تمامی صفحات کارنامه ی سی ساله ی حاکمیت جمهوری اسلامی آغشته به خون و جنایت و تجاوزاست. تنها ره آورد حاکمیت خون و سرمایه ی اسلامی، اعدام و کشتار دسته جمعی، زندان و شکنجه و ترور، فقر و فلاکت توده ای، بیکار سازی های گسترده، گسترش و تعمیق فاصله ی طبقاتی؛ تولید و باز تولید گسترده ی ستم و تبعیض طبقاتی، جنسی، قومی، نسلی و فرهنگی بوده است.بر این پایه می توان گفت، جمهوری اسلامی خون و سرمایه در سی سال گذشته، گورکنان خویش را در گستره ای توده ای تولید و باز تولید کرده است. در حقیقت اعتراض های خیابانی چند ماهه ی اخیر و خودْ ویژه گی های آن، گواهی است بر این مدعا. یکی از خودْ ویژه گی های این جنبش اعتراضی همان گونه که بسیاری بر آن تاکید کرده اند خودْ جوش بودن تکانه ی اولیه ی آن است. حقیقتی که از سویی بیانگر نقش قاطع شرایط عینی در برانگیخته گی توده ایی ، و از سوی دیگر بیانگر نقش ناچیز نیروی سازمان یافته ی آگاه و رادیکال، در سمت دهی به آن است. یکی از پرسش هایی که اکنون پیش روی ما قرار دارد این است که بدون شکل گیری نیرویی سازمان یافته و رادیکال، چه آینده ای برای جنبش اعتراضی کنونی قابل تصور است، تسلیم، سازش یا پیروزی؟
بی شک تداوم و تعمیق پیکار توده ای و الغای ترس، آن هم پس از این همه اعمال خشونت وحشیانه و عریان جلادان و سلاخان اسلامی، بیانگر تنفر از کلیت نظام حاکم و شکل گیری اراده ای پایدار و معطوف به آزادی و دگرگونی است. به این اعتبار می توان گفت امکان از پای درآوردن این جنبش اعتراضی، به وسیله ی نیروهای سرکوب گر، حتا در غیاب نیرویی سازمان یافته و رادیکال، اگر نگوییم ناممکن، باید گفت بسیار بعید است. به عبارت دیگر، اراده ی معطوف به آزادی و دگرگونی را نمی توان با اتکا به نیروهای سرکوب گر، وادار به تسلیم کرد. اما نباید از یاد برد که این اراده ی معطوف به آزادی و دگرگونی، در غیاب نیرویی سازمان یافته و رادیکال، نه فقط محصور در تصوری اصلاح طلبانه و مقید به مضمونی بورژوایی است، بل حتا این اراده ی معطوف به آزادی و دگرگونی توده ای هنوز نتوانسته است به طور کامل گریبان خود را از افق اسلام سبز سیاسی و اصلاح شده رها کند. بی شک این حصار و قید، فرجامی جز سازش پیش روی جنبش اعتراضی باقی نخواهد گذارد. بر این پایه می توان گفت در غیاب حضور موثر و پُر توان نیرویی سازمان یافته و رادیکال، این امکان وجود دارد که گرایش های اصلاح طلب و بورژوایی، اراده ی معطوف به دگرگونی و آزادی توده ای را از قابلیت های رهایی بخش خود تهی کرده و آن را به ابزار امتیاز گیری و سهم خواهی خود تبدیل کنند. در نتیجه می توان گفت هر چند نمی توان اراده ی معطوف به آزادی و دگرگونی توده ی معترض را با نیروی سرکوب به تسلیم وا داشت، اما بی شک تداوم سلطه ی افق سیاسی اصلاح طلبان و گرایش های بورژوایی، سبب خواهد شد که توده ی معترض،سهیم شدن اصلاح طلبان را در قدرت، پیروزی خود تصور نماید. در نتیجه نخستین شرط رهایی و پیروزی جنبش اعتراضی کنونی، فراتر رفتن از افق سیاسی اصلاح طلبان و گرایش های بورژوایی است. بی تردید تحقق این نخستین شرط، خود در گرو آفریدن افقی رادیکال و مستقل است؛ افقی که دربرگیرنده ی خواست های رادیکال تمامی گورکنان نظام حاکم باشد. افقی که با اعتراض های روز عاشورا، ما شاهد رویش جوانه های اجتماعی آن بودیم. همین جا باید یاد آوری کنم کهرویش همین جوانه ها، اصلاح طلبان و گرایش های بورژوایی را واداشت، شتاب زده و سراسیمه با صدور بیانیه های پی در پی، آماده گی خود را برای مذاکره و سازش با حاکمان اعلام کنند. بنابر این آفریدن افقی رادیکال و مستقل نه تنها مستلزم پیکار با حاکمان، بل در گرو به حاشیه راندن افق اصلاح طلبان و گرایش های بورژوایی، در جنبش توده ای است. امری که فقط با به میدان آمدن کارگران به مثابه یک طبقه و هژمونی طبقاتی وی متحقق خواهد شد. هژمونی طبقه ی کارگر، هیچ نسبتی با برتری طلبی و یکه سالاری و انحصار طلبی هایفرقه های بورژوایی و خرده بورژوایی ندارد. هژمونی طبقه ی کارگر به معنای فراگیر شدن خط مشی سیاسی و چشم انداز رهایی بخش طبقه ی کارگر درعرصه ی سیاست پیکار طبقاتیاست. امری که در گرو تبدیل شدن تصویر طبقه ی کارگر از نقد جامعه ی موجود و طرح جامعه ی بدیل، به تصویر تمامی نیروهای محرکه ی انقلابی است. به بیانی دیگر باید تمامی نیروهای محرکه ی انقلابی تحقق خواست خود را در گرو تحقق خواست طبقه ی کارگر بپندارند. همان گونه که تمامی تضاد ها و تبعیض های موجود در جامعه ی ایران، بر ساخته ی تضاد و تبعیض طبقاتی است، نفی آن تضاد ها و تبعیض ها نیز در گرو نفی تضاد و تبعیض طبقاتی است. در نتیجه جنبش ضد سرمایه داری طبقه ی کارگر و سوسیالیسم کارگری، نه جنبشی در کنار و یا جناح چپ جنبش توده ای، بل باید نفی و اعتلای دیالک تیکی جنبش توده ای کنونی باشد. برای آن که رهایی طبقه ی کارگر، به مثابه ی رهایی همه ی جامعه باشد، باید طبقه ی کارگر نه فقط برای رهایی خود، بل برای رهایی تمامی جامعه مبارزه کند. مبارزه برای رهایی تمامی جامعه به معنای آن است که طبقه ی کارگر و سوسیالیسم کارگری باید علیه تمامی تضادها و تبعیض های موجود پی گیرانه و رادیکال مبارزه کند، طبقه ی کارگر نباید فقط به حمایت از خواست جنبش ها بسنده کند، بل باید تمامی جنبش ها را نماینده گی کند. این سخن به هیچ وجه به معنای مستعمره کردن جنبش ها نیست، سخن بر سر نماینده گی کردن جنبش هاست. بدین معنا که جنبش ضد سرمایه داری طبقه ی کارگر به مثابه جنبش جنبش ها باید آینه ی تمامی نمای خواست تمامی جنبش ها باشد. طبقه ی کارگر و سوسیالیسم کارگری برای نماینده گی کردن جنبش ها باید بتواند بیشترین ابتکار عمل انقلابی را از خود در پیکار سیاسی نشان دهد. بایدتوان بسیج سیاسی تمامی نیروهای محرکه ی انقلابی را داشته باشد.طبقه ی کارگر و سوسیالیسم کارگری تنها در این صورت است که می تواند به نیروی هژمونیک تبدیل شود. بی شک در شرایط کنونی طبقه ی کارگر تا تبدیل شدن به نیروی هژمونیک راهی دشوار پیش رو دارد، راهی که اگر به پیروزی و رهایی بیاندیشیم، از آن گریزی نیست. بدون سازمان یابی مستقل طبقاتی، توده ی کارگر به ابزار و سپر پیشروی گرایش های بورژوایی تبدیل خواهد شد. با سازمان یابی مستقل طبقاتی است که توده ی کارگر بهطبقه کارگر تبدیل می شود. هژمونی طبقه ی کارگر در گرو سازمان یابی سیاسی طبقه ی کارگر به مثابه یک طبقه است. طبقه ی کارگر ایران فاقد تشکل مستقل طبقاتی است. بر این پایه نخستین تکلیف سیاسی پیش روی رهبران طبقه ی کارگر و فعالان سوسیالیسم کارگری، سازمان یابی مستقل طبقه ی کارگر است. فقدان سازمان یابی مستقل طبقاتی سبب شده است که چشم انداز پیکار بخش های وسیعی از کارگران ایران، در کارخانه و خواست های تدافعی محصور و محدود شود.چسبیدن و چسباندن طبقه ی کارگر به این عرصه ی تنگ و محدود پیکار، زمینه ساز حاشیه ای شدن جنبش طبقه ی کارگر شده است. حضور کم رنگ طبقه ی کارگر درعرصه ی پیکار سیاسی،سبب شده است که ابتکار عمل سیاسی در کف نیروهای اصلاح طلب و بورژوایی قرار گیرد. بر این پایهطبیعی است که با تداوم چنین شرایطی، دیر یا زود جنبش کارگری به مستعمره ی گرایش های بورژوایی و اصلاح طلب تبدیل خواهد شد.این خطر و امکان را به ویژه در شرایطی که اصلاح طلبان حکومتی نیز از ضرورت به میدان آوردن کارگران صحبت می کنند، به هیچ وجه نباید دست کم گرفت. در نتیجه در شرایطی که به میدان کشیدن کارگران به خواست مشترکو عرصه ی رقابت نیروهای سیاسی تبدیل شده است؛ وظیفه ی خلق و حفظ صف مستقل طبقاتی کارگران بیش از پیش اهمیت حیاتی یافته است. بر این پایه می توان گفت رهبران طبقه ی کارگر و فعالان سوسیالیسم کارگری در نخستین گامباید به سازمان یابی مستقل طبقاتی کارگران بیاندیشند.
در شرایطی که قدرت حاکم برای تداوم حکومت خود، شمشیر از نیام برکشیده و بناگزیر بر روی شمشیر نشسته است؛ چاره ای جز توسل به کشتار و اعدام ندارد. قدرت حاکم می پندارد با توسل به چنین شیوه هایی می تواند، توده ی معترض را مرعوب کرده و در سایه ی دیکتاتوری اختناقی به حاکمیت خود ادامه دهد. آنان می پندارند، با اعدام هر معترض می توانند، هزاران معترض را به خانه برگردانند. آن چه آنان هرگز در نمی یابند این است که توده ی معترض را در شرایط برافروخته گی میلیونی، نمی توان با توسل به چنین شیوه هایی مرعوب کرد. در چنین شرایطی، اعدام هر معترض، هزاران نفر از خانه نشینان را نیز به خیابان ها سرازیر خواهد کرد.
انحصار باوری Exclusivismو شمول باوری Inchusivismنه فقط مانع گفت-و-گوی روشنگر، بل نافی منطق مکالمه است. زیرا با کسانی که می پندارند حقیقت و سعادت فقط نزد آنان است و دیگران از آن هیچ بهره ای نبرده اند( انحصار باوران) و یا کسانی که می پندارند حقیقت و سعادتی که دیگران از آن بهره برده اند، بخشی از حقیقت و سعادت آنان است ( شمول باوران) نمی توان به مکالمه ای روشنگر پرداخت. تنها با کسانی می توان به مکالمه پرداخت که نزدیکی به حقیقت و سعادت را بهیاری دیگری ممکن می دانند.
من از لنین آموخته ام : « مادامی که افراد فرا نگیرند در پس هر یک از جملهها،اظهار نظرها و وعده وعیدهای اخلاقی، دینی، سیاسی و اجتماعی، منافعطبقات مختلف را جستجو کنند، در سیاست همواره قربانی سفیهانهی فریب و خود فریبی بوده و خواهند بود. » در نتیجه برای پرهیز از فریب و خود فریبی تا حد توان و فهم خود می کوشم، مضمون طبقاتی گفته هایی را که می خوانم و یا می شنوم آشکار و عیان کنم. به ویژه مضمون طبقاتی گفته هایی که در لایه های ناخودآگاه متن و نویسنده پنهان شده است. بر همین پایه وقتی می بینم حزبی که خود را پرچمدار کمونیسم کارگری می خواند و زمانی شعارش انقلاب کارگری و جمهوری سوسیالیستی بود، اما اکنون از انقلاب انسانی برای حکومتی انسانی، سخن می گوید، و مهم تر آن که این شعار را جواب و آلترناتیو امروز کمونیست ها می پندارد؛ نمی توانم ساده لوحانه چون محمد آسنگران،بگویم این شعار در کنار و همتراز انقلاب کارگری و جمهوری سوسیالیستی است. به همین دلیل در مقاله ی « چرا باید بگوییم انسانی ولی بخوانیم سوسیالیستی» کوشیدم نشان دهم که انتخاب این شعار بیان گر چرخشی طبقاتی است. در پاسخ به نقد من، سعید صالحی نیا در مقاله ی « ما را نقد کنید نه برداشت های خودتان را» معترضانه گفته است که من به جای نقد برداشت حزب کمونیست کارگری از شعار انقلاب انسانی برای حکومت انسانی، به نقد برداشت خوداز این شعار پرداخته ام. سعید صالحی نیا شیوه ی نقد مرا، جلوه ای از فرهنگ پیش مدرن می خواند. به زعم ایشان شیوه مدرن نقد این است که من به جای ارائه ی تعبیر و برداشت خودم از این شعار، باید از رهبران حزب کمونیست کارگری می پرسیدم، لطفا این حکومت انسانی و انقلاب انسانی را شما ها برای ما تعریف کنید. به باور من،ایشان با اعتراض و توصیه ی خودبه خوبی بیگانه گی خود را با اندیشه و نقد مدرن نشان داده است. زیرا اگر ایشان حتا آگاهی اندکی از نقد و اندیشه ی مدرن داشت، می دانست که خرد مدرن، خردی خود بنیاد است، نه خردی تحت فرمان هدایت دیگری. ایشان اگر می دانست که شعار خرد مدرن این است که، دلیر باش در به کار گرفتن فهم خویش! هرگز با ژست متفکری مدرن از من نمی خواست که از فهم خویش چشم بپوشم و به تعریف حزب ایشان چشم بدوزم. ایشان اگر کوچکترین آشنایی با نقد مدرن داشت می دانست که برداشت حزب کمونیست کارگری از شعار انقلاب انسانی برای حکومت انسانی، صرفا یکی از برداشت های ممکن از این شعار است، و دیگران نیز حق دارند برداشت خود را از این شعار بیان و نقد کنند. مهم تر آن که تا به حال حزب ایشان برداشت رسمی خود را از این شعار ارائه نداده است. هر چند اگر حزب نیز چنین کاری کند، حتا نمی تواند مانع برداشت سایر اعضای خود از این شعار شود، چه رسد به برداشت دیگران. به همین دلیل است که برای مثال محمد آسنگران این شعار را در کنار و همتراز شعار انقلاب کارگری و جمهوری سوسیالیستی اعلام می کند و سعید صالحی نیا مدعی است که این دو شعار همتراز و ترجمه ی یک دیگر نیستند. حال کدام یک از این برداشت ها را می توان برداشت رسمی حزب اعلام کرد. اشکال سعید صالحی نیا این است که با رویکردی پیش مدرن و فرهنگی آمرانه، می کوشد در قامت معلم مدرنیته و فرهنگ مدرن جلوه گری کند. همین جا باید یادآور شوم که تصور سعید صالحی نیا و حزب کمونیست کارگری، از فرهنگ مدرن و ضرورت مدرن ساختن سیاست و جامعه نیز خود جای تأمل بسیار دارد. اینان با چنان شور و حرارتی از فرهنگ مدرن و ضرورت مدرن ساختن سیاست و جامعه سخن می گویند، که گویی فرهنگ و سیاست و جامعه ی مدرن کلیتی فرا طبقاتی، بی تناقض، بی تنش و آرمانی است.
من در بخشی از مقاله ی خود نوشته بودم : « حزب کمونیست کارگری، ابتدا در عالم نظر با از آن خود جلوه دادن این اعتراضهای خیابانی، کوشید سیاست پوپولیسم ضد استبدادی حاکم بر این اعتراض ها راپنهان کرده و این اعتراض ها را کارگری و سوسیالیستی جلوه دهد...» سعید صالحی نیا در پاسخ به نقد من نوشته است: «از چه زمان وقتی مردم وارد خیابانها می شوند و کلیت نظام را با شعارهائیمثل "موسوی بهانه است، کل نظام نشانه است" یا مرگ بر دیکتاتور" اسمش شده "پوپولیزم ضد استبدادی"؟!» من صادقانه با ایشان هم نظرم که پرسش ایشان، نه فقط پرسشی تعجب انگیز، بل پرسشی تاسف بار است. برای آن که ایشان را متوجه سویه ی تعجب انگیز و تاسف بار پرسش اش کنم، به ناچار برای یادآوری آن چه امروز ایشان و حزب کمونیست کارگری به دست فراموشی سپرده اند، فرازی از مقاله ی منصور حکمت را نقل می کنم. فرازی که گویی منصور حکمت در پاسخ به پرسش دوست عزیزم صالحی نیا نوشته است.« کمونيسم با مقوله طبقات و با ملاک مصالح و منافع کارگرى به جنبش ها نگاهمی کند و مردم يا خلق را نه يک کليت واقعى و يا تحليلى معتبر در تبيينجامعه، بلکه مجموعهاى از طبقات حتى متخاصم ميداند. در نقد پوپوليسم مانشان داديم که چگونه متوسل شدن به مقولات خلق و مردم و خلقى و مردمى تلاشىاست از جانب گرايشى در درون بورژوازى که ميخواهد، عليرغم بازشدن شکافکارگر و بورژوا در جامعه نوين سرمايهدارى، هنوز منافع خود را منافع عمومقلمداد کند و نيروى طبقه کارگر را پشت پرچم بورژوازى اپوزيسيون گردبياورد. ما نشان داديم که چطور حل کردن مقوله طبقه در مقوله خلق و تبديلکردن مبارزه کارگر به زيرمجموعهاى از مبارزه مردم و خلق (بعنوان جناح ياگرايش راديکال و سوسياليستى درون جنبش عموم خلقى) در واقع جز آويزان شدنبه انقلابيگرى کارگر براى ترقىخواه جلوه دادن بورژوازى اپوزيسيون چيزىنيست. ما نشان داديم، و بويژه با بحثهاى کمونيسم کارگرى با عموميت بيشترىتاکيد کرديم، که تبيين انقلابات و حرکات تودهاى بصورت "يک جنبش باجنبههاى مختلف" يک توهم بورژوايى است و در جهان واقعى با جنبشهاى اجتماعىمتفاوت، ولو در گير با هم، روبرو هستيم و لذا کارمان تقويت جنبش مستقلطبقه خودمان است که "جنبه راديکال" هيچ جنبش ديگرى نيست.» فقط دو گام به پس. منصور حکمت.
صالحی نیا در ادامه نوشته است: « ما در حزبمان از بدو شروع جنبش اعتراضی و انقلابی اخیر توضیح دادیم که اینجنبش در مضمونش کلیت نظام را نشانه گرفته و باید رادیکالیزه اش کرد و سمتشداد تا نظام را با انقلاب به پائین بکشد و ما باید تلاش کنیم رهبری اینجنبش اعتراضی را در دست بگیریم که بدون کسب هژمونی کمونیزم کارگری و حزبشاین جنبش محکوم به شکست است. اینها مواضع واقعی ماست.» دوست گرامی من صالحی نیا به روشنی توضیح داده است که حزب کمونیست کارگری از بدو شروع، این جنبش اعتراضی را انقلابی ارزیابی کرده، چرا که حزب ایشان بر این باور بوده که این جنبش در مضمونش کلیت نظام را نشانه گرفته است. به عبارت دیگر معیار حزب ایشان برای انقلابی ارزیابی کردن جنبش ها، نشانه گرفتن کل نظام است. در نتیجه هر جنبشی در ایران، کل نظام را نشانه بگیرد از نظر حزب ایشان جنبشی انقلابی است. با این اوصاف به زعم حزب کمونیست کارگری، برای انقلابی پنداشتن جنبش ها، دیگر به ارزیابی سرشت طبقاتی جنبش ها نیازی نداریم. بنابر این دیگر لازم نیست برای ارزیابی مضمون طبقاتی جنبش ها، به ترکیب طبقاتی نیروهای دخیل در جنبش و خواست عینی آنان و نیروی محرکه ی جنبش، و افق حاکم بر آن بیاندیشیم، کافی است به این بیاندیشیم که آیا این جنبش در مضمونش کلیت نظام را نشانه گرفته است یا نه. من از صالحی نیای عزیز می پرسم آیا به این شیوه ی تحلیل می توان، جز پوپولیسم نامی دیگر عطا کرد؟
صالحی نیا به روشنی می گوید که حزب ایشان از بدو شروع این جنبش انقلابی، برای رادیکالیزه کردن و بدست گرفتن رهبری این جنبش تلاش بسیار کرده است، زیرا به زعم ایشان بدون کسب هژمونی کمونیزم کارگری و حزبش این جنبش محکوم به شکست است. همان گونه که می بینید حزب ایشان دیگر آن گونه که منصور حکمت می گفت در اندیشه ی سازماندهی جنبش مستقل طبقه ی کارگر نیست، بل اینان امروزه به رادیکال کردن جنبش اعتراضی مردم و تبدیل شدن به گرایشی هژمونیک در جنبش مردمی می اندیشند. اما نکته ی جالب آن است که در میانه ی راه کسب هژمونی کمونیزم کارگری، یکباره حزب کمونیست کارگری به گفته ی صالحی نیا متوجه می شود که ما در زمانه ای قرار گرفته ایم که با حجم وسیعی از تبلیغات ضد کمونیستی روبرو هستیم، بنابر این پیش از آن که به کسب هژمونی کمونیزم کارگری بیاندیشیم، باید نخست به ابزاری دست بیابیم که سبب باز شدن گفتمان کمونیستی شود. در نتیجه وظیفه ی کسب هژمونی کمونیزم کارگری، منوط می شود به باز کردن گفتمان کمونیستی. چون به گفته ی صالحی نیا در شرایطی هستیم که تبلیغات ضد کمونیستی حتا بر اذهان چپ ها نیز سنگینی می کند، بنابر این نمی توان از ادبیات کمونیستی برای باز کردن گفتمان کمونیستی سود جست. در نتیجه برای باز کردن گفتمان کمونیستی، به ابزاری غیر کمونیستی نیاز داریم. کار بزرگ حمید تقوایی به زعم سعید صالحی نیا کشف همین ابزار بوده است. سعید صالحی نیا در مقاله ی « در دفاع از برخورد دینامیک به شعارهای سیاسی» در همین باره نوشته است: «شعار آزادی، برابری، حکومت و یا جمهوری انسانی، کار بزرگی انجام می دهد، این شعار ابزار باز کردن گفتمان کمونیستی استدر زمان و شرایط بخصوصی که ما با حجم وسیعی از تبلیغات ضد کمونیستی حتی در اذهان مبارزین چپ مواجه هستیم. این شعار به این فعالین امکان می دهد مفاهیم و مضامین مبارزه و برنامه کمونیزم کارگری را بهتر و راحت تر به جامعه منتقل کنند. » همان گونه که می بینید صالحی نیا در این جا هر چند نا آگاهانه، اما به صراحت از نقش ابزار گونه و تدافعی این شعار برای باز کردن گفتمان کمونیستی و انتقال بهتر و راحت تر برنامه ی کمونیسم کارگری سخن می گوید. اما در واقع باید گفت این شعار در عمل به ابزاری تبدیل شده است که حزب کمونیست کارگری به وسیله ی آن از وظایف کمونیستی و برنامه کمونیستی خود طفره می رود.
من در مقاله ی خود نوشته بودم: « حزب کمونیست کارگری، ابتدا در عالم نظر با از آن خود جلوه دادن این اعتراضهای خیابانی، کوشید سیاست پوپولیسم ضد استبدادی حاکم بر این اعتراض ها راپنهان کرده و این اعتراض ها را کارگری و سوسیالیستی جلوه دهد... » صالحی نیا در نقد خود از من پرسیده است: « در کجا ما گفته ایم که این اعتراضات "کارگری و سوسیالیستی" است؟! طبق کدامسند و مدرک ، پارسا نیکجو دارد چنین ادعائی را به ما نسبت می دهد؟ شاید درفرهنگ ایشان اساسا مدرکی لازم نیست!»من از صالحی نیا می پرسم من در کجا گفته ام شما گفته اید این اعتراض ها کارگری و سوسیالیستی است؟ من نوشته ام شما با از آن خود جلوه دادن این اعتراض های خیابانی،... کوشیده اید این اعتراض ها را کارگری و سوسیالیستی جلوه دهید. بین جلوه دادن و گفتن تفاوت بسیاری وجود دارد.
من در نقد خود نوشته ام حزب کمونیست کارگری : « در ادامه و در عمل اما با در پی اعتراض ها دویدن، و طرح شعار« انقلابانسانی برای حکومتی انسانی»، کوشید جلوه گریهای دست و پا گیر و ذهنی سوسیالیسم کارگری خود را پنهان کرده و به چهره ایآشنا در میان صف پوپولیست های ضد استبدادی تبدیل شود.» صالحی نیا در پاسخ به نقد من نوشته است: « ما کجا در پی اعتراض ها"دویدیم"؟! کار ما بر طبق اسناد تبلیغاتیمان عبارتبوده از بازتاب شعارهای رادیکال، توسعه دادن این شعارها و دعوت مردم بهسازماندهی حول آنها. همینطور نقد مداوم شعارهای راست مثل "جمهوری ایرانی" و شعارهای ضد عرب و ناسیونالیستی و ارتجاعی و یا شعارهای "بازگشت بهجمهوری خط امامی جناب موسوی و کروبی". اینها رئوس واقعی فعالیتهایتبلیغاتی ما در طی دوران اخیر.» من از صالحی نیای عزیز بسیار سپاس گزارم که رئوس فعالیت های حزب کمونیست کارگری را به خوبی به تصویر کشیده است، من به استناد نوشته ی ایشان از وی می پرسم آیابازتاب و توسعه ی شعارهای رادیکال جنبش موجود، دعوت مردم به سازماندهی حول آن ها و نقد گرایش های ناسیونالیستی و اصلاح طلبی، باید رئوس فعالیت های حزبی باشد که مبارزه برای سوسیالیسم را امری فوری و امروزی اعلام کرده است؟ آیا حزب شما با چنین رئوس فعالیتی به تکالیف سوسیالیستی خود پشت نکرده است؟ آیا حزب شما با بازتاب و توسعه ی شعارهای رادیکال جنبش موجود، در پی جنبش روان نشده است؟ آیا حزب شما با دعوت از مردم به سازماندهی حول شعارهای رادیکال جنبش موجود، از سازمان دهی جنبش کارگری و مردم برای سوسیالیسم دست نشسته است؟
صالحی نیا در ادامه نوشته ی خود از من می پرسد: « ما کجا "جلوه های سوسیالیزم کارگری" را دست و پاگیر دانستیم؟ چه منبعی و یا سندی برای چنین ادعای عجیبی آقای پارسا نیکجو دارند؟!» دوست عزیز درباره ی حزبی که تا پیش از برآمد به گفته ی شما جنبش اعتراضی و انقلابی مردم، از انقلاب کارگری و سازمان دهی سوسیالیستی و جمهوری سوسیالیستی دم می زد، اما به یکباره در دل جنبش اعتراضی و انقلابی مردم، به این کشف نائل می شود که تبلیغات ضد کمونیستی، سبب هراس مردم و چپ ها از کمونیسم شده است، و به طرح شعار انقلاب انسانی برای حکومت انسانی می پردازد، چگونه باید قضاوت کرد؟ آیا می توان حزبی را که می کوشد خود را با سیمای حزبی انسانی برای سازماندهی انقلابی انسانی برای حکومتی انسانی در ذهن مردم مجسم کند، حزبی با سیمای کارگری برای سازماندهی انقلابی کارگری برای جمهوری سوسیالیستی تصور کرد؟
من در مقاله ی خود نوشته بودم: « به همین دلیل به صراحت فریاد می زنندانقلاب انسانی برای حکومتی انسانی، اما شرمگینانه از ما می خواهند بشنویمانقلاب کارگری برای جمهوری سوسیالیستی.» سعید صالحی نیا از من می پرسد: « ما کجا از کی خواسته ایم که وقتی ما فریاد زدیم "انقلاب انسانی" او "بشنود انقلاب کارگری"؟!»اگر صالحی نیا قدری توجه می کرد می دید که من در نقد خود به نوشته ی محمد آسنگران اشاره کرده ام، آسنگران نوشته بود: « این شعار برای حزب کمونیسم کارگری در كنار و همتراز انقلاب سوسیالیستی و حکومت کارگری است.» می دانم که این نقد متوجه شما نیست، زیرا شما به روشنی مدعی هستید که انقلاب انسانی همتراز و ترجمه ی انقلاب کارگری نیست. اما به باور من روایت شمابهتر و روشن تر از روایت محمد آسنگران، مضمون پوپولیستی و بورژوایی شعار حزب کمونیست کارگری را افشا می کند. شما به روشنی می گویید که حزب شما انقلاب پیش روی جامعه ی ایران را انقلابی انسانی می داند، انقلابی که همتراز و ترجمه ی انقلاب کارگری نیست. آیا این انقلاب انسانی شما، نامی دیگر برای انقلاب دموکراتیک خلقی یا مردمی پیشین نیست؟
من در مقاله ی خود نوشته ام: « مفهوم انتزاعی و نامتعین انقلاب انسانی و حکومت انسانی نیز پوششی ایدهئولوژیک برای پنهان کردن سیاست پوپولیسم ضد استبدادی و تداوم حاکمیت وسلطه ی سرمایه است.» دوست گرامی من صالحی نیا در پاسخ من نوشته است: « من می گویم، مفهوم سوسیالیزم هم وقتی ابتدا مطرح شد مفهومی به غایت انتزاعی بود. مگر نه؟» در پاسخ ایشان باید گفت، نه انتزاعی نبود، بل متعین و مشخص بود. اگر بابوفیسم را آن گونه که انگلس از آن یاد می کند، سرچشمه ی کمونیسم کارگری فرانسه بدانیم، بخوبی می بینیم که سوسیالیسم حتا در همان شکل خام و ناروشن اش از لیبرالیسم بورژوایی مستقل بود، زیرا کارگران خود را با مطالبات مستقل و ویژه ی خود از رادیکالترین جنبش بورژوایی زمان شان جدا می ساختند. ایشان در ادامه می نویسد: « حتی می گویم این مفهوم حتی بعد از همه این تلاشهای قرن گذشته هنوز انتزاعیو نامتعین مانده. بخصوص بعد از بکارگیریش در شکل سرمایه داری دولتی وجنایاتی که بنامش انجام شد. آیا این مفهوم هنوز ساده و شفاف و روان است؟» من فکر می کنم دوست گرامی من، تصور درستی از مفهوم انتزاعی و نامتعین ندارد، زیرا اگر درک روشنی از این مفاهیم داشت متوجه می شد که نمی توان مفهومی را که چنین متعین و تو پُر شده است، انتزاعی و نامتعین نامید. ایشان خود معترف است که مفهوم سوسیالیسم را، بخصوص بعد از بکار گیری اش در شکل سرمایه داری دولتی و جنایاتی که بنامش انجام گرفته، دیگر نمی توان مفهومی شفاف پنداشت. درست است، مفهوم سوسیالیسم، مفهومی نامتعین نیست، بل مفهومی است که با مضمونی بورژوایی متعین شده است. پس اگر چنین است، چرا صالحی نیا هنوز هم سوسیالیسم را مفهومی انتزاعی و نامتعین معرفی می کند؟ من گمان می کنم مشکل ایشان این است که با معنای این مفاهیم آشنایی چندانی ندارد. وی در ادامه می نویسد: « اتفاقا بخاطر تبیین همین مفهوم سوسیالیزم است که ما مرتب باید بدنبالیافتن کلماتی باشیم که هسته این سوسیالیزم خواهی را زمینی و طبق تجربهتاریخی جامعه به مردم ارائه دهد.» اول آن که تبیین مفهوم سوسیالیسم، با متعین کردن مفهوم سوسیالیسم دو امر متمایز است. دوم آن که مشکلی که فرا روی سوسیالیسم خواهی ما قرار دارد، زمینی کردن آن نیست، زیرا سوسیالیسم های بورژوایی و خرده بورژوایی نیز زمینی بودند، مشکل بر سر متمایز کردن مضمون طبقاتی سوسیالیسم خواهی ما و آن ها است. به همین دلیل بود که منصور حکمت با تاکید برعنوان و آموزه های کمونیسم کارگری، می کوشید کمونیسم خود را از کمونیسم بورژوایی و خرده بورژوایی متمایز کند.
سعید صالحی نیا می گوید: «شعار حکومت انسانی را ما با تداوم دیالوگ اجتماعی و بکارگیری تجربه محسوس توده ها مرتب برایشان "متعین" می کنیم. این روندی است که وظیقه ماست. همانطور که اقناع جامعه در مورد سایر اهدافمان از حذف مبارزه با اعدام (که هنوز پارسا سرش "بحث دارد") تا مطالبه آزادی بدون قید و شرط بیان و تشکل و اعتصاب هم امر ساده ای نیست.» نقد من به شعار انقلاب انسانی برای حکومت انسانی، این است که مضمون طبقاتی این انقلاب و حکومت متعین نیست، پاسخ دوست من این است که ما با تداوم دیالوگ اجتماعی و بکارگیری تجربه ی محسوس توده ها آن را مرتب متعین می کنیم. به عبارت دیگر به نظر صالحی نیا، مضمون طبقاتی انقلاب و حکومت انسانی امری سیال و از پیش تعیین ناشده است. مهم تر آن که تعین طبقاتی این انقلاب و حکومت، نه تابع ساخت طبقاتی جامعه است، نه تابع نیروی محرکه ی انقلاب است، نه تابع ترکیب طبقاتی نیروهای شرکت کننده در انقلاب، بل تابع تداوم دیالوگ اجتماعی و تجربه ی محسوس توده هاست! این سوسیالیسم دیالوگی- توده ای صالحی نیا را جز پوپولیسم چه می توان نامید؟
ایشان در بخشی از نوشته ی خود مدعی شده است که : « همانطور که اقناع جامعه در مورد سایر اهدافمان از حذف مبارزه با اعدام (که هنوز پارسا سرش "بحث دارد"))» پیش از هر توضیحی باید بگویم منظور ایشان از نوشتن عبارت بی معنای حذف مبارزه با اعدام، به احتمال زیاد لغو مجازات اعدام است. ایشان آگاهانه یا نا آگاهانه، با این عبارت خواسته به خواننده گان خود القا کند، که گویا من هنوز بر سر لغو مجازات اعدام، مردد هستم. در حالی که اگر ایشان قدری انصاف می داشت، با نگاهی به وبلاگ من، می دید که من در دفاع از لغو بی قید و شرط مجازات اعدام، تاکنون در نقد دوستان و رفقایی که به اعدام جانیان سیاسی هم چنان باور دارند، پنج مقاله ی تحلیلی نوشته ام.
صالحی نیا در ادامه نوشته است: « یکی از معضلات تاریخی "چپ سنتی" عدم درک چند جانبه مفهوم انسان است... برای این چپ، انسان اساسا وجود ندارد. ظرف طبقات اجتماعی وجه اشتراکانسانی را کاملا تهی کرده و نتیجه اش این می شود که "مخاطب چپ" فقطکارگرها خواهند بود و بقیه البته امور درجه دوم!» جالب است تا پیش از این چرخش، حزب کمونیست کارگری بر این باور بود که چپ سنتی پوپولیست است و با مفهوم طبقه بیگانه است، و سوسیالیسم اش، سوسیالیسمی غیر کارگری است و مخاطب اش توده و مردم است. حال صالحی نیا مدعی است که چپ سنتی، طبقاتی می اندیشیده است و مخاطب اش فقط کارگر بوده است و بس!
صالحی نیا در فرازی دیگر نوشته است: « مارکس به هیچ رو وجه عام انسان و وجه طبیعی انسان را انکار نکرده است.اتقاقا مارکس از همین وجه عام و فراطبقاتی است که نقدش را به نظام سرمایه داری شروع می کند. انسانی که غذا می خواهد، شادی می خواهد، امکان رشد می خواهد اما ازش همه اینها دریغ می شود، دائم دغدغه مارکس است.» اول آن که اتفاقا درست برخلاف باور صالحی نیا، مارکس حتا آن جا که به سویه ی عام انسانی می اندیشید، براین باور بود که گوهر انسان، مجموعه ی مناسبات اجتماعی است، بنابر این مارکس به هیچ وجه به گوهر انتزاعی انسان باور نداشت، بل بر تاریخی و اجتماعی بودن گوهر انسان تاکید می کرد. به همین دلیل مارکس بر این باور بود که در جوامع طبقاتی، انسانی که به طبقه تعلق نداشته باشد، واقعیت ندارد و تنها در قلمرو مه آلود رویای فلسفی به زنده گی خود ادامه می دهد. در نتیجه هم آوا با آدرنو می توان گفت: « لفظ کلی و توخالی انسان نه تنها شکل پیوند انسان و جامعه، بل مضمون نهفته در اندیشه ی راجع به مفهوم انسان را نیز کژ و مژ و تحریف می کند.» دوم آن که نقطه عزیمت مارکس در نقد نظام سرمایه داری، نه با تکیه به وجه عام و فراطبقاتی انسان، بل درست با تاکید بر وجه طبقاتی و اجتماعی انسان آغاز شد. انسانی که غذا می خواهد، شادی می خواهد، امکان رشد می خواهد و همه ی این ها از او دریغ شده است، کارگر است، نه انسان به معنای عام و فرا طبقاتی آن. سوم آن که به باور مارکس، انسان ِنوعی ِآزاد و پویا در جامعه ی کمونیستی تحقق خواهد یافت. یعنی جامعه ای که تولید کننده گان هم بسته ی آن، مناسبات میان خود و نسبت های شانبا طبیعت را تحت نظارت خویش در می آورند، و تولید و زنده گی اجتماعی جنبه ی بخردانه می یابد، و کار نه ضرورت، بل لذت و بیان آزادی انسان، به شمار می رود.
سعید صالحی نیای عزیز مقاله ی خود را این گونه به پایان می برد: « زمانه دیگری است. باید تلاش را برای آموزش این دوستان مغتنم دانست.» من به سهم خود از آموزش این آموزگار بسیار سپاس گزارم، اما فکر می کنم این آموزگاران علاوه بر آن که خود سخت محتاج آموزش هستند، بل مهم تر آن که باید موضع طبقاتی و زاویه دید خود را نیز دگرگون کنند.
رویدادهای سیاسی چند ماهه ی اخیر سبب دگرگونی های بسیاری در زمینه و زمانه ی پراتیک و اندیشه ی سیاسی شده است. بر بستر این رویدادها بسیاری از صف آرایی های سیاسی و نظری گذشته درهم ریخته و بی اعتبار شده اند و صف آرایی های جدیدی شکل گرفته و بسط می یابند. تا بدین جا یکی از پی آمدهای اعتراض های توده ای اخیر، تقویت خط مشی همه با هم بودن و سیاست پیکار پوپولیسم ضد استبدادی بوده است. بی شک احیاء سیاست پوپولیسم ضد استبدادی، به طور عام به معنای تضعیف سیاست پیکار طبقاتی و به طور خاص به معنای تضعیف سیاست مستقل کارگری است. بازتاب تقویت سیاست پوپولیسم ضد استبدادی و تضعیف سیاست مستقل کارگری را به خوبی می توان در روند استحاله ی تمام عیار حزب کمونیست کارگری مشاهده کرد. سیر این استحاله را در یک نگاه اجمالی شاید بتوان این گونه به تصویر کشید. حزب کمونیست کارگری، ابتدا در عالم نظر با از آن خود جلوه دادن این اعتراض های خیابانی، کوشید سیاست پوپولیسم ضد استبدادی حاکم بر این اعتراض ها را پنهان کرده و این اعتراض ها را کارگری و سوسیالیستی جلوه دهد؛ در ادامه و در عمل اما با در پی اعتراض ها دویدن، و طرح شعار« انقلاب انسانی برای حکومتی انسانی»، کوشید جلوه گری های دست و پا گیر و ذهنی سوسیالیسم کارگری خود را پنهان کرده و به چهره ای آشنا در میان صف پوپولیست های ضد استبدادی تبدیل شود. از آن جا که رهبران حزب کمونیست کارگری نمی توانند یکباره سیمای سیاسی حزب خود را به طور کامل از شر جلوه گری های سوسیالیستی رها کنند، بناگزیر در گام نخست می کوشند، سیمای پوپولیسم ضد استبدادی خود را با عبارت پردازی های سوسیالیسم شرمگینانه پنهان کنند. بی شک دیگر شعار صریح و بی پرده ی انقلاب کارگری و جمهوری سوسیالیستی نمی تواند بیان گر و بازگو کننده ی سمت و سوی پراتیک سیاسی این حزب باشد، در نتیجه رهبران حزب در ایام برزخی حیات سیاسی خود، با انتخاب شعار انقلاب انسانی برای حکومتی انسانی می کوشند هم در صف پوپولیست ها و لیبرال های انسان باور برای خود جایی دست و پا کنند، هم با بندبازی های کلامی، چند صباحی دیگر به جلوه گری های سوسیالیستی خود ادامه دهند. به همین دلیل به صراحت فریاد می زنند انقلاب انسانی برای حکومتی انسانی، اما شرمگینانه از ما می خواهند بشنویم انقلاب کارگری برای جمهوری سوسیالیستی.
دلیل تراشی های تئوریک
رهبران حزب کمونیست کارگری، از یک سو برای به حداقل رساندن هزینه های سیاسی – تشکیلاتی این چرخش آشکار طبقاتی، و از سوی دیگر برای انقلابی و سوسیالیستی جلوه دادن آن، می کوشند این چرخش طبقاتی را محصول در افزوده های مدرن و سوسیالیستی خود وانمود کنند. محمد آسنگران در مقاله ی « در باره ی شعار انقلاب انسانی برای حکومتی انسانی » در همین راستا می نویسد: « انقلابی انسانی برای حکومتی انسانی جواب و آلترناتیو امروز کمونیست ها به حکومت های دست ساز بورژوازی بر مبنای ملیت و قومیت و مذهب است. این شعار تاكيد بر انسانی بودن انقلاب و حکومت دارد.» اول آن که حکومت های دست ساز بورژوازی نه بر مبنای ملیت و قومیت و مذهب، بل بر مبنای رابطه ی کار و سرمایه شکل گرفته و می گیرند. دوم آن که ملیت و قومیت و مذهب در این حکومت ها، پوششی است ایده ئولوژیک برای پنهان کردن سلطه ی سرمایه بر جامعه. سوم آن که ملیت و قومیت و مذهب، مبنای تعریف این ایده ئولوژی های بورژوایی از مفهوم انسان و تفکیک و بیگانه کردن افراد و گروه های اجتماعی از یک دیگر است. به عبارت دیگر بورژوازی بر اساس این هویت های جعلی ایده ئولوژیک، از سویی مبنای طبقاتی حکومت خود را پنهان می سازد، از سوی دیگر مفهوم نامتعین و انتزاعی انسان را اسیر تعین های انضمامی و بیگانه ساز ملیت و قومیت و مذهب می کند. بر این پایه می توان گفت مفهوم انتزاعی و نامتعین انقلاب انسانی و حکومت انسانی نیز پوششی ایده ئولوژیک برای پنهان کردن سیاست پوپولیسم ضد استبدادی و تداوم حاکمیت و سلطه ی سرمایه است. در حقیقت حزب کمونیست کارگری مفهوم نامتعین و انتزاعی انقلاب انسانی و حکومت انسانی راجایگزین مفهوم انضمامی و ناکارآمد انقلاب خلقی و حکومت خلقی کرده است. به بیان دیگر انقلاب انسانی، مفهومی در تقابل با انقلاب کارگری و مفهوم حکومت انسانی نیز مفهومی در تقابل با حکومت کارگری است، نه آن گونه که محمد آسنگران وانمود می کند، معادل و همتراز آن. نکته ی آخر آن که حزب کمونیست کارگری با نفی آموزه ی انسان باوری طبقاتی مارکس، و روی آوری به تصورات انسان باورانه ی فرا طبقاتی، در واقع از نظر تئوریک نیز به تصورات ایده ئولوژیک پیشا مارکسی پناه برده است.
رفیق بهروز شادی مقدم که خود از خواننده گان مقاله اش خواسته بود تا به نقد و بررسی مقاله ی ایشان بپردازند، اکنون از نقد نوشته ی خود برافروخته شده و به جای تن سپردن به نتایج مکالمه و تصحیح گفته های خویش، می کوشد با تهمت و افترا، منتقد را از کرده ی خویش پشیمان کند. ایشان در مقاله ای با عنوان « مارکسیسم یک کلیت است» که در وبلاگ اکتبر منتشر کرده است، مدعی شده است که من به جای فاکت آوردن از نوشته ی ایشان، با تفسیر و تعبیر خود ساخته، به نقد عبارت ایشان پرداخته ام. به بیان دیگر ایشان مدعی شده اند، آن چه من گفته ام ربطی به گفته ی وی ندارد. رفیق بهروز در مقاله ی « مارکسیسم یک کلیت است» برای اثبات مدعای خود به سه نمونه از گفته ی خود و نقد من استناد کرده است. من در ادامه بی پایه بودن ادعای ایشان را اثبات خواهم کرد. اما شایسته تر آن بود که رفیق بهروز صادقانه و شجاعانه مسئولیت گفته های خود را می پذیرفت، و با رفع خطا های خود، بر ثمر بخش بودن گفت- و - گوی بین ما تاکید می کرد. اما متاسفانه ایشان ترجیح داده است پرونده ی جدلی را که می توانست نمونه ای از گفت- و گویی روشنگر باشد، با افترا و تهمت به پایان برساند. بگذریم.
رفیق بهروز در مقاله ی « مارکسیسم یک کلیت است» مدعی شده است که: « رفیق پارسا نوشته: "مهم تر آن که وی مدعی شده بود که اعدام شکلی از مبارزه ی سوسیالیستی است."من نوشتم اعدام به مثابه ابزاری می تواند در شرایطی در مبارزه ی ما شاید به کار آَید. » ای کاش ایشان بار دیگر به مقاله ی « مارکسیسم و اعدام» که خود نوشته است رجوع می کرد و گفته ی خود را از همان مقاله نقل می کرد. وی در آن مقاله نوشته است: « برایبرتری بر دشمنو به سرانجامرساندن مبارزه یطبقاتیو پیروزی سوسیالیسماشکالیاز مبارزهلازماست. اعدامشاید یکیاز این شکلها باشد.» بنابر این وی ننوشته است اعدام شاید در مبارزه به کار آید، بل نوشته است، اعدام شاید یکی از اشکال به سرانجام رساندن مبارزه ی طبقاتی و پیروزی سوسیالیسم باشد. توجه کنید وی از نقش احتمالی اعدام در به سرانجام رساندن مبارزه ی طبقاتی و پیروزی سوسیالیسم سخن می گوید، و نه حتا از نقش احتمالی اعدام در آغاز و استقرار سوسیالیسم. در نتیجه وی اعدام را تا استقرار جامعه ی کمونیستی، یکی از اشکال سیاست کیفری جامعه ی سوسیالیستی می داند.
رفیق بهروز در ادامه نوشته است: « رفیقپارسا نوشته:" البته ایشان در این مقاله مدعی شده که طرح ایده ی اعدام و تیر بارانمتعلق به مارکسیسم است. تصور من آن است که رفیق بهروز شادی مقدم، کم تر به معنایکلماتی که در نوشته ی خود بکار می گیرد، توجه می کند. و گر نه چگونه ممکن استایشان، طرح ایده و اجرای حکمی شرم آور را که عمری بسی بیشتر از مارکسیسمدارد، منتسب به مارکسیسم کند."من ننوشتم که ایده و مقوله ی اعدام (به طورکلی (مربوطبه چه کسی هست یا نیست، بلکه نوشتم که اطلاعیه و طرح مربوط به تیر باران و موضعگیری بلشویک ها به عرصه ی مبارزه و پراتیک مارکسیسم مربوط می شود.» رفیق بهروز مدعی است که نوشته است اطلاعیه و طرح مربوط به تیر باران ... به عبارت دیگر ایشان مدعی است که من عبارت اطلاعیه و طرح مربوط به تیر باران وی را به عبارت ایده و طرح اعدام و تیر باران تبدیل کرده ام. بهتر است با رجوع به مقاله ی « نگرشی منزه طلبانه به مارکسیسم»، ببینیم عین عبارت ایشان چیست؟ وی در این مقاله که پاسخی است به نقد من، نوشته است: « باید به خاطر داشت که طرح ایده تیرباران واعدام متعلق به عرصه ی فعالیت ومبارزه ی مارکسیسم است، مگر این که موضع لنین وپراتیکش را در این مورد کمونیستی ندانند و جای نقد این پراتیک را خالی بگذارند.» جز اظهار تاسف، هر چه بگویم زائد است، زیرا متن ایشان بی نیاز از هر توضیحی است.
ایشان در فرازی دیگر مدعی شده است: « از رفیقپارسا که اهل بحث سیاسی است،توقع نداشتم به جای فاکت آَوردن از حرف های من،دوباره به روش غیر سیاسی طعنه زنی متوسل شود و از فرط بی استدلالی هر چند که مننوشته ام:"اعدام دستگیر شدگان و اسیران" موضع من نیست، بازهم با منطق خاص خودشنتیجه گرفته که:" به عبارت دیگر به زعم ایشان می توان به طور رسمی و علنی مخالفحکم اعدام بود،اما به طور غیررسمی و پنهانی به اعدام دستگیر شده گان و اسیرانپرداخت.آیا این چیزی جز ماکیاولیسم سیاسی است"» من پیش از هر توضیحی،نخست عین نوشته ی ایشان را بار دیگر نقل می کنم، سپس با واسازی نوشته ی وی نشان خواهم داد، آن چه من از متن ایشان استنباط کرده ام نه حاصل منطق خاص من، بل حاصل ناخودآگاه متن ایشان است. و اما متن نوشته ی ایشان: « من درمقابل مخالفین اعدامنگفته ام طرفدار اعدام کردنم و باید کمونیست ها در سیاست رسمی و علنی شان اعدامکردن را در دستور کارشان بگذارند. این نظر و موضع بیش ازحد ضد انسانی و با مارکسیسمهم خوانی ندارد. نوشته ام ما مخالفین جدی و واقعی اعدام کردن هستیم،همچنان کهمخالف دیکتاتوری و جنگ می باشیم. امابرای پیشبرد سیاست و اهدافمان مجبوریمو بهما تحمیل شده است از ابزار جنگ و سرکوب استفاده کنیم، درشرایطی مشابه شرایطبلشویکها و شاید شرایط های حاد دیگری، نباید با دگم ها و روش و نگرش های دستو پا گیر از توسل به ابزاری همانند اعدامو تهدید به اَن خود را محروم کنیم. همچنانکه لنین وبلشویکها این کار را نکردند.» همان گونه که می بینید رفیق بهروز به روشنی می گوید : « نگفته ام طرفدار اعدام کردنم و باید کمونیست ها در سیاست رسمی و علنی شان اعدامکردن را در دستور کارشان بگذارند. این نظر و موضع بیش از حد ضد انسانی و با مارکسیسمهم خوانی ندارد .» تا این جا رفیق به صراحت گفته هم طرف دار اعدام کردن نیست، هم مخالف در دستور کار گذاشتن اعدام در سیاست رسمی و علنی کمونیست هاست، اگر سخن ایشان با همین گفته ها به پایان رسیده بود، تناقضی در کار نبود. اما ایشان در ادامه، با به میان کشیدن پای اما و ولی که در ظاهر به امری استثنایی دلالت می کند، اما همواره در عمل به استثنایی قاعده ساز تبدیل می شود، گفته ی روشن خود را در پرده ی ابهام فرو می برد. بار دیگر به این بخش از نوشته ی وی دقت کنید« نوشته ام ما مخالفین جدی و واقعی اعدام کردن هستیم... امابرای پیشبرد سیاست و اهدافمان مجبوریمو بهما تحمیل شده است... درشرایطی مشابه شرایطبلشویکها و شاید شرایط های حاد دیگری، نباید با دگم ها و روش و نگرش های دستو پا گیر از توسل به ابزاری همانند اعدامو تهدید به اَن خود را محروم کنیم.» همان گونه که می بینید همین اما به روشنی و صراحت تناقض ایشان را آشکار می کند، مخالف جدی اعدام کردن هستیم، اما نباید در شرایطی از توسل به ابزاری همانند اعدام خود را محروم کنیم. ایشان توضیح نداده اند که ما به رغم مخالفت جدی با اعدام و در حالی که در سیاست رسمی و علنی نیز اعدام کردن را در دستور قرار نداده ایم، چگونه می توانیم خود را از اعدام کردن محروم نکنیم. آیا در چنین شرایطی جز به طور غیر رسمی و غیر علنی اعدام کردن، راهی پیش روی ما وجود دارد؟ بنابر این بر خلاف ادعای رفیق بهروز، من با منطق خاص خود تناقض نیافریده ام، بل تناقض نهفته در متن ایشان را قدری آشکارتر کرده ام. البته رفیق بهروز مدعی است که من نیز خود دچار تناقض هستم، زیرا از یک سو بر این باورم که می توان به سرکوب نیروهایی پرداخت که با توسل به شیوه های قهرآمیز در برابر دولت کارگری قرار گرفته اند، و از سوی دیگر مخالف اعدام اسیران و تسلیم شده گان همان شورش ها هستم. من هر چه در نوشته ی خود تأمل کردم متوجه تناقض خود نشدم، اما توانستم متوجه تناقض تراشی رفیق بهروز شوم. رفیق بهروز آگاهانه یا ناآگاهانه می خواهد القا کند که بین کشتن دشمن مسلح در میدان نبرد با اعدام دشمن تسلیم یا اسیر شده هیچ تفاوتی وجود ندارد. بر پایه همین برداشت، مدعی می شود که من چگونه می توانم هم موافق کشتن دشمن مسلح در میدان نبرد باشم، همبا اعدام اسیران مخالفت کنم. اگر وی قدری صادقانه تأمل می کرد، متوجه می شد که بین کشتن در میدان نبرد با اعدام کردن تفاوت بسیار است. برای روشن تر شدن تفاوت کشتن و اعدام کردن به معنای متفاوت این دو خبر فرضی توجه کنید. کومه له طی حمله به یکی از پایگاه های سپاه پاسداران، بیست تن از نیروهای دشمن را اعدام کرد. کومه له طی حمله به یکی از پایگاه های سپاه پاسداران، بیست تن از نیروهای دشمن را کشت. آیا این دو خبر، شرح یک رویداد واحد هستند؟ اگر کومه له در واکنش به خبر نخست اعلام نماید که ما ضمن تکذیب خبر اعدام بیست تن از نیروهای دشمن، خبر کشته شدن بیست تن از نیروهای دشمن را تایید می کنیم، دچار تناقض شده است؟ در نتیجه تناقض ادعایی شما حاصل موضع من نیست، بل محصول و زاییده ی درهم آمیزی کشته شدن و اعدام کردن، در ذهن و زبان شماست.
من چون بسیاری از کمونیست ها بر این باورم که کمونیسم، نه کیش و آیین، بل جنبش ضد سرمایه داری طبقه ی کارگر است، بنابر این به زعم من نمی توان کسانی را که از آموزه های بنیادی و اساسی کمونیسم، به مثابه علم شرایط رهایی طبقه ی کارگر روی برمی گردانند، مرتد نامید. زیرا مرتد، واژه ای آیینی و دینی است. در نتیجه به باور من درست آن است که ما چنین کسانی را با توجه به سرشت و مضمون طبقاتی آموزه ها و موضع گیری هایشان معرفی و افشا کنیم. رفیق بهروز اما به رغم آن که کمونیسم را کیش و آیین نمی پندارد، بر این باور است که چنین کسانی را نمی توان با سرشت و مضمون طبقاتی آموزه هایشان معرفی و افشا کرد، زیرابه باور ایشان « باید در نظر گرفتکه احزاب بورژوایی که داعیۀ سوسیالیستی دارند با جریان و شخصی که از کمونیسم(یک راه)برگشت می زند و با اتخاذ راه دیگری(ضد کمونیستی) خود را هنوز کمونیستجا می زند، یکی نیستند و مقوله ی این برگشت فقط سوسیالیسم بورژوایینمی تواند باشد و بالاتر از اَن است. عنوانسوسیالیسم بورژوایی به جریان و تفکری تعلق دارد که با مواضع و برنامه و سیاستهایش شناخته شده است، مرتد اَن است که از امر سوسیالیسم برگشت زده و در مقابلاَن و به نفع دشمنان سوسیالیسم شیادانه عمل می کند. مرتد عامل و ابزار بورژوازیاست بر علیه مارکسیسم. » رفیق بهروز مدعی است که جریان ها و افراد مرتد، چون از امر سوسیالیسم برگشت زده اند و شیادانه عمل می کنند و عامل و ابزار بورژوا هستند، بالاتر از سوسیالیسم بورژوایی اند و با آن یکی نیستند، زیرا سوسیالیسم بورژوایی با مواضع و برنامه و سیاست ها یشان شناخته شده هستند. به عبارت دیگر رفیق بهروز شاخص هایی چون برگشت زدن از امر سوسیالیسم، شیادانه عمل کردن و عامل و ابزار بورژوازی بودن را، شاخص های متمایز کننده ی صف مرتد ها از سوسیالیست های بورژوا معرفی می کند. من نمی دانم منظور رفیق بهروز از عبارت امر سوسیالیستی چیست، که به گمان وی مرتد ها از آن برگشت زده اند و سوسیالیست های بورژوا از آن برگشت نزده اند. یا بر چه اساسی ایشان می پندارد که سوسیالیست های بورژوا شیادانه عمل نمی کنند، و ابزار و عامل بورژوا نیستند. به باور من رفیق بهروز برای توجیه کاربرد واژه ی مرتد، به گرداب چنین آشفته گویی هایی در افتاده است.
تلاش می کنم به سهم و زعم خود به طرح مسائل و مباحثی بپردازم که فضای اندیشه ی اجتماعی ما را به خرد انتقادی و تئوری نقد رادیکال نزدیک تر کند. در این راستا می کوشم از
اندیشه ورزی های ذهنی ، خرد ستیز و رومانتیک که ما را از درک و نفی موقعیت نابسامان تاریخی بشر، به دنیای پنداری مفاهیم تجریدی، چاه اندرونی خویش و یا عصر طلایی تبعید می کنند، پرهیز کنم. من بر این باورم که اهمیت و کار بست خرد انتقادی ، خردی که نقد می کند و مورد تامل نقادانه واقع می شود، در شرایط کنونی ضرورتی حیاتی یافته است