اين جسارت برخوردار است. اميد که با دقت و کار کارشناسي جدّي ساختاري جديد جايگزين ساختار گذشته شود... احمدي‌نژاد اوّلين رئيس دولت پس از انقلاب است که جسارت درافتادن با اين هيولاي ايران برباد ده را داشت و اين اقدام او قابل ستايش است. عبدالله شهبازی درباره ی بحران بازداشت ملوانان انگلیسی در یادداشتی به تاریخ شنبه 25 فروردين 1386/ 14 آوريل 2007، ساعت 1:30 بعد از ظهر، چنین نوشته است: « اين روزها، در ميان بخشي از نخبگان سياسي و فرهنگي، «گير دادن» به اقدامات دکتر احمدي‌نژاد، به هر بهانه‌اي، مُد روز شده است. آزادي 15 عضو نيروي دريايي انگليس از اين دست است... اقدام دکتر احمدي‌نژاد در آزادي ملوانان بازداشت شده بريتانيايي به موقع و هوشمندانه بود. احمدي‌نژاد نشان داد که با درايت و جسارتي فراتر از دو سلف خود، خاتمي و هاشمي، امواج تحميل شده را مهار مي‌کند؛ امواجي که گاه کيان مملکت را در معرض مخاطرات جدّي قرار مي‌دهد.»

ایشان در یادداشتی با عنوان: « برکناري پورمحمدي و آغاز تحولات ساختاري در سراسر کشور» در تاریخ جمعه 23 فروردين 1387/ 11 آوريل 2008، ساعت 2:30 بعد از ظهر، می نویسد: « سرانجام، برکناري مصطفي پورمحمدي از وزارت کشور قطعي و اعلام شد. اين حادثه‌اي ميمون در دولت دکتر احمدي‌نژاد است که بايد به فال نيک گرفت... در زمان انتخاب کابينه، احمدي‌نژاد با فشار شديد از سوي «کانون‌هاي قدرت» مواجه شد؛ کانون‌هايي که خواستار تداوم «وضع موجود» بودند؛ وضعي که با خواست عدالت‌طلبانه «جنبش سه تير» در تعارض فاحش بود. اين فشارها به‌ويژه بر وزارتخانه‌هاي «کليدي» تمرکز يافت که کانون‌هاي فوق، خواستار حفظ کنترل خود بر آن، چون گذشته، بودند. احمدي‌نژاد در برابر دو گزينه قرار گرفت: گزينه اوّل، مقاومت در برابر «کانون‌هاي قدرتمند قدرت» و خواست آن‌ها بود. اين گزينه مي‌توانست وي را در نخستين روزهاي دولتش با چالش‌هاي جدّي مواجه کند. دوّمين گزينه، تمکين موقت بود؛ راهي که مي‌توانست فرصت کافي را براي تثبيت «دولت سه تير» فراروي او قرار دهد. بدينسان، مصطفي پورمحمدي و محمدباقر ذوالقدر تصدي يکي از مهم‌ترين وزارتخانه‌هاي دولت را به دست گرفتند... بهرروي، پورمحمدي با رأي اعتماد ناچيز به وزارت کشور رسيد و در سه سال اخير توانست موانع جدّي در تحقق آرمان‌هاي «جنبش عدالت‌خواهانه» ايجاد کند... در سه سال اخير، به دليل تداوم روند گذشته در وزارت کشور، برخي استانداران، و به تبع ايشان مقامات محلي، به قدرت رسيدند که نه تنها با دولت احمدي‌نژاد هماهنگ نبودند بلکه گاه در مسير گسترش جنبش عدالت‌خواهي کارشکني‌هاي جدّي مي‌کردند. اينک زمان آن فرارسيده که نيروهايي توانمند، آگاه و جوان، چنان‌که شعار احمدي‌نژاد در انتخابات رياست‌جمهوري بود، پيام «جنبش سه تير» را به سراسر ايران منتقل کنند و راه را براي تحولات بنيادين عدالت‌خواهانه هموار نمايند. اين وظيفه‌اي دشوار است فراروي وزير کشور جديد.»

در تاریخ شنبه، 18 خرداد 1387/ 7 ژوئن 2008، ساعت 9:15 بعد از ظهر، ایشان در یادداشتی با عنوان جنبشی که ناگزیر بود، درباره ی افشا گری های عباس پالیزدار می نویسد: « دکتر عباس پاليزدار، دبیر کمیته تحقیق و تفحص از قوه قضائیه، در هفته‌هاي اخیر سیر و سفری تاریخی را آغاز کرده و سخنراني‌هاي افشا گرانه مهمی در مجامع دانشجويی برخی شهرها، از جمله تبریز و همدان و شیراز و اصفهان، ایراد نموده است. فیلم سخنرانی او در تالار دانشکده حقوق و علوم سياسي دانشگاه شیراز را ساعتي پیش دیدم. صادقانه سخن مي‌گفت و آگاهانه نوعی از شهادت یا «انتحار» را برگزیده بود. راهي را آغاز کرده که مي‌تواند سرآغاز حرکتی بزرگ باشد... برخلاف گفته مدعیان همدانی، ارتقاء جنبش عدالت‌خواهي به مرحله مقابله صريح و بي مجامله با کانون‌هاي فاسد و زراندوز قدرت ضرورت رشد و اعتلای انقلاب اسلامی و شرط بقا و تداوم نظام جمهوری اسلامی ایران است. اين جنبشي است ناگزير که بايد بسيار زودتر از اين آغاز مي‌شد. دير آغاز شد ولي بهرروي آغاز شد. زماني آغاز شد که دلسوختگان انقلاب و آرمان‌هاي خميني ديگر تاب شان به پايان رسيده بود. اینک، «صاحبان انقلاب»، طبق تعریفی که رهبری به دست داده‌اند، بر سر دو راهي سرنوشت سازي قرار دارند: حفظ و تداوم «وضع موجود» (status quo)، که لاجرم به تبدیل ایران به «جمهوري اسلامي پاکستان دوّم» خواهد انجاميد، يا «نوسازي جمهوري اسلامي». راهي جز انتخاب ميان اين دو گزينه نيست: مماشات با فساد نهادينه شده و فاسدان قدرتمند به بهانه «مصلحت نظام» يا مبارزه براي ريشه کن کردن آن و تحقق ارزش‌هاي انقلاب و آرمان‌هاي امام خميني (ره). به‌گفته شکسپير، «بودن يا نبودن؛ مسئله اين است. » اگر از شباهت این یادداشت، با گفته های احمدی نژاد در مناظره با موسوی شگفت زده شده اید، قدری تا قسمتی حق دارید.

در یادداشتی با عنوان تأملی در ماجرای کُردان، به تاریخ جمعه، 17 آبان 1387/ 7 نوامبر 2008، ساعت 10:30 بعد از ظهر، نوشته اند: « کساني که ساليان سال کردان را در مناصب عالي جاي داده بودند در جايگاه «قاضي بي‌طرف» نشستند و ذره‌اي به روي خود نياوردند که در پيامد «معامله» با احمدي‌نژاد، کردان را، به عنوان گزينه مورد قبول مجلس، به او تحميل کرده‌اند. در آن مقطع، گزينه مطلوب احمدي‌نژاد سردار سيد مهدي هاشمي (سرپرست پيشين وزارت کشور، فردي سليم‌النفس و کارآمد) بود نه کردان. آيا کساني که کردان را به احمدي‌نژاد تحميل کردند از ابتدا فرجام کار را مي‌ديدند؟ آيا معرفي يا اصرار بر وزارت کردان نقشه نبود؟ مهمات اين جنگ بزرگ تبليغاتي را چه کساني فراهم آوردند؟... ترديد ندارم که در پس «ماجراي کردان» دسيسه براي از ميان بردن بقاياي اقتدار و اعتبار احمدي‌نژاد، و پايان دادن به جنبش اصالت‌گرايانه و عدالت‌خواهانه‌اي که با صعود احمدي‌نژاد در 3 تير 1384 اوج گرفت، نهفته بود. اين جنبش اگر به ناکامي بينجامد، و گفتماني که احمدي‌نژاد سخنگوي آن شد ناکارآمد و فاقد برنامه و توان اداره کشور جلوه کند، تا مدت‌ها حاکميت اليگارشي را بر ايران تثبيت خواهد کرد. اين بار معلوم نيست واکنش مردم به حاکميت متصلب اليگارشيک چگونه خواهد بود: نوميدانه و مخرب يا آرمان‌گرايانه و سازنده؟... در واقع، آن کانون سياسي که آغازگر و آتش‌بيار «معرکه کردان» بود، تا از آب گل آلود ماهي بگيرد، تسخير مجدد سنگر از دست رفته وزارت کشور را جستجو مي‌کرد... سرانجام، سه روز پس از استيضاح و عزل کردان، روشن شد که در مسئله تعيين وزير کشور تعارض آراء فراوان است و کانوني که کردان را برکشيد و برانداخت نمي‌تواند به سادگي نامزد مطلوب خود را به کرسي نشاند. نه حيدر مصلحي، که صادق محصولي به عنوان سرپرست وزارت کشور و گزينه احتمالي براي معرفي به مجلس برگزيده شد... اگر اين تلاش به فرجام مطلوب نرسيد و صادق محصولي، يا فرد ديگري که برگزيده يا مطلوب کانون فوق نيست، در کسوت روحانيت يا غيرآن، از سوي احمدي‌نژاد به مجلس معرفي شد، بي‌ترديد، تخريب‌هاي شديد آغاز خواهد شد. سابقه تهاجم گسترده به محصولي در زمان معرفي او به عنوان وزير نفت، که به کناره‌گيري او و حفظ ساختار پيشين وزارت نفت انجاميد، مؤيد اين پيش‌بيني است... احمدي‌نژاد اگر بار ديگر وزارت کشور را به دست کساني بسپرد که با آرمان‌هاي جنبش اصالت‌گرايانه و عدالت‌خواهانه بيگانه‌اند، و حتي عليه آن مي‌کوشند، يکي از فاحش‌ترين خطاهاي سياسي دوران رياست‌جمهوري خود را مرتکب شده است. در انتخاب آخرين وزير کشور دولت احمدي‌نژاد بيش از هر زمان ديگر به درايت نياز است.» خوشبختانه صادق محصولی توانست به کرسی وزارت کشور تکیه زند . احمدی نژاد هم مرتکب فاحش ترین خطای سیاسی خود نشد، و به برکت درایت خود و رهنمود های شهبازی، توانست به کمک همین صادق محصولی دوباره رئیس جمهور شود.

عبدالله شهبازی برای نخستین بار در تاریخ دوشنبه 28 بهمن 1387/ 16 فوريه 2009، ساعت 8:30 بعد از ظهر، با نوشتن یادداشتی با عنوان میر حسین موسوی آن گونه که من شناختم، از علاقه و دوستی دیرین خود با موسوی سخن گفت. وی در بخشی از یادداشت خود نوشت: « به گمانم مهندس وارد صحنه انتخابات خواهد شد. از اين بابت نگرانم. نه از اين‌که مهندس رأي خواهد آورد يا نه. او به تکليف خود عمل مي‌کند. يقين دارم پيروزي يا شکست برايش مهم نيست. نگرانم از دو چيز: اوّل، از برخي کسان که از هم‌اکنون مي‌کوشند ميرحسين موسوي را به سود خود "مصادره" کنند؛ سنگ مهندس را به سينه مي‌زنند و با اعلام حمايت از ميرحسين طيفي گسترده از نسل جوان اصول‌گرا را از او دور مي‌کنند. اينان در پيرامون تمامي نامزدهاي اصلي رياست‌جمهوري گرد آمده‎ اند. اصل يکي است. پوشش‌ها فرق مي‌کند. در يک جا اصول‌گرايند در جاي ديگر اصلاح‌طلب. ولي معتقدم، شايد کساني پس از پيروزي فريب خورند و اين گونه افراد را برکشند ولي درايت و تجربه ميرحسين بيش از اينهاست. مهندس فريب نخواهد خورد. او، اگر پيروز شود، مي‌تواند با اتکا به نيروي عظيم مولود انقلاب بهترين کابينه‌ها را، چون زمان جنگ تحميلي، سامان دهد و مديريت کند. و نيز نگرانم از تخريب‌ها که از هم‌اکنون زمزمه آن آغاز شده و اگر ميرحسين رسماً وارد صحنه انتخابات شود اوج خواهد گرفت. مي‌توان نقد اصولي کرد ولي تخريب مهندس موسوي، اگر رخ دهد، يکي از نازيباترين پديده‌هاست. اگر سه تن را يادگار امام راحل بدانيم، قطعاً يکي ميرحسين موسوي است. اولي، مقام معظم رهبري است و دومي آيت الله هاشمي رفسنجاني. مهندس موسوي مورد علاقه و عنايت ويژه امام بود. هنوز فراموش نشده دوراني که امام با صراحت و قاطعيتي کم‌نظير از او حمايت مي‌کرد. و اگر قرار باشد به مديران پس از انقلاب نمره دهيم، من بالاترين نمره را به مهندس خواهم داد.»

شهبازی در تاریخ جمعه، 8 خرداد 1388/ 29 مه 2009، ساعت 9:30 بعد از ظهر، در یادداشتی با عنوان: تأملی درباره ی روش های نادرست در انتخابات، می نویسد: « با نزديک شدن به زمان انتخابات دهمين دوره رياست‌جمهوري، شاهد تشديد رقابت‌ها و در اين ميان تلاش کساني براي تبديل «رقابت انتخاباتي» به «تعارض» و «ستيز» و «خصومت» هستيم. گاه سخناني شنيده مي‌شود که به شدت ناهنجار است. متأسفانه، برخي کسان فضاي انتخابات دهمين دوره رياست‌جمهوري را با جنگ‌هاي حق و باطل در صدر اسلام اشتباه گرفته‌اند؛ در يکسو حق مطلق است و در سوي ديگر کفر مطلق. تشبيه رقباي انتخاباتي به طلحه و زبير و بالاتر از آن به «يزيد» از اين‌گونه است. اين افراد توجه نمي‌کنند که شوراي نگهبان از ميان داوطلبان کثير رياست‌جمهوري تنها چهار تن را «واجد شرايط» تشخيص داده است. به عبارت ديگر، اين چهار تن عصاره نخبگان سياسي جمهوري اسلامي ايران يا برترين آن‌ها، در ميان کساني که داوطلب رياست‌جمهوري بوده‌اند، تلقي شده‌اند. فرض کنيم در حادثه‌اي شوم و غيرقابل پيش‌بيني يکي از اين چهار تن، که رئيس‌جمهور بعدي است، ناگهان از ميان برود. چه کسي بايد جايگزين او شود؟ دو قطبي کردن جامعه و بالاتر از آن تلاش براي تبديل «رقابت سياسي» به «ستيز» داراي پيامدهاي خطرناک است و قطعاً به مصلحت انقلاب و نظام جمهوري اسلامي ايران نيست. کساني که در اين راه کوشيده و مي‌کوشند، در بهترين ارزيابي، ارزش‌هاي بنيادين انقلاب و سيره امام راحل و رهبري معظم انقلاب را به‌کلي از ياد برده‌اند. » این یادداشت را می توان سرآغاز فاصله گرفتن وی از احمدی نژاد تلقی کرد. البته هنوز احمدی نژاد را یکی از چهار عصاره ی نخبه گان سیاسی جمهوری اسلامی می پندارد که اگر گرفتار حادثه ای شوم شود جایگزینی برای آن یافت نمی شود.

عبدالله شهبازی در یادداشتی که به تاریخ پنجشنبه 14 خرداد 1388/ 4 ژوئن 2009، ساعت 4 صبح، با عنوان، احمدي‌نژاد: کودتاي انتخاباتي يا انتحار سياسي؟ نوشت، به طور کامل از صف حامیان احمدی نژاد بُرید و به صف حامیان موسوی پیوست. وی در بخشی از یادداشت خود نوشته است: « احمدي‌نژاد با هدف و تاکتيک‌هاي به دقت طراحي شده وارد مناظره شده بود. منتزع کردن شخصيت مهندس موسوي، با تأکيدهاي مکرر، و البته تحقيرآميز، دال بر اين‌که «من به شما علاقه دارم»، و جلوه دادن مهندس به عنوان «آلت دست» شبکه‌اي که هاشمي رفسنجاني اداره مي‌کند، ترجيع‌بندي بود که احمدي‌نژاد تکرار مي‌کرد. احمدي‌نژاد عصبي نبود؛ آگاهانه به دنبال ايجاد «موج» بود. او براي نخستين بار، تهديدي را که در چهار سال اخير بارها تکرار کرده بود، عملي کرد و از فساد مالي فرزندان هاشمي رفسنجاني و پرونده «استات اويل» و زمين‌خواري‌هاي کلان مديران بلندپايه دولت‌هاي هاشمي و خاتمي و حتي فساد ناطق نوري، رئيس بازرسي دفتر رهبري، سخن گفت؛ سخناني که همگان را مبهوت کرد. مهندس، در مقابل، متين بود. او، که در تبيين تناقضات رفتار حکومتي احمدي‌نژاد، و فاصله ژرف «شعار» تا «عمل» او، تسلط خود را بر جزئيات نشان داد، مثلاً در مورد انتصاب کساني چون علي کردان و اسفنديار رحيم مشايي و صادق محصولي، توانست اين موج سنگين تهاجمي را دفع کند و بيننده بپذيرد که عملکرد يا فساد مديران دولت‌هاي هاشمي يا خاتمي به ميرحسين موسوي ربطي ندارد... تصوّر مي‌کنم، احمدي‌نژاد مي‌دانست بازنده انتخابات است و به «قمار مرگ و زندگي» دست زد. او در انتخابات پيشين، با مطرح کردن مفاسدي که مردم مي‌ديدند و از آن رنج مي‌بردند، و با تأکيد بر حاکميت اليگارشيک مديران عالي‌رتبه و اقتدار کانون‌هاي «مافيايي» قدرت، توانست آراء مردم را جلب کند. رقيب او، آيت‌الله هاشمي رفسنجاني، نماد اين کانون‌ها شناخته مي‌شد. ولي، احمدي‌نژاد در چهار سال گذشته هيچگاه نخواست با برنامه و انديشه به مبارزه با اين کانون‌ها دست زند. در چهار سال اخير بسياري از مردم دريافتند که احمدي‌نژاد به دنبال تحقق وعده‌هاي انتخاباتي خود نيست و سخنان او فقط «شعار» است. انتخاب تعدادي نه چندان اندک از وزيران و مديران بي‌کفايت، و حتي آلوده و بدنام، محبوبيت او را به شدت کاهش داد... احمدي‌نژاد آگاهانه، و با سازماندهي و برنامه‌ريزي، به عرصه مناظره مرگ و زندگي وارد شد؛ او با اين هدف به ميدان آمد که از طريق «افشاگري» به «کودتاي تبليغاتي- انتخاباتي» دست زند؛ با اين تصوّر که «مردم» در حمايتش به خيابان‌ها خواهند ريخت و براي دوّمين بار، و اين بار با اقتدار کامل، رئيس‌جمهور آينده ايران خواهد بود. اين تقريباً مشابه با همان روشي است که هيتلر، و حزب ناسيونال سوسياليست آلمان، در دهه 1930 ميلادي قدرت را به دست گرفت. کساني که از چندي پيش انتخابات دهم را با جنگ‌هاي صدر اسلام و رقباي احمدي‌نژاد را با طلحه و زبير و حتي يزيد مقايسه مي‌کردند، مقدمات اين برنامه را فراهم مي‌آوردند. اين سناريو نمي‌تواند از سوي برخي محافل مشکوک هدايت و پشتيباني نشده باشد؛ کانون‌هايي که سال‌هاست، با بهره‌گيري از نيروهاي افراطي جوان و آرمان‌گرا، سناريوي تشديد تعارضات سياسي و ايجاد جنگ داخلي و از اين طريق فروپاشيدن نظام جمهوري اسلامي ايران را دنبال مي‌کنند. ولي احمدي‌نژاد، و محافل پشتيبان او، در محاسبه خود اشتباهي بزرگ و تاريخي مرتکب شدند. پرخاشگري غيراخلاقي، و آشنايي قاطبه مردم با سوء‌مديريت چهار ساله دولت احمدي‌نژاد و بي‌اعتمادي به شعارهاي «پوپوليستي» او، در مصاف با متانت و صداقت و سلامت ميرحسين موسوي، و خاطره نوستالژيک مديريت توانمند او در دوران هشت ساله جنگ، «انتحار سياسي» را براي احمدي‌نژاد، و حاميان او، رقم خواهد زد. به گمان من، احمدي‌نژاد، حتي اگر در کسب آراء مردم موفق شود، رئيس‌جمهور نخواهد ماند. بسيار بعيد مي‌دانم نهادهاي عالي و نظارتي جمهوري اسلامي ايران تداوم حضور او را بپذيرند. از امروز در سراسر ايران غوغايي به پا خواهد شد. احمدي‌نژاد آغازگر موجي عجيب شد که فرجام و هزينه آن مبهم است. او، به گونه‌اي ناگهاني و غيرقابل انتظار، تعارضات سياسي درون نظام جمهوري اسلامي ايران را به رويارويي مستقيم و «ستيز» (آنتاگونيسم) بدل کرد.» باز بگویید روزگار غریبی نیست، روزگاری که پژوهش گر تاریخ آن از یاد می برد که خود به احمدی نژاد رهنمود می داد که مرحله مقابله صريح و بي مجامله با کانون‌هاي فاسد و زر اندوز قدرت، فرا رسیده است. نویسنده ای که از عباس پالیزدار ستایش می کرد که آگاهانه نوعي از شهادت يا «انتحار» را برگزيده است. نویسنده ای که تحمیل کُردان را به احمدی نژاد افشا می کرد، و از برگزیدن صادق محصولی به عنوان گزینه ی مناسب وزیر کشور شادمان بود و نگران حمله به وی بود. حالا همین نویسنده به تمام رهنمودهای خود پشت می کند.

ایشان در نوشته ای با عنوان چرا به میر حسین موسوی رأی می دهم؟ چرا به احمدی نژاد رأی نمی دهم؟ نوشته است: « به ميرحسين موسوي رأي مي‌دهم زيرا او را شايسته‌ترين دولتمرد تاريخ سي ساله جمهوري اسلامي ايران، دولتمرد محبوب و مورد حمايت و علاقه خاص امام خميني (ره) و مدير توانمند کشور در دوران جنگ هشت ساله تحميلي، مي‌دانم. به ميرحسين موسوي رأي مي‌دهم زيرا او را تنها کسي مي‌دانم که مي‌تواند به وضع اسفناک کنوني پايان دهد. ميرحسين موسوي، اکنون، بيست سال پس از پايان دوره هشت ساله صدارتش (1360- 1368)، انبوهي دانش و تجربه اندوخته که او را در مقامي بس فراتر از آن زمان جاي مي‌دهد.»

شهبازی در یادداشتی با عنوان کناره‌گيري احمدي‌نژاد تنها گزينه‌اي است که مي‌تواند مانع از تشديد تنش‌ها شود!، در تاریخ چهارشنبه 20 خرداد 1388/ 10 ژوئن 2009، ساعت 3:30 بعد از ظهر، نوشته است: « احمدي‌نژاد به شکلي مدهش سقوط کرد. او نه تنها خود نابود شد بلکه اين خدمت را به جامعه ايراني کرد که به همراه خود برخي چهره‌هاي اصلي يکي از مرموزترين و مقتدرترين کانون‌هاي سياسي پنهان، و به شدت مؤثر در حوادث سي ساله اخير، را نيز ساقط کند. اين افراد سرنوشت خود را با سرنوشت احمدي‌نژاد پيوند زده و در چشم‌انداز حکومت اقتدارگرايانه خويش را مي‌ديدند که نهاد رهبري تابعي از آنان خواهد بود. اين کانون اينک از مقابله با «انقلاب مخملي» سخن مي‌گويد و با آخرين تير ترکش خود مي‌کوشد رهبري انقلاب و سپاه پاسداران انقلاب را به عرصه منازعاتي که خود آفريده، به سود خود، وارد کند.» بی شک حالا پژوهش گر نکته سنج ما باید پس از شنیدن سخنان رهبر و موضع گیری سپاه و نیروهای امنیتی و اطلاعاتی متوجه شده باشد که بازی گردان این صحنه همین عوامل بوده اند. در ضمن فراموش نکنید که ایشان دوازده روز پیش از این بر این باور بود که احمدی نژاد یکی از عصاره های نخبه گان اسلامی است، که با از دست دادن وی نمی توان برای ایشان جایگزینی یافت.

عبدالله شهبازی در آخرین یادداشت منتشر شده ی خود به تاریخ پنجشنبه 28 خرداد 1388، 18 ژوئن 2009، ساعت 4:30 بعد از ظهر، با عنوان نامه به برادرم آقای حداد عادل، شیاطین همه جا هستند! نوشته است: « برادرم، آقاي حداد! ... شما خوب مي‌دانيد که مهندس اصول‌گرايي واقعي است و سخت پايبند به اصول و ارزش‌هاي امام راحل و انقلاب؛... خوب مي‌دانيد که مهندس در مسائل توسعه داخلي و سياست خارجي بسيار اصول‌گرا است؛ بدان معنا که اصيل و بومي و اسلامي و ايراني مي‌انديشد و شايد تنها تمايزش با برخي اصول‌گرايان راستين اعتقادش به تضارب آراء و تکثر سياسي و فرهنگي، و در يک کلام پلوراليسم، باشد... هرروي، «بزرگان آن قوم» به مهندس اهانت‌ها کردند. منظورم همان کسان است که در دوره هشت ساله رياست‌جمهوري آقاي خاتمي در سياست و مطبوعات و اقتصاد يکه‌تاز بودند و هيچگاه به مهندس نظر خوش نداشتند. مهندس آن زمان نيز، چون امروز، پايبند به اصول و به اين دليل مظلوم بود. زماني که کار از کار گذشت و آقاي خاتمي، به دليل اعلام ورود غيرمنتظره مهندس، انصراف داد، به‌ناچار هجوم آوردند و مهندس را در محاصره گرفتند. من با نگراني اين تحول را رصد مي‌کردم. مي‌ديدم که چگونه سايت‌هاي حامي مهندس موسوي به سرعت ايجاد مي‌شود و يا به دست اينان مي‌افتد. با نگراني مي‌ديدم که چگونه، به سان بيلبوردهاي تبليغاتي، نام‌هاي خود را بر سايت‌هاي هوادار مهندس حک مي‌کنند. نگران بودم که مهندس را به سود خود مصادره کنند و نگراني‌ام را در مصاحبه با وبگاه «تدبير» منعکس کردم. کار ديگري از دستم ساخته نبود. متأسفانه، شاهد بودم که در حلقه اصلي ستاد مهندس آن شم سياسي و اطلاعاتي قوي وجود ندارد که به ترکيب و آرايش سياسي هواداران مهندس سامان دهد و تعادلي ميان جناح‌هاي مختلف ايجاد کند. اين حلقه بايد تبليغات را به گونه‌اي هدايت مي‌کرد که مهندس به نماد يک محفل معين و شناخته شده بدل نشود... متاسفانه، آن‌چه نگرانش بودم رخ داد. مي‌خواستند انتخابات را دوقطبي کنند که کردند. با حضور فعال خود در سايت‌ها و رسانه‌هاي حامي مهندس موسوي نگراني را در شما، و امثال شما، دامن زدند... بيش از ده سال است، از زمان حادثه شوم «قتل‌هاي زنجيره‌اي» در آذر 1377 و فاجعه کوي دانشگاه در تير 1378، با دقت تحولات را دنبال مي‌کنم. در اين ده ساله شاهد تکوين سناريويي هستم که دو قطبي کردن جامعه ايران و از اين طريق فروپاشيدن نظام و حتي تجزيه کشور را هدف گرفته است. ده سال است با رنج نظاره‌گر چينش گام به‌گام مهره‌ها و محاصره اطلاعاتي در اين روي سکه هستم. مي‌بينم و هشدار مي‌دهم. سال‌هاست درباره شبکه «يهوديان مخفي» و «بهائيان مخفي» مي‌نويسم و مي‌گويم. کسي توجه نمي‌کند.... به دستگيري‌هاي اخير توجه و در آن تعمق کنيد. برخي «آقايان» را «دوستان‌شان» دستگير مي‌کنند و سپس همان بي. بي. سي.، که به عملکرد آن، به درستي، بسيار حساس هستيد، اخبار اين دستگيري‌ها را بزرگ مي‌کند. به اين ترتيب، «ليدر»هاي آينده را مي‌سازند. چرا به اين ترفندها توجه نمي‌کنيد؟ بعيد است از شما!... من شهادت مي‌دهم که «کودتاي انتخاباتي» شد. اگر صداقت و سلامت مرا قبول داريد بپذيريد. تمامي کارنامه علمي و پژوهشي و سياسي خود را در گرو اين داوري مي‌گذارم... به خداوندي خدا، ميرحسين موسوي رئيس‌جمهوري بهتر براي اين نظام است؛ پاسداري امين‌تر براي ميراث امام راحل و قانون اساسي است. احمدي‌نژاد قابل اعتماد نيست. او معلوم نيست فردا با قانون اساسي و ايران اسلامي چه مي‌کند. اگر امروز آيت‌الله هاشمي رفسنجاني و مهندس ميرحسين موسوي را از ميدان به در کند، فردا معلوم نيست با ديگران چه خواهد کرد. من تاريخ خوانده‌ام و شما نيز خوانده‌ايد. به تاريخ آلمان دهه 1930 رجوع کنيد و ببينيد گام به گام چه رخ داد... از سال 1372، در نوشتار و مصاحبه‌هايم منتقد جدّي سياست‌هاي توسعه آقاي هاشمي رفسنجاني بوده ‎ام. مي‌دانم اين سياست‌ها مورد قبول ميرحسين موسوي نيز نبود. من، مانند بسياري از مردم، به شايعات گسترده درباره «فساد خاندان هاشمي» باور کردم. اکنون به اين نتيجه رسيده‌ام، که به فرض صحت اين شايعات، فساد مالي در همه جا مي‌تواند باشد ولي مخاطرات و زيان‌هاي آن براي جامعه ايران بسيار کمتر از وضع کنوني است. ايران به شخصيت سياسي چون هاشمي نياز دارد و من متأسفم از کساني که جايگاه برجسته هاشمي، به عنوان عامل تعادل‌بخش سياست ايران امروز، را ناديده گرفتند و با روش‌هاي غيراخلاقي و از مجاري غيرقانوني در راه تخريب او کوشيدند.» من نمی دانم که واکنش برادر ایشان، حداد عادل به این مقاله ی پژوهشی- کاربردی چه بوده است. ولی من به عنوان یک خواننده فهمیدم که این بار کار کار انگلیسی ها نیست، بل به گفته ی ایشان کار کار صهیونیست های مخفی و بهایی های مخفی است. هم چنین فهمیدم که مهندس موسوی را نیز مشارکتی ها و ملی- مذهبی ها و مجاهدین انقلاب اسلامی و کارگزاران دوره کرده اند، اما ایشان فریب آن ها را نخواهد خورد. در ضمن دوره کننده گان موسوی هی خودشان را به زندان می اندازند و هی آزاد می کنند، تا رهبر شوند. فاسد بودن رفسنجانی و خانوده اش هم شایعه بوده، تازه اگر شایعه هم نباشد ایشان حتا با فرض فاسد بودن عامل تعادل بخش سیاست امروز ایران هستند. من به سهم خود از روشنگری ها ی ایشان بسیار سپاس گزارم.


Thursday, June 18, 2009

با پرچم و افق خود به خیابان بیایید



اگر اصلاح طلبان دوم خردادی پس از گذشت یک دهه به این نتیجه رسیدند که اصلاحات مُرد. اصلاح طلبان بیست و دوم خردادی پس از گذشت کمتر از بیست و چهار ساعت به این نتیجه رسیدند که راه تغییر از صندوق های رأی نمی گذرد ( ابطحی). البته نباید از یاد بُرد که این ترکیدن زود هنگام حباب اصلاح طلبی، نه نتیجه ی فرو ریزی توهمات صندوق رأی طلبی، بل نتیجه ی شوک ناشی از به اصطلاح کودتای انتخاباتی جناح هار رژیم بوده است. به همین علت است که اصلاح طلبان به رغم هراس سیاسی به ناچار به بازی کردن با کارت آتش سیاست خیابانی تن سپردند. بر همین پایه اصلاح طلبان خواهان حضور مهار شده ی رأی دهنده گان در خیابان ها شده اند؛ آن ها بخوبی دریافته اند که در شرایط فعلی تنها راه دست یابی آنان به پُست ریاست جمهوری، از برپایی صندوق های رأی بعدی که امیدوارند با حضور رأی دهنده گان در خیابان ها به ولی وقیح تحمیل کنند بدست خواهد آمد. اصلاح طلبان از رأی دهنده گان می خواهند با حضور مسالمت آمیز و قانونی خود در پشت بام و خیابان ها و با سر دادن شعارهایی مانند: مرگ بر دیکتاتور، الله اکبر، رأی من کجاست؟ میر حسین یا حسین، آنان را به قدرت برگردانند. نیروهای سرکوبگر ولایت وقیح نیز برای تثبیت کودتای انتخاباتی، وحشیانه به صفوف معترضان حمله می کنند و آنان را غرق در خون می کنند.

بسیاری با نه گفتن به سیاست و کنش تحریم فعال، با امید به تغییر از راه صندوق های رأی، با حضور گسترده و رأی اعتراضی خود، آتش جدال درونی جناح های حاکم را شعله ور تر و تنور نمایش انتخاباتی را سوزان تر کردند. پس از کودتای انتخاباتی نیز با حضور گسترده ی خیابانی خود تا بدین جا از سویی نقشه های کودتاگران را نقش بر آب کرده اند، و از سوی دیگر امید برگشت به قدرت را در دل اصلاح طلبان زنده نگهداشته اند. به عبارت دیگر تا بدین جا توده ی میلیونی با رأی اعتراضی در صندوق های رأی و حضور اعتراضی خود در خیابان ها، کما بیش در زمین نظام حاکم و افق جناح اصلاح طلب آن به اعتراض پرداخته است. به باور من بازی کردن در این زمین، توده ی میلیونی را زمین گیر کرده و به زمین خواهد زد. همان گونه که چشم دوختن به افق اصلاح طلبان، توده ی میلیونی را نزدیک بین و کور خواهد کرد. بر این پایه برای به پیش رفتن باید زمین پیکار و افق پیکار خود را دگرگون کرد. نباید خون خود را نثار برافراشتن پرچم سبز اصلاح طلبان و شعار رأی من کجاست کرد. نباید با سکوت، فریاد خود را در گلو خفه کرد. نباید افق مطالبات خود را محدود و اسیر برگزاری انتخابات مجدد کرد. مسجد و تکیه و مصلا، فضای سرکوب و تحمیق است؛ نباید از خیابان به مسجد و مصلا پای گذاشت. نباید به اصلاح طلبان اجازه و فرصت دهیم که حضور میلیونی ما را به سپر پیش روی خود تبدیل کنند. حال که به خیابان ها آمده ایم باید پرچم مستقل خود را بر افرازیم، شعارهای مستقل خود را فریاد زنیم. در راه پیمایی ها می توانیم با پلاکاردهایی که بر آن ها شعارهای خود ما نقش بسته است شرکت کنیم. شعارهایی مانند آزادی و برابری، آزادی تمام زندانیان سیاسی، تشکل مستقل حق ماست، آزادی بی قید و شرط سیاسی خواست ماست،انتخاب پوشش حق ماست، رفع تبعیض جنسی خواست ماست، جمهوری خون و وحشت نمی خواهیم، آمران و عاملان سرکوب و کشتار محکمه باید گردند، اعتصاب، تحصن، راه پیمایی حق ماست، دستمزد یک میلیون تومانی حداقل خواست ماست و ... با همه گانی کردن این شعارها می توان وارد زمین پیکار خود شد. با وارد شدن به زمین پیکار خود می توانیم افق سیاسی جنبش های طبقاتی- اجتماعی خود را تحقق بخشیم.


Thursday, June 11, 2009

تأملی در کارزار های انتخاباتی


نمایش انتخابات آیینی ریاست جمهوری در ایران هر چند جز کاندیداهای نظام حاکم، هیچ بازیگرغیر خودی در آن نقش و شرکت ندارد، اما وجود همین چهار بازیگر خودی نیز بیان گر جدال درونی جناح های نظام حاکم است. جدالی که بازتاب شکاف در اراده ی حاکمان و بیانگر روند تجزیه و فروپاشی نظام حاکم است. نیروی محرکه و عنصر سازنده ی این شکاف و تجزیه، پیکارها و اعتراض های گسترده ی طبقاتی- اجتماعی تاکنونی بوده است، نه برنامه و اراده ی سیاسی جناح های حاکم. تمام کاندیداهای این نمایش انتخابات آیینی، خط مشی و مدیریت سیاسی خود را تنها گزینه ی مناسب بقای حیات سیاسی نظام حاکم می پندارند. هر چهار بازیگر با برجسته کردن نقش کارشناسان و مدیران سیاسی، خواهان به خانه برگشتن مردم پس از انتخابات و سپردن عرصه ی سیاست به کارشناسان و مدیران آن ها هستند. تمام کاندیداها می کوشند با مصادره ی نارضایتی و تنفر مردم، برای خود و نظام حاکم مشروعیت و محبوبیتی دست و پا کنند. احمدی نژاد با مصادره ی تنفر بیست و چهار ساله ی مردم از دولت های پیشین می خواهد به این هدف دست یابد و سه کاندیدای دیگر نیز با مصادره ی تنفر مردم از دوره ی چهار ساله ی احمدی نژاد. البته هر چهار بازیگر می کوشند قلمرو این تنفر توده ای را به عملکرد دولت مردان محدود و محصور کنند، تا مبادا به شان نظام خدشه ای وارد شود. به عبارت دیگر هر چهار کاندیدا، برای اثبات خود به رأی سلبی رأی دهنده گان دل خوش کرده است. هر چهار بازیگر می کوشند با ایفای نقش چهره ی عنصری افشاگر، مخاطبان خود را به وجد آورند. هر چند افشاگری های آن ها بازی کردن با اطلاعات افشا شده است، اما همین که بازیگران نظام برای جلب رأی مردم، وادار شده اند به بازی هایی از این دست تن در دهند، خود گواهی است بر تعمیق بحران فروپاشی و تجزیه ی نظام حاکم. از دل این نمایش انتخابات آیینی هر بازیگری که پیروز اعلام شود، در فعلیت یابی روند تجزیه ی نظام حاکم نمی توان شک کرد. پرسش مهمی که از فردای پس از نمایش انتخابات آیینی پیش روی ماست این است که آیا فعلیت یابی روند تجزیه، الزاما می تواند به فعلیت یابی فروپاشی نظام منجر شود؟ بی شک رأی دهنده گان چه با تحریم و چه با رأی سلبی خود، در روند و سمت و سوی تجزیه ی نظام نقش موثری داشته اند. اما به باور من فعلیت یابی روند تجزیه به هیچ وجه خود به خود و الزاما به فعلیت یابی فروپاشی نظام منجر نخواهد شد. نباید به فروپاشی نظام دل خوش داشت باید نظام حاکم را فروپاشند. برای تحقق فروپاشندن نظام حاکم باید بازی کردن در میدان انتخابات نمایشی را وانهاد و جامه ی رأی دهنده را از تن بدرآورد و عطای برنامه ی نخبه گان و مدیران سیاسی را به لقای شان بخشید؛ وبه مثابه کنش گران انقلابی به سنگربندی ها و صف آرایی های خیابانی جنبش های طبقاتی- اجتماعی اندیشید.

Tuesday, April 28, 2009

چه گونه می توان اول ماه مه را گرامی داشت؟



اول ماه مه، سالْ یاد پیکار و قیام کارگران امریکا در سال 1886 در راه است. اول ماه مه روز هم بسته گی و پیکار جهانی طبقه ی کارگرعلیه نظام سرمایه داری است. نظامی که استثمار، از خود بیگانگی، بت واره گی کالایی و شیء واره گی روابط اجتماعی از ویژه گی های سرشتی آن است. پیکار طبقه ی کارگر با شورش های پراکنده ی کارگران کارخانه های مختلف علیه شرایط تحمل ناپذیر کار آغاز شد. در مراحل آغازین این پیکار، کارگران بیش تر به سان توده ای پراکنده هر گاه کارد سرمایه به استخوان شان می رسید دست به شورش می زدند. اما با بسط مناسبات سرمایه داری و انباشت تجربه ی انقلابی و نقد تصورات و پندارهای خرده بورژوایی، پیکار طبقاتی کارگران وارد مرحله ی تازه ای شد. قیام های دهه ی سی و انقلاب های دهه ی چهل سده ی نوزده اروپا گواهی است بر این مدعا. در بستر همین شرایط تاریخی بود که اندیشه های مارکس و انگلس به سان بیان نظری جنبش ضد سرمایه داری طبقه ی کارگر، شکل گرفت و بسط یافت. مارکس و انگلس با نقد تصورات و پندارهای بورژوایی و خرده بورژوایی، سهم بسزایی در خویشتن شناسی و خودآگاهی طبقه ی کارگر ایفا کردند.

قیام ژوئن 1848 نخستین جنگ داخلی پرولتاریا علیه بورژوازی بود. در 23 ژوئن 1848، چهل هزار کارگر به خیابان ها ریختند و سنگر بستند. اصلی ترین شعار کارگران در این قیام تشکیل « جمهوری اجتماعی» بود. کارگران پنج روز در برابر یورش نیروهای سرکوبگر سرمایه مقاومت کردند، اما سرانجام قیام آنان به خون کشیده شد. بورژوازی برای نخستین بار نشان داد که در برابر قد برافراشتن کارگران به سان طبقه ای مستقل، چه گونه بی رحمانه و دیوانه وار به قتل عام آنان می پردازد. کارگران در نخستین تجربه ی قیام مستقل انقلابی خود دریافتند که : « تک آوایی شان، آوای مرگ شان از کار در خواهد آمد.»

کارگران اروپا در دهه ی 60 سده ی نوزده به ضرورت هم بسته گی جهانی خود آگاه شدند و با تأسیس انترناسیونال اول در سال 1864، بر آن شدند تا به شعار کارگران جهان متحد شوید جامه ی عمل بپوشانند. در سر لوحه ی اساسنامه ی عمومی انترناسیونال که مارکس آن را نوشته بود، به روشنی بر این آموزه ی انقلابی تاکید شده بود که : « رهایی طبقه ی کارگر باید به دست خود کارگران صورت گیرد.» در اساسنامه تصریح شده بود که رسالت و هدف انترناسیونال، متحد کردن کارگران کشورهای مختلف و سازمان دهی پیکار همبسته و جهانی آنان برای الغای ستم طبقاتی و رهایی طبقه ی کارگر است. انترناسیونال موفق شد، با پذیرش آزادی کامل برای جنبش ها و خواست های کارگران کشورهای مختلف، طبقه ی کارگر را در شبکه ای همبسته و یگانه متحد کند. در اساسنامه هم چنین به روشنی تمام بر این امر تاکید شده است که : « رهایی اقتصادی طبقه ی کارگر آن هدف بزرگی است که هر جنبش سیاسی باید هم چون وسیله ای به تبعیت از آن درآید.» و در ادامه می افزاید: « رهایی کار نه مسأله ای محلی و ملی بلکه اجتماعی است که همه ی کشورهایی را که در آن جامعه ی مدرن مستقر شده در بر می گیرد و حل این مسأله به همکاری نظری و عملی پیشرفته ترین کشورها بسته گی دارد.»

صبح 18 مارس 1871 پاریس با صدای رعدآسای « زنده باد کمون» از خواب بیدار شد. قیام کارگران و زحمت کشان به پیروزی رسید. کمون پاریس با همه ی مستعجل بودن دولت اش، 72 روز، نخستین تجربه ی حکومت کارگری در جهان بود. پرچم کمون، پرچم جمهوری جهانی نیروی کار بود. کمون با انحلال ارتش و نیروی انتظامی حرفه ای و دائمی و هم چنین لغو خدمت اجباری، جدایی کلیسا از دولت و حذف بودجه ی موسسه های مذهبی، مصادره ی اموال کلیسا، به آتش کشیدن دستگاه گیوتین به سان نماد پیکار علیه ابزار اعدام و جنایت، بر انداختن ستون پیروزی میدان وندام به سان نماد پیکار علیه میهن پرستی افراطی، کوشش برای از بین بردن بوروکراسی، لغوجرایم مالی، آموزش رایگان و... حیات انقلابی و کارگری خود را آغاز کرد. اما یورش وحشیانه ی بورژوازی فرصت تعمیق انقلاب و تصحیح خطاها را از طبقه ی کارگر سلب کرد. با این همه به گفته ی مارکس: « پاریس کارگری و کمون اش برای همیشه به عنوان پیشگام جامعه ی نوین در خاطره ها خواهد ماند و یاد جان باخته گان اش با عشق و احترام در قلب بزرگ طبقه ی کارگر جاودانه خواهد ماند.» طبقه ی کارگر در تجربه ی خون بار کمون پاریس، با خلق دولت نوع کمون توانست، ساختار سیاسی رهایی اقتصادی نیروی کار را از سلطه ی سرمایه ابداع کند.

در دهه ی 1880 اعتصاب های بسیاری در امریکا، انگلستان، فرانسه، آلمان، ژاپن و روسیه رخ داد. در میان خواست های کارگران « کاهش ساعت کار به هشت ساعت کار در روز بدون کاهش دست مزد» از جمله خواست های مشترک و ثابت بود. فدراسیون سندیکاهای صنعتی و تجارتی- که بعدها به فدراسیون کار تبدیل شد- در سال 1884 کنگره ای تشکیل داد و در این کنگره تصمیمی تاریخی اتخاذ کرد. بر اساس این تصمیم به منظور دست یابی به خواست هشت ساعت کار در روز، باید در اول مه 1886 اعتراضی عمومی تدارک دیده می شد. کارگران حدود 18 ماه برای تدارک و سازمان دهی اعتصاب و اعتراض عمومی فرصت داشتند. سازمان شوالیه های کار و سازمان های سوسیالیستی و آنارشیستی نیز با شور فراوان به این جنبش پیوستند. با فرارسیدن اول ماه مه 1886، در سراسر ایالات متحده 5000 اعتصاب با شرکت 350000 کارگر آغاز شد. بورژوازی از ترس ادامه و گسترش دامنه ی جنبش، کارگران را سرکوب کرد. روز اول ماه مه پلیس به سوی تظاهر کننده گان در میلواکی تیراندازی کرد که بر اثر آن 9 نفر کشته شدند. در روز سوم ماه مه پلیس غیر رسمی در شیکاگو 6 نفر را به قتل رساند. گروه های آنارشیستی در اعلامیه ای کارگران و زحمت کشان را برای فردای آن روز به تظاهرات فراخواندند. در پایان تظاهراتی که به دعوت آنارشیست ها صورت گرفته بود پلیس به کارگران شلیک کرد و در این هنگام بمبی منفجر شد که بر اثر آن هشت پلیس کشته شد. این واقعه بهانه ای شد برای حمله و سرکوب گسترده ی فعالان کارگری. در سراسر ایالات متحده دولت به دستگیری فعالان محافل آنارشیستی و سوسیالیستی و سندیکایی پرداخت. شب بعد از واقعه، مأموران نظامی به دفتر یک روزنامه ی آنارشیستی هجوم بردند و هشت نفر را دستگیر کردند. محاکمه ی این رزمنده گان آزادی خواه از 16 ماه مه آغاز شد و تا 20 اوت ادامه یافت. هیأت منصفه هر هشت نفر را به اعدام محکوم کرد. شوالیه های کار در کنگره ی خود به این حکم اعتراض کردند. حتا در کشورهای دیگر نیز موج اعتراض علیه این حکم صورت گرفت. فشار افکار عمومی چنان نیرومند بود که حکم اعدام سه نفر از دستگیر شده گان لغو شد، اما پنج نفر دیگر در 11 نوامبر 1887 در زندان شیکاگو اعدام شدند. به رغم حضور سرکوبگر پلیس، شش هزار نفر از اهالی شیکاگو در مراسم خاک سپاری اعدام شده گان شرکت کردند.

در آن سال ها در محافل و تشکل های کارگری به تدریج این ایده در حال شکل گرفتن بود که کارگران باید خاطرات پیکار مشترک خود را با بورژوازی، که به دوره ی پیکار مشترک آنان علیه فئودالیسم بر می گشت کنار بگذارند و جشن های مستقل خود را بر پا دارند. این ایده نقش بسیاری در تصمیم کنگره ی پاریس درباره ی تعیین یک روز جهانی ویژه ی کارگران داشت. مهم ترین تصمیم کنگره ی موسس بین الملل دوم در سال 1889 اعلام اول ماه مه به عنوان روز همبستگی و پیکار جهانی کارگران بود. به رغم مخالفت گسترده ی بورژوازی، کارگران سراسر جهان این روز را به عنوان روز خود پذیرفتند و از آن پس هر سال اول ماه مه را به عنوان روز همبستگی و پیکار جهانی کارگران جشن می گیرند.

اکنون پس از گذشت 123 سال از قیام تاریخی کارگران امریکا در شرایطی به استقبال اول ماه مه می رویم که به یمن انقلاب علمی- فنی چند دهه ی گذشته امکان مادی رهایی اقتصادی نیروی کار از سلطه ی سرمایه و کار طاقت فرسا فراهم شده است. بهره دهی نیروی کار و توسعه ی نیروهای مولده چنان ابعاد شگفت انگیزی به خود گرفته که می توان به سهولت تمام نیازهای ضروری انسان ها را برآورده ساخت. به عبارت دیگر پیش شرط های مادی ایجاد جهان انسان های برابر و آزاد، اکنون بیش از هر زمان دیگری آماده است، آن چه در شرایط کنونی می تواند این امکان را فعلیت بخشد همانا اراده ی سازمان یافته ی جهانی اردوی کار و زحمت است. غیاب همین نیروی سازمان یافته، به بورژوازی این امکان را داده است که زمین را به جهنم اردوی کار و زحمت تبدیل کند. اما اکنون به رغم تمام عربده های مستانه ای که سرمایه سر می دهد، بحران ساختاری ناقوس مرگ آن را به صدا درآورده است، بحران کنونی به ویژه در کشورهای پیشرفته ی صنعتی شرایط خیزش جنبش های کارگری را فراهم نموده است. بی شک آن چه در شرایط کنونی به رغم مساعد بودن شرایط اجتماعی، مانع پیش روی جنبش کارگری است چیزی نیست جز، بحران چشم انداز رهایی تاریخی و خط مشی سوسیالیستی، و فقدان یا بی پایه بودن احزاب و تشکل های کمونیستی. یاد و خاطره ی جان باخته گان اول مه را با حل این موانع می توان گرامی داشت.


Wednesday, April 8, 2009

‌ اجرای نمایش‌ انتخابات را به کابوس حکومت تبدیل کنیم!



سی سال از اجرای اجباری نمایش‌ انتخابات در ایران می‌گذرد. در این سی سال نزدیک به سی بار رژیم اسلامی مجبور شده است به مناسبت‌های مختلف به اجرای این نمایش‌نامه‌ی تحمیلی تن بدهد. می‌گویم تحمیلی چون انقلاب ضد سلطنتی بهمن این نمایش‌ را به رژیم تحمیل کرد. اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم، تم جمهوریت و پی‌آمد‌های آن، تحمیل انقلاب بهمن، در نمایش‌نامه‌ی ولایت فقیه بود. خمینی تن به جمهوری داد تا گریبان حکومت اسلامی سرمایه را از شر دموکراسی نجات دهد. خمینی به صراحت تمام گفت نه جمهوری دمکراتیک، نه جمهوری دموکراتیک اسلامی، جمهوری اسلامی نه یک کلمه بیش نه یک کلمه کم. به بیان دیگر خمینی دفع افسد- دموکراسی- با فاسد- جمهوری- کرد. هر چند از همان ابتدا با اسلامی کردن جمهوری، این مفهوم را از معنای سیاسی و عرفی خود تهی کرد و بعد‌ها نیزبا عبارت دینی- فقهی امت همیشه در صحنه کوشید مفهوم دموکراتیک شهروند را از ذهن و زبان جامعه واپس رانده و سرکوب کند. اکنون پس از گذشت سی سال در آستانه ی دهمین دوره ی نمایش انتخاب ریاست فرمال جمهوری قرار گرفته ایم. می گویم ریاست فرمال و منظورم اشاره به هر دو معنای این واژه است، یعنی صوری و رسمی، زیرا ریاست واقعی در نظام اسلامی از آن نهاد ولایت فقیه است، نه رئیس جمهور. حکومت اسلامی در شرایطی به چگونه گی اجرای نمایش انتخابات ریاست جمهوری می اندیشد که بهار هشتاد و هشت را با شعار اصلاح الگوی مصرف و سپردن امنیت داخلی به سپاه آغاز کرده است. به عبارت دیگر تلاش برای حل بحران اقتصادی با یورش به نان و سطح معیشت مردم، و سرکوب شورش ها و اعتراضات مردمی بیش از پیش سرلوحه ی حکومت اسلامی سرمایه قرار گرفته است. حکومت بخوبی دریافته که سال پیش رو سال تشدید پیکار طبقاتی در دو جبهه ی کار و سرمایه و حاکمیت سیاسی و جنبش های اجتماعی- طبقاتی است. در نتیجه رسالت و تکلیف رئیس جمهور بعدی از هم اکنون مشخص و تعیین شده است، مدیریت بحران و سرکوب. بر این پایه به باور من انتخابات دهمین دوره ی ریاست جمهوری فاقد هرگونه توهم مازاد سیاسی است. بنابر این با توجه به رشد بیگانگی سیاسی، دور از انتظار نیست که دهمین دوره ی اجرای نمایش انتخابات ریاست جمهوری، به نمایشی با کم ترین حضور مردم در پای صندوق های رأی تبدیل شود. هر چند این امر از نظر سیاسی می تواند بسیار با اهمیت و با معنا تلقی شود، اما به هیچ وجه کافی نیست. عدم حضور گسترده ی رأی دهنده گان با اهمیت است زیرا حکومت خون و سرمایه ی اسلامی در شرایط کنونی بیش از هر زمانی نیاز به نمایش حضور مردم در پای صندوق های رأی دارد، نا کافی است زیرا هرگز نمی توان با بی تفاوتی سیاسی و تحریم انفعالی هیچ حکومت استبدادی را به زیر کشید. در نتیجه باید به تحریم فعال و تعرضی اندیشید. باید کوشید صدای خاموش مردم را به فریاد اعتراضی تبدیل کرد. از هم اکنون باید به سازماندهی کمپین های تحریم در داخل و خارج از کشور اندیشید. رسانه های آزاد و انقلابی به اشکال گوناگون می توانند فریاد اعتراضی و تحریم فعال مردم را به گوش جهان برسانند. شعار تحریم انتخابات را در هر اعتراض اجتماعی باید فریاد زد. شعار تحریم انتخابات را باید به یکی از شعارهای کارگران در اول ماه مه تبدیل کرد. با تحریم فعال و اعتراضی می توان دهمین دوره ی نمایش انتخابات ریاست جمهوری را به نمایش اراده ی مردم برای به زیر کشیدن حکومت خون و سرمایه ی اسلامی تبدیل کرد.

Sunday, March 29, 2009

نبردهای هژمونیک


درآمد

سوسیالیسم خواه به مثابه آرمانی معطوف به برابری، هم‌بستگی، آزادی و رهایی انسان‌ ها، خواه به مثابه جنبش اردوی ضد سرمایه داری طبقه ‌ی کارگر، خواه به مثابه علم شرایط خود رهانی و خود حکومتی اردوی ضد سرمایه داری طبقه ‌ی کارگر و خواه به مثابه برنامه‌ ای اجتماعی و الگویی تمدنی برای ساختن جامعه‌ و انسانی رها از سلطه و تبعیض؛ از ابتدای شکل گیری اش تا کنون در عرصه ‌ی پیکار طبقاتی با چالش ‌های گوناگونی روبرو بوده است. اما شاید به جرات بتوان گفت همواره یکی از حیاتی ‌ترین چالش‌ های پیشاروی سوسیالیسم، پیکار برای رهایی سوسیالیسم ازگرایش‌ ها و روایت‌ های سوسیالیسم بورژوایی و خرده بورژوایی بوده است. به عبارت دیگر سوسیالیسم ِرهایی بخش ِاردوی ِکارگران، خود همواره نیازمند رهایی سوسیالیستی بوده و هست. درنتیجه ترسیم سیمای سوسیالیسم هم‌واره در گرو نقد رادیکال و گسست قاطع از پراتیک، سبک کار و تصورات ِایده‌‌ ئولوژیک ِ سوسیالیسم‌ بورژوایی و خرده بورژوایی بوده و خواهد بود. البته نباید از یاد برد که ترسیم سیمای سوسیالیسم همواره امری پراتیکی، انضمامی و سیاسی است، نه امری ذهنی، انتزاعی و ایده‌ ئولوژیک. به عبارت دیگر سیمای سوسیالیسم را باید در هزارتوی پیکار طبقاتی و از موضع و موقعیت اردوی ضد سرمایه داری طبقه‌ی کارگر تعریف و متعین کرد. در نتیجه نقد ونفی سوسیالیسم بورژوایی و خرده بورژوایی در گرو متعین کردن سوسیالیسم کارگری، به مثابه یک نیروی اجتماعی و گرایشی هژمونیک در جامعه است. به ویژه در شرایط کنونی این امر بیش از پیش ضرورتی حیاتی یافته است. چرا که از یک سو حاکمان در گرداب و بحران فروپاشی در حال دست و پا زدن هستند، و از سوی دیگر در صف نیروهای اپوزیسیون، شاهد اوج گیری نبرد های هژمونیک هستیم. بنابر این دیگر دوران تسلط تکثر باوری نولیبرالیستی و نسبی باوری نهیلیستی به سر آمده است. در چنین شرایطی دیگر نمی توان فقط برای آن چه که نمی خواهیم بجنگیم، بل باید از همین امروز برای آن چه که می خواهیم نیز بجنگیم. در شرایط کنونی باید پیکار انقلابی را در دو عرصه ی جاری پیکار طبقاتی، یعنی عرصه ی نبرد با حاکمان و عرصه نبرد با نیروها و بازیگران هژمونیک، همزمان و توامان پیش برد. بی توجهی به مسائل و تکالیف نبرد هژمونیک، جنبش کارگری و سوسیالیسم کارگری را به نیروی فشار و اهرم قدرت گیری سایر نیروها تبدیل می کند.

نبرد هژمونیک: سوسیالیسم بورژوایی و خرده بورژوایی

در این حقیقت که کارگران، نیروی اصلی پیکار سیاسی در جامعه ی ایران هستند، کمتر کسی تردید دارد. به همین علت است که تمامی نیروی های موجود در فضای سیاسی ایران، برای اعمال هژمونی خود می کوشند به هر نحو ممکن به درون کارگران نفوذ کرده و نیروی سرنوشت ساز آن را حول افق و پرچم خود سازمان داده و با اتکا به نیروی آن، آینده را از آن خود سازند. در نتیجه در شرایط کنونی، سخن گفتن از نقش اصلی توده ی کارگر، تلاش برای سازمان یابی و به میدان کشاندن نیروی آن، به خواست مشترک و عرصه ی رقابت نیروهای سیاسی تبدیل شده است. همین جا باید یادآوری کنم که درسایه ی اتخاذ همین تاکتیک های به ظاهر کارگری، بسیاری از نیروها و جریان های سیاسی توانسته اند افق بورژوایی خود را کارگری جلوه دهند. یکی از نخستین تکالیف پیشاروی فعالان سوسیالیسم کارگری افشا و منزوی ساختن همین افق های بورژوایی و خرده بورژوایی در صفوف جنبش کارگری است. امری که پیش برد آن در گرو سازمان دهی پیکار سیاسی- ایده ئولوژیک، علیه مواضع و چشم انداز گرایش های بورژوایی و خرده بورژوایی، و هم چنین یاری رسانی به خودآگاهی و سازمان یابی مستقل طبقاتی کارگران است.

گرایش های بورژوایی و خرده بورژوایی سوسیالیستی، کارگران را در قامت نیروی اصلی می ستایند، اما از تبدیل شدن وی به طبقه و نیروی هژمونیک می هراسند. آنان از رها کردن توده ی کارگر سخن می گویند، اما کابوس رهایی طبقه ی کارگر به دست خود، خواب خوش را از چشمان نگران آنان می رباید. رادیکال ترین آن ها از حکومتی برای کارگران سخن می گویند، اما از طرح ایده ی خود حکومتی کارگران و تدارک حکومتی از کارگران اجتناب می کنند. آنان از ضرورت سازمان یابی کارگران سخن می گویند، اما افق سازمان یابی کارگران را یا اسیر تشکل های صنفی- بوروکراتیک می سازند یا اسیر فرقه های ایده ئولوژیک. پی گیر ترین آن ها از انقلاب کارگری نیز سخن می گویند، اما چشم انداز و تکالیف سیاسی پیشاروی آنان، محصور و محدود به سرنگونی رژیم اسلامی است. در یک کلام نزد گرایش های بورژوایی و خرده بورژوایی، توده ی کارگر، ابزار سرنگونی رژیم و به کف آوردن قدرت است.

نبرد هژمونیک: طبقه ی کارگر و سوسیالیسم کارگری

در پی گسترش مناسبات سرمایه داری و تشدید و تعمیق قطب بندی های طبقاتی در سه دهه ی اخیر، از یک سو شاهد روند تجزیه و حاشیه ای شدن گرایش های پوپولیستی در جنبش کارگری بودیم، از سوی دیگر شاهد شکل گیری و گسترش روزافزون سوسیالیسم کارگری. سوسیالیسم کارگری در فرایند هویت یابی مستقل طبقاتی کارگران شکل گرفت و با گسترش خود، زمینه ساز فرایند تبدیل توده ی کارگر به طبقه ی کارگر شد. بر این پایه می توان گفت در شرایط کنونی طبقه ی کارگر و سوسیالیسم کارگری در جامعه ی ایران، یکی از نیروهای اصلی پیکار طبقاتی هستند. هر چند این امر خود دست آورد بزرگی محسوب می شود، اما در شرایط کنونی که جامعه ی ایران عرصه ی نبردهای هژمونیک است، این امر به هیچ وجه کافی نیست. طبقه ی کارگر و فعالان سوسیالیسم کارگری اکنون باید به هژمونی طبقه ی کارگر بیاندیشند. هژمونی طبقه ی کارگری هیچ نسبتی با برتری طلبی و یکه سالاری و انحصار طلبی های فرقه های بورژوایی و خرده بورژوایی ندارد. هژمونی طبقه ی کارگر به معنای فراگیر شدن خط مشی سیاسی و چشم انداز رهایی بخش طبقه ی کارگر درعرصه ی سیاست پیکار طبقاتی است. امری که در گرو تبدیل شدن تصویر طبقه ی کارگر از نقد جامعه ی موجود و طرح جامعه ی بدیل، به تصویر تمامی نیروهای محرکه ی انقلابی است. به بیانی دیگر باید تمامی نیروهای محرکه ی انقلابی تحقق خواست خود را در گرو تحقق خواست طبقه ی کارگر بپندارند. همان گونه که تمامی تضاد ها و تبعیض های موجود در جامعه ی ایران، بر ساخته ی تضاد و تبعیض طبقاتی است، نفی آن تضاد ها و تبعیض ها نیز در گرو نفی تضاد و تبعیض طبقاتی است. در نتیجه جنبش ضد سرمایه داری طبقه ی کارگر و سوسیالیسم کارگری، نه جنبشی در کنار سایر جنبش ها، بل باید جنبش جنبش ها باشد. برای آن که رهایی طبقه ی کارگر، به مثابه ی رهایی همه ی جامعه باشد، باید طبقه ی کارگر نه فقط برای رهایی خود، بل برای رهایی تمامی جامعه مبارزه کند. مبارزه برای رهایی تمامی جامعه به معنای آن است که طبقه ی کارگر و سوسیالیسم کارگری باید علیه تمامی تضادها و تبعیض های موجود پی گیرانه و رادیکال مبارزه کند، طبقه ی کارگر نباید فقط به حمایت از خواست جنبش ها بسنده کند، بل باید تمامی جنبش ها را نماینده گی کند. این سخن به هیچ وجه به معنای مستعمره کردن جنبش ها نیست، سخن بر سر نماینده گی کردن جنبش هاست. بدین معنا که جنبش ضد سرمایه داری طبقه ی کارگر به مثابه جنبش جنبش ها باید آینه ی تمامی نمای خواست تمامی جنبش ها باشد. طبقه ی کارگر و سوسیالیسم کارگری برای نماینده گی کردن جنبش ها باید بتوانند بیشترین ابتکارعمل انقلابی را از خود در پیکار سیاسی نشان دهند. باید توان بسیج سیاسی تمامی نیروهای محرکه ی انقلابی را داشته باشند. طبقه ی کارگر و سوسیالیسم کارگری تنها در این صورت است که می تواند به نیروی هژمونیک تبدیل شود. بی شک در شرایط کنونی طبقه ی کارگر تا تبدیل شدن به نیروی هژمونیک راهی دشوار پیش رو دارد، راهی که از آن گریزی نیست. طبقه ی کارگر باید به مثابه یک طبقه سازمان یابد، بدون سازمان یابی مستقل طبقاتی، طبقه ی کارگر ابزاری بیش نیست. با سازمان یابی مستقل طبقاتی است که کارگر برای خود طبقه می شود. هژمونی طبقه ی کارگر در گرو سازمان یابی سیاسی طبقه ی کارگر به مثابه یک طبقه است. طبقه ی کارگر ایران فاقد سازمان مستقل طبقاتی است. بر این پایه نخستین تکلیف سیاسی پیش روی رهبران طبقه ی کارگر و فعالان سوسیالیسم کارگری، سازمان یابی مستقل طبقه ی کارگر است. فقدان سازمان یابی مستقل طبقاتی سبب شده است که چشم انداز پیکار بخش های وسیعی از کارگران ایران، در کارخانه و خواست های تدافعی محصور و محدود شود. چسبیدن و چسباندن طبقه ی کارگر به این عرصه ی تنگ و محدود پیکار، زمینه ساز حاشیه ای شدن جنبش طبقه ی کارگر شده است. حضور کم رنگ طبقه ی کارگر درعرصه ی پیکار سیاسی،سبب شده است که ابتکار عمل سیاسی در کف نیروهای بورژوایی و خرده بورژوایی قرار گیرد، حتا فراتر از این در برخی از موارد، کارگران نیز اسیر همین ابتکار عمل ها قرار گرفته اند؛ برای نمونه می توان به کمپین امضا برای افزایش دستمزد ها اشاره کرد. بر این پایه طبیعی است که با تداوم چنین شرایطی، دیر یا زود جنبش کارگری مستعمره ی گرایش های بورژوایی و خرده بورژوایی شود. در نتیجه رهبران طبقه ی کارگر و فعالان سوسیالیسم کارگری در نخستین گام باید به سازمان یابی مستقل طبقاتی کارگران بیاندیشند.


Thursday, February 26, 2009

بهای رقص زنده گی در دانشگاه

رفیق فواد شمس در نوشته ای با عنوان « رقص مرگ در دانشگاه ها»، که در سایت سلام دمکرات منتشر شده است. صف آرایی و پیکار دانشجویان را در شرایط کنونی به رقص مرگ تشبیه کرده است. چرا که به زعم ایشان: « شرایط کنونی جنبش دانشجویی در ایران شبیه به چیزی مثل " رقص مرگ" است به ظاهر پرشکوه و زیبا و تحسین بر انگیز... اما این ها همه یک "رقص مرگ" هرچند زیبا و شور انگیز بیش نیست و بسیار کوتاه و گذرا می نمایاند.» سپس نیز برای اثبات مدعای خود با اشاره به دو تجربه ی سرکوب موفق دانشجویان دانشگاه شیراز و پلی تکنیک، به این نتیجه می رسد که : « به نظر شخص من ماندن و استمرار بخشیدن به کار اجتماعی و سیاسی هر چند بی شکوه هر چند کم سرو صدا هر چند نحیف هر چند آرام آرام اما رادیکال، به مراتب از ستاره شدن و درخشیدن یک لحظه ای در آسمان شب تار جامعه و در نهایت به زودی خاموش شدن بهتر است. دوستان عزیز فعال دانشجو! ماندن در میان بدنه اجتماعی دانشگاه هر چند اگر لازم باشد اندکی سر خود را خم کنیم و اندکی سکوت کنیم به مراتب از "رقص مرگ" بهتر است. بگذارید تابوت های شان را چال کنند، بگذارید عربده های شان را بکشند، اما نگذارید صدای چکمه های شان آهنگ شور انگیزی شود تا شما را به "رقص مرگ" وادارد».

دراین که رفیق شمس نیک خواهانه و دردمندانه از ضرورت ماندن درشرایط کنونی سخن می گوید شکی نیست. اما نه تحلیل ایشان از جنبش دانشجویی واقع بینانه است و نه رهنمود ایشان ممکن و مطلوب. نوشته ی رفیق شمس آکنده از حس ارعاب و یأس است. چنین به نظر می رسد که نیروی سرکوب وی را مرعوب و خیل دانشجویان بی خیالی که در هنگامه ی پیکار دانشجویان انقلابی، فکر مدل لباس و مو هستند وی را مایوس کرده است. به باور من همین حس ارعاب و یأس سبب شده است که رفیق شمس، با بیانی شاعرانه به ارزیابی نهیلیستی از پیکار دانشجویان برسد، و پیکار سیاسی آنان را به رقص مرگ تشبیه کند. سرانجام نیز بر مبنای همین ارزیابی نهیلیستی، به رهنمودی تسلیم طلبانه رسیده و به دانشجویان رهنمود می دهد که بهتر است با خم کردن سر خود و سکوت پیشه کردن، بگذارند چماق داران و بسیجیان با خیال راحت دانشگاه را به قبرستان و چاله میدان و پادگان تبدیل کنند. به بیانی دیگر به باور ایشان در شرایط کنونی بقای دانشجویان، در گرو اندکی سرخم کردن و سکوت پیشه کردن است. اما بر خلاف نظر ایشان دانشجویان در تجربه ی مبارزاتی خود دریافته اند آن چه سبب بقای ایشان خواهد شد، به میدان کشیدن هر چه فزون تر بدنه ی دانشجویی و پیوند یافتن با سایر جنبش ها ست، نه تسلیم و سکوت. رفیق شمس می پندارد دانشجویان به سبب آن که در پی ستاره شدن و درخشیدن هستند شیفته ی مبارزه ای به ظاهر پرشکوه شده اند، در حالی که به زعم وی در شرایط کنونی بهتر است دانشجویان بی سر و صدا و آرام آرام اما رادیکال به مبارزه بپردازند. من نمی دانم اگر دانشجویان به رهنمود رفیق شمس عمل کنند و بگذارند، دانشگاه را به گورستان و پادگان و چاله میدان تبدیل کنند، آن گاه چگونه می توان امید داشت که آن دانشجویان در فضای پادگانی به مبارزه ای رادیکال تن بسپارند. شاید در آن موقع نیز رفیق شمس از دانشجویان بخواهد که برای بقای خود بهتر است به مبارزه ای بی سر و صدا و آرام آرام اما نه رادیکال بپردازند. رهنمود رفیق شمس ضامن بقای دانشجو، و عامل مرگ جنبش دانشجویی است.