Tuesday, December 27, 2011

حضور پُر فروغ و بی افق کارگران

جهان ِ سرمایه و سرمایه ی جهانی در مرکز و پیرامون، شرق و غرب، شمال و جنوب، توسعه یافته و توسعه نیافته، لیبرال و استبدادی، سکولار و دینی، سختْ سستْ بنیاد گشته است. بحران اقتصادیْ تاروپود بنیاد مادی و منطق سلطه ی سرمایه ی جهانی و جهان سرمایه را به لرزه در آورده است. بحران ِهژمونی سیاسی- فرهنگی ِ سرمایه، نه فقط شیوه ی حکمرانی سیاسیْ بل فرهنگ و منطق ِ فرمانروایی اجتماعی سرمایه را در زیست سپهر فردی - اجتماعی بی اعتبار و بی افق کرده است. مهم تر آن که تمامی کوشش های اصلاح طلبانه ی برده رانان سیاسی- اقتصادی سرمایهْ برای غلبه بر بحران، تا کنون جز گسترش و تعمیق بحرانْ حاصلی در بر نداشته است، و در کوتاه مدت و میان مدت نیز امیدی به بهبود اوضاع نیست. بر اين پايه می توان گفت، جهان سرمايه به انتهای تاريخِ حيات خونين خود رسيده است. اما نباید از یاد بُرد که این جهان ِ پیر و سست بنیاد، هرگز خود به خود فرونخواهد پاشید، این جهان را باید اُردوی اراده ی هم بسته و معطوف به انقلاب سوسیالیستی پرولتاریای انقلابی به گور بسپارد. اُردویی که هم اکنون پایه ها و زمینه های مادی و عینی ِ شکل گیری اراده ی هم بسته ی جهانی ِ اش بيش از گذشته مهیا، ممکن و ضروری است.

اما به صراحت باید اعتراف کرد که درست در چنین زمینه و زمانه ای، نه فقط توده ی کارگرانْ اسیر انواع رقابت ها و انشقاق های سیاسی و نژادی و جنسی و ملی و مذهبی و شغلی و فرقه ای اند، بل مهم تر آن که به رغم حضور پُر فروغ توده ای کارگران در میدان های پیکار جاری طبقاتی، افق حاکم بر ذهن و زبان و پراتیک طبقاتی کارگران هم چنان محصور و محبوس در درون مرزهای سرمایه است. به عبارت دیگر پیکار کارگران در ساحت منطق عام رقابت، زمین گیر شده است. بی تردید در ساحت رقابت نیز منافع کارگران در تعارض با منافع سرمایه داران است، اما به هیچ وجه نافی آن نیست. پیکار حول منافع بی واسطه، می باید نقطه عزیمت و سکوی پرواز کارگران باشد، نه قرارگاه امن آنان. در حقیقت پیکار طبقاتی کارگران با محصور شدن در ساحت رقابت، به تقابل طبقاتی نهادینه شده فروکاسته شده است. امری که بیان گر بحران هژمونی چشم انداز رهایی است. بحرانی که ترجمان موقعیتی است که کارگران کمونیست و کمونیست های کارگری نمی توانند، بدیل تاریخی الغای مناسبات سرمایه داری و نظام کار مزدی را به چشم انداز پیش روی نیروهای محرکه ی انقلابی تبدیل کنند. پیامدها و سمت و سوی تاکنونی خیزش های خود جوش و انقلابی بهارعربی و جنبش اشغالْ خود گواهی است بر این مدعا. خود انگیخته و خودجوش بودن این خیزش های انقلابی نیز گواهی دیگری است بر این مدعا که تاکنون نقش عوامل عینی در برانگیخته گی توده ای کارگران از نقش کارگران پیشرو و پیشروان کارگری برجسته تر بوده است. با این همه نباید از یاد برد که در شرایط برانگیخته گی انقلابی، به این علت که شرایط عینی برای خواست دگرگونی هم چنان پابرجاست، و سپهر سیاست پیکار رهایی بخش نیز گشوده شده است و ذهن و زبان نیروهای رهایی بخش پذیرای چشم اندازهای انقلابی است، امکان رفع بحران هژمونی چشم انداز رهایی، بیش از پیش میسر است. بر پایه ی آموزه های مارکس، برای تولید و تحقق آگاهی کمونیستی، تغییر انسان ها در مقیاسی توده ای ضروری است، تغییری که فقط در پروسه ی انقلاب ممکن و میسر است. در نتیجه، انقلاب نه فقط برای الغای نظام سرمایه داری، بل برای رهایی طبقه ی انقلابی از تمامی کثافات جامعه ی طبقاتی ضروری است. حال می توان پرسید آیا کارگران کمونیست و کمونیست های کارگری می توانند در بطن برانگیخته گی انقلابی کنونی صفوف پراکنده ی کارگران را متشکل کنند ؟ آیا می توانند ذهن و زبان و پراتیک سیاسی کارگران را معطوف به خلق شرایط الغای سرمایه کنند؟ بی تردید بسیاری خواهند گفت غیر ممکن است یا دست کم خواهند گفت بسیار دشوار است. اما نباید از برد که می توان واقع بین بود و غیر ممکن ها را طلب کرد!

در دفاع از جنبش دانشجویی

رفیق فواد شمس با استقبال از یادداشت انتقادی من و فراخوان به دیگر رفقا برای مشارکت در پیشبرد بحثی روشنگر، در نوشته ای با عنوان « ریشه های توهم به "جنبش دانشجویی" را باید خشکاند» ضمن حفظ مواضع پیشین خود در نفی موجودیت جنبش دانشجویی، کوشیده است مدعای خود را با مفاهیم و استدلال های تازه بازسازی و تکرار کند. من نیز ضمن سپاس از رفیق شمس به سهم خود می کوشم با پرداختن به هسته ی اصلی بحث ایشان به هر چه روشن تر شدن مباحث طرح شده بپردازم.

رفیق شمس در بخشی از پاسخی که به یادداشت انتقادی من نوشته گفته است: « تمام حرف من به صورت خلاصه این است. فعالیت های دانشجویی هر چی هستند از هر جنسی هستند و هر نامی که می خواهیم برایش بگذاریم. به هیچ عنوان از جنس فعالیت هایی که جنبش زنان، کارگری و رفع ستم ملی انجام می دهند نیست! » رفیق شمس می گوید حتا اگر بپذیریم که فعالیت دانشجویان را می توان جنبش سیاسی نامید، اما به هیچ عنوان نباید جنس فعالیت دانشجویان را با جنس فعالیت های جنبش زنان و کارگران و ملل/ اقوام تحت ستم یکی پنداشت. اول آن که مفهوم جنس فعالیتْ مفهومی دقیق و روشن نیست؛ دوم آن که رفیق شمس توضیح نمی دهد که بر چه مبنایی جنس فعالیت کارگران را با جنس فعالیت زنان یا ملل/ اقوام تحت ستم یکی می پندارد؟ مهم تر آن که چرا باید جنس فعالیت جنبش ها یکی باشد؟ هر جنبشی ضمن پیوند با سایر جنبش ها از منطق ویژه ای برخوردار است. همان گونه که در نوشته ی پیشین خود توضیح دادم، منطق ویژه ی جنبش سیاسی دانشجویی آن است که به مثابه حامل مطالبات و عامل پیش برنده ی جنبش های عمومی تر عمل می کند، و در بسیاری از مواقع پیشرو طرح این مطالبات و عامل تعمیق و بسط آن هستند.

در ادامه ی همان بند رفیق شمس می گوید: « آن چیزی که "جنبش دانشجویی" خوانده می شود می خواهد جای خالی نبود "احزاب سیاسی" را پر کند. اما چون ادعای جنبش بودن دارد در ورطه ی سو استفاده و توهم می غلتد.» اول آن که بر اساس استدلال ایشان می توان گفت، جنبش کارگران و زنان نیز جای خالی احزاب کارگری و زنان را پُر کرده است. دوم آن که به باور من رفیق شمس درک وارونه ای از رابطه ی انضمامی جنبش ها و احزاب موجود در ایران دارد. درک وارونه ای که شاید دلیل خطای تحلیل و داوری وی را توضیح دهد. بر خلاف تصور رفیق شمس، در دو دهه ی گذشته برآمد جنبش های طبقاتی – اجتماعی در ایران به طور عمده در غیاب حضور موثر احزاب چپ رخ داده است. مهم تر آن که گسترش همین جنبش های طبقاتی- اجتماعی بود که زمینه ساز تحرک و یا تجزیه و انشعاب بیش تر احزاب و سازمان های سیاسی چپ در داخل و خارج از مرز های ایران شد. در نتیجه باید گفت در بستر و از دل همین جنبش ها بود که تشکل های گوناگونی شکل گرفتند؛ احزاب و سازمان های از پیش موجود تحرک بیشتری یافتند؛ بسیاری از آن ها انشعاب یافتند؛ حتا امکان پیوند با پایه ی اجتماعی بیش از پیش فراهم گردید و در مواردی نیز کم و بیش تشکل های شکل گرفته و یا احزاب از پیش موجود توانستند به هویت یابی تئوریک- برنامه ای و سازمان یابی سیاسی جنبش ها یاری رسانند. بر این پایه می توان گفت جنبش دانشجویی نیز به ویژه در سال های پس از دهه ی 60 نه به علت نبود احزاب سیاسی چپ، بل در غیاب آنان و به علت فعال شدن تضادهای سیاسی- طبقاتی، جنسیتی، ملی/ قومی حیاتی دوباره یافته است، و قرار نبوده و نیست که جالی خالی احزاب چپ را پُر کند، بل توانسته است و می تواند بستر رشد و گسترش آنان را فراهم نماید.

رفیق شمس در بخشی دیگر از نوشته ی خود می گوید: « یکی از مواردی که همواره فعالان دانشجویی آن را به عنوان افتخار بیان می کنند و اتفاقا به نظر من بزرگترین نقطه ضعف شان هم است. تاکید بیمارگونه بر "استقلال" جنبش دانشجویی است. در حالی که به نظر من شاید بتوان در مورد جنبش کارگری، زنان و رفع ستم ملی و جنبش سبک زندگی و جوانان سخن از استقلال از احزاب و گروه و تشکل ها گفت و حرفی نادرست نزد. اما در مورد فعالیت های دانشجویی به نظر من اتفاقا راه حل برون رفت فعالان دانشجویی و دانشگاه از این رخوت و رکودی که دچارش شده است. پیوند با احزاب و همکاری با احزاب است.» بدیهی است که درک هر معنای انضمامی از مفهوم استقلال جنبش، تابع درک موضع و منافع طبقاتی آ ن کسی است که از استقلال جنبش سخن می گوید. برای مثال هنگامی که گرایش ها و احزاب بورژوایی از استقلال جنبش سخن می گویند، معانی قابل فهم آن عبارت اند از الف- بیرون راندن و سرکوب گرایش ها و احزاب چپ از صفوف جنبش، ب- محصور و محدود و منحل کردن افق جنبش در مرز ونظم سرمایه و پ- بیگانه و بی ارتباط و منزوی کردن هر جنبش نسبت به سایر جنبش ها. اما هنگامی که گرایش ها و احزاب کمونیستی از صف مستقل و استقلال جنبش سخن می گویند، بر این معانی باید تاکید کنند الف- افشا و منزوی کردن گرایش ها و احزاب بورژوایی در جنبش، ب- تثبیت و تحکیم افق سوسیالیستی و پ- نفی هرگونه مستعمره سازی و منزوی کردن جنبش ها و تاکید بر پیوند یابی آن ها. اشکال نقد رفیق شمس این است که به طور مشخص نمی گوید فعالان دانشجویی که بر استقلال جنبش دانشجویی تاکید می کنند، از چه موضع طبقاتی و به چه معنایی از استقلال سخن می گویند. اما تا جایی که به موضع خود ایشان مربوط می شود، وی خواهان انحلال جنبش دانشجویی در احزاب سیاسی هستند. هر چند در ظاهر از پیوند و همکاری دانشجویان و احزاب سیاسی سخن می گوید، اما تصویری که از این پیوند ارائه می دهد، معنایی جز انحلال جنبش دانشجویی در احزاب ندارد به این بخش از گفته ایشان توجه کنید: « به نظر من به جای آن که بر خصلت جنبشی فعالیت های دانشجویی تاکید بیهوده بکنیم. بهتر است به سمت آن برویم که فعالیت های دانشجویی را در قالب احزاب سازماندهی کنیم. یعنی دانشجو در دوران دانشجویی اش شاخه دانشجویی حزب مشخصی را سازمان بدهد و بعد از اتمام دوران دانشجویی اش در همان حزب فعال سیاسی حرفه ای شود.» امری که نه ممکن است نه مطلوب. به ویژه در شرایط سیاسی کنونی انحلال جنبش سیاسی دانشجویان در احزاب سیاسی چپ، دامنه ی فعالیت گرایش های چپ و کمونیست را محدود، مخفی و یار گیری سیاسی آن ها را دشوار می کند؛ گذشته از این هزینه ی مبارزه ی آن ها را افزایش داده و دست رژیم را برای سرکوب آنان باز می کند. البته همین جا باید یاد آور شوم که من نیز بر ضرورت سازمان یابی سیاسی دانشجویان و فعالیت و عضو گیری احزاب و سازمان های سیاسی در جنبش دانشجویان تاکید می کنم؛ اما چون رفیق شمس هرگز سازمان یابی سیاسی- حزبی را در تضاد با جنبشی عمل کردن قرار نمی دهم. زیرا جنبشی عمل کردن را نافی فرقه گرایی می دانم نه نافی سازمان یابی و حزبیت.

رفیق شمس در بخشی دیگر از نوشته ی خود می گوید: « رفیق نیک جو بحث هویت و جایگاه اجتماعی را باز کرده اند. اما من دقیقن متوجه نقد ایشان به نوشتار خودم در این زمینه نشدم. البته باز هم باید بحث را بازتر کنم. منظور من این است که یک دانشجو نهایتن 4تا 8 سال دانشجو است و در دروه های بسیار کوتاه مدت شاهد ورود و خروج افراد بسیاری در دانشگاه ها هستند که همین رفت و آمد ها اجازه نمی دهد یک هویت مشترک ریشه دار در دانشگاه ساخته شود تا حول این هویت مشترک عمل مشترک هم شکل بگیرد.» رفیق شمس در نوشته ی پیشین خود گفته بود چون دانشجویان پایگاه اجتماعی و هویت مشخص و ثابتی ندارند، پس نمی توان فعالیت آن ها را جنبش نامید. من نیز ضمن شرح دو معنای پایگاه اجتماعی و بی معنا بودن هویت ثابت، گفتم دانشجویان به هر دو معنای این واژه هم دارای پایگاه مشخصی هستند هم هویت تعریف شده ای دارند. حال رفیق شمس در این نوشته می گوید چون دوره ی دانشجویی بین 4 تا 8 سال است، بنابر این هویت مشترک ریشه داری در دانشگاه شکل نمی گیرد، در نتیجه دانشجویان نمی توانند حول هویت مشترک دست به عمل مشترک بزنند. بر خلاف تصور رفیق شمس دانشجویان دارای هویت مشترکی هستند، هویت مشترکی که منشا آن جایگاه عینی و منافع مشترک دانشجویان در یک دوره ی 4تا 8 ساله است. اما به رغم این هویت مشترک، دانشجویان نیز چون تمامی نیروهای محرکه ی سایر جنبش های طبقاتی- اجتماعی، دارای گرایش های نظری- طبقاتی متمایزی هستند که همین امر سبب می شود جنبش دانشجویی نیز جنبشی چند گرایشی باشد. دیگر آن که نمی توان با استناد به این حقیقت که دوره ی فعالیت دانشجو 4 تا 8 سال است، به طور منطقی به این نتیجه رسید که آنان دارای هویت مشترکی نیستند پس نمی توانند دست به عمل مشترکی بزنند. زیرا این نتیجه گیری با تجربه ی تاکنونی جنبش سیاسی دانشجویان در تضاد است، دانشجویان در موارد بسیاری به طور مشترک دست به مبارزه زده اند. گذشته از این می توان پیامدهای این 4 تا 8 ساله بودن دوره ی دانشجویی را با کاربست منطق لنین بهتر توضیح داد. از آن جا که ورود هر ساله ی دانشجویان جدید و خروج دانش آموخته گان از دانشگاه، به ورود کارگران جدید و خروج کارگران قدیمی از کارخانه شباهت زیادی دارد. بر پایه ی همین ویژه گی نسبتا مشترک ، سخن لنین درباره ی پیامدهای ناگزیر این ورود و خروج را در جنبش کارگری ، می توان درباره ی جنبش دانشجویان نیز چنین به کاربست الف- جنبش دانشجویی همواره ناگزیر است بخشی از زمان و انرژی محدود فعالان با تجربه ی خود را صرف جذب و آموزش دانشجویان جدید کند، ب- امکان تکرار خطاهای آزموده شده در بین دانشجویان جدید بسیار است، پ- انباشت و انتقال آگاهی و تجربه ی انقلابی در جنبش دانشجویی بسیار شکننده و آسیب پذیر است، به همین سبب امکان احیا دیدگاه ها و سبک کارهای ناکارآمد گذشته بسیار است...

از فراخوان به تسلیمْ تا نفی جنبش راهی نیست

در آمد

رفیق فواد شمس در اسفند ماه سال 1387 یعنی زمانی که هنوز به وجود جنبش دانشجویی در ایران باور داشت، صف آرایی و پیکار دانشجویان را در آن شرایط، در نوشته ای با عنوان:«رقص مرگ در دانشگاه ها»این گونه توصیف می کرد: « شرایط کنونی جنبش دانشجویی در ایران شبیه به چیزی مثل " رقص مرگ" است به ظاهر پرشکوه و زیبا و تحسین بر انگیز... اما این ها همه یک "رقص مرگ" هرچند زیبا و شور انگیز بیش نیست و بسیار کوتاه و گذرا می نمایاند.» رهنمود ایشان در آن شرایط - یعنی در هنگامه ی یورش اوباشان حزب الاهی و نیروهای سرکوبگر به دانشگاه ها- به دانشجویان فعال و مبارز این گونه بود که : « دوستان عزیز فعال دانشجو! ماندن در میان بدنه اجتماعی دانشگاه هر چند اگر لازم باشد اندکی سر خود را خم کنیم و اندکی سکوت کنیم به مراتب از "رقص مرگ" بهتر است. بگذارید تابوت های شان را چال کنند، بگذارید عربده های شان را بکشند، اما نگذارید صدای چکمه های شان آهنگ شور انگیزی شود تا شما را به "رقص مرگ" وادارد.» در همان زمان من در یادداشتی انتقادی با عنوان: « بهای رقص زنده گی در دانشگاه»، در نقد تحلیل و رهنمود ایشان نوشتم: « نوشته ی رفیق شمسْ آکنده از حس ارعاب و یأس است. چنین به نظر می رسد که نیروی سرکوب وی را مرعوب و خیل دانشجویان بی خیالی که در هنگامه ی پیکار دانشجویان انقلابی، فکر مدل لباس و مو هستند وی را مایوس کرده است. به باور من همین حس ارعاب و یأس سبب شده است که رفیق شمس، با بیانی شاعرانه به ارزیابی نهیلیستی از پیکار دانشجویان برسد، و پیکار سیاسی آنان را به رقص مرگ تشبیه کند. سرانجام نیز بر مبنای همین ارزیابی نهیلیستی، به رهنمودی تسلیم طلبانه رسیده و به دانشجویان رهنمود می دهد که بهتر است با خم کردن سر خود و سکوت پیشه کردن، بگذارند چماق داران و بسیجیان با خیال راحت دانشگاه را به قبرستان و چاله میدان و پادگان تبدیل کنند... من نمی دانم اگر دانشجویان به رهنمود رفیق شمس عمل کنند و بگذارند، دانشگاه را به گورستان و پادگان و چاله میدان تبدیل کنند، آن گاه چگونه می توان امید داشت که آن دانشجویان در فضای پادگانی به مبارزه ای رادیکال تن بسپارند. شاید در آن موقع نیز رفیق شمس از دانشجویان بخواهد که برای بقای خود بهتر است به مبارزه ای بی سر و صدا و آرام آرام اما نه رادیکال بپردازند. رهنمود رفیق شمس ضامن بقای دانشجو، و عامل مرگ جنبش دانشجویی است.»

حال پس از گذشت سه سالْ رفیق فواد شمس در نوشته ای با عنوان « تبدیل ۱۶ آذر به یکی از مناسک ملی – مذهبی» که در سایت اخبار روز و عصر نو منتشر شده و قابل دسترسی است؛ نوشته است: « در نگاه من مبارزه سیاسی - اجتماعی یک امر طبقاتی است که در زندگی روزمره ما جریان دارد نه در مناسک های هر چند وقت یکبار! برای همین ۱۶ آذر تنها بهانه ای است برای من که به صراحت بگویم قائل به جنبشی به نام "جنبش دانشجویی" در ایران نیستم.» رفیق شمس در این نوشته ی کوتاه خود به طرح سه مساله پرداخته است، نخست نقد آیینی و مناسکی کردن روز 16 آذر ، دوم نفی پدیده ای به نام جنبش دانشجویی در ایران و به یک اعتبار در جهان. سوم نقد و افشای جوانانی که به بهانه ی 16 آذر برای یک دیگراس.ام اس ارسال می کنند، و کاسبکاران سیاسی که به ذکر مصیبت پرداخته و برای جنگنده های امریکا چراغ می زنند.

1- نقد آیینی و مناسکی کردن 16 آذر

در ضرورت نفی و نقد هرگونه رویکرد و رهیافت مقدس مآبانه و تقدس بخشیدن به اشخاص، رویدادها ی تاریخی و اشیا، من نیز با وی هم آوا هستم؛ هم چنین با نقد و نفی هر گونه هنجار و رفتار مناسکی در گرامی داشت های آیینی خاطره ی شخصیت ها و رویدادهای تاریخی با ایشان هم نظرم. اما همین جا باید سه نکته ی مهم را یاد آور شوم؛ نخست آن که نباید به نام نفی و نقد رویکردهای مقدس مآبانه، از گرامی داشت یاد و خاطره ی شخصیت ها و رخدادهای انقلابی، که توانسته اند در پیوستار تاریخ سلطه و سرکوب حاکمان و فاتحان، انفجار و گسست ایجاد کنند غفلت ورزید. دوم آن که نباید از آماده شدن برای برگزاری جشن های مستقل و انقلابی که بیانگر گریز از تکرار و کوشش برای تحقق واقعه ای جدید است، غافل شد. به گفته ی امید مهرگان درست است که این جشن های انقلابی نیز هم چنان حامل و بیانگر حضور نوعی خاطره اند، اما نه خاطره ی چیزی که پیش تر رخ داده است، بل خاطره ی امیدی که تحقق نیافته و باید از نو بازیافته شود. سوم آن که رویکرد و رهیافت مقدس مآبانه و تقدس بخشیدن به شخصیت ها و رویدادهای تاریخی، رویکرد و رهیافتی رایج و شایع در جامعه ی سرمایه داری است. مگر ما کمونیست ها که با درفش هیچ چیز مقدس نیست به میدان آمدیم، کمونیسم و مارکس و انگلس و لنین و استالین و مائو و تروتسکی و کارگر و پیکار طبقاتی و... را به امری مقدس تبدیل نکردیم. آری تحت سیطره‌ ی نیروی بت واره‌ ی سرمایه، تار و پودِ مناسبات و هستی اجتماعی، بیش از پیش ازخود بیگانه و شیء واره می گردد. به همین سبب است که مارکس و انگلس در ایده ئولوژی آلمانی تاکید می کنند که : «برای تولید و تحقق آگاهی کمونیستی، تغییر انسان ها در مقیاسی توده ای ضروری است، تغییری که فقط در پروسه ی انقلاب ممکن و میسر است. در نتیجه، انقلاب نه فقط بدان علت ضروری است که طبقه ی حاکم را نمی توان به گونه ای دیگر سرنگون ساخت، بل بدین علت نیز ضروری است که طبقه ی سرنگون کننده فقط در یک انقلاب می تواند خود را از همه ی کثافات جوامع طبقاتی پاک کند و فراخور ایجاد جامعه ی جدید گردد».

2- نفی جنبشی به نام جنبش دانشجویی در ایران و جهان

رفیق شمس برای اثبات مدعای خود، نفی جنبش دانشجویی در ایران، دو استدلال می آورد:

الف- ایشان می گوید: « به شخصه جنبش را شکل گرفته بر سر یک تضاد عمده می بینم. تضاد کار - سرمایه، تضاد جنسیتی، تضاد قومیتی، تضاد نسلی و سبک زندگی! در نتیجه جنبشی را دارای اصالت می دانم که حول یکی از این تضاد ها شکل گرفته باشد. جنبش کارگرِی، جنبش زنان، جنبش رفع تبعیض قومیتی، جنبش جوانان و سبک زندگی!» در این جا رفیق شمس با معیار قرار دادن تضاد عمده، و کشف پنج تضاد عمده در جامعه ی ایران، جواز وجود پنج جنبش اصیل را صادر می کند؛ و چون به زعم ایشان دانشجویان حول هیچ یک از این پنج تضاد عمده شکل نگرفته اند، در نتیجه جنبشی به نام جنبش دانشجویان معنا ندارد! نخستین مشکل رفیق شمس به کارگیری معیار مبهم و نامفهوم تضاد عمده است. می گویم مفهوم تضاد عمده نامفهوم است، چرا که هنگامی که می گوییم تضاد عمده، نمی دانیم این تضاد بر چه مبنایی، در چه مجموعه ای، در چه سطحی از انتزاع، در هنگام بررسی چه روندی و با نظر به چه گرایشی عمده پنداشته شده است. برای نمونه به زعم مدرنیست های ایرانی می توان گفت تضاد عمده ی جامعه ی ایران تضاد سنت و مدرنیته است؛ یا به زعم جمهوری خواهان، تضاد عمده، تضاد بین اقتدارگرایان و جمهوری خواهان است؛ و یا به زعم سکولارها، تضاد عمده، تضاد بین سکولارها و دین مداران است و ... دومین مشکل رفیق شمس به درک خطای ایشان از خود مفهوم تضاد عمده بر می گردد. می دانیم که تضاد عمده از مفاهیم ساخته و پرداخته ی مائو است، مائو در تعریف تضاد عمده می گوید: «هر گاه پروسه ای حاوی تضادهای متعددی باشد، یکی از آن ها ناگزیر تضاد عمده خواهد بود که دارای نقش رهبری کننده و تعیین کننده است، در حالی که بقیه تضادها نقش درجه دو و تبعی خواهند داشت. لذا در مطالعه ی یک پروسه ی مرکب که حاوی دو یا چند تضاد است، باید نهایت سعی در یافتن تضاد عمده شود. به مجردی که تضاد عمده معین شد، کلیه مسائل را می توان به ساده گی حل کرد.» در واقع بر پایه ی چنین معیاری باید گفت در جامعه ی ایران تضاد عمده ای که حل آن سبب تغییر کیفی جامعه ی ایران می شود تضاد کار و سرمایه است، و سایر تضاد ها نقش درجه دو و تبعی دارند. سومین خطای رفیق شمس نادیده گرفتن منطق ویژه ی جنبش سیاسی دانشجویان است. منطقی که ایشان پیش از این با آن بخوبی آشنا بود و در سال 1386 در مصاحبه با نشریه ی شهروند با اتکا به آنْ منطق ویژه چنین می گفت: « دانشجویان خود را جزیی از مردم ایران می دانند و اعتقاد دارند که دیوارها و درهای آهنین دانشگاه نمی تواند آنان را از بدنه ی مردم ایران جدا کنند. دانشجویان حامل خواست های کارگران بودند. آنان خود را فرزندان طبقه ی کارگر می دانند. بیش از نیمی از دانشگاه ها را دختران دانشجو تشکیل می دهند که فریاد اعتراض به تبعیض جنسیتی حاکم بر جامعه را در دانشگاه فریاد می زنند. خواست آزادی های سیاسی و اجتماعی از درون دانشگاه به سوی کلیت جامعه فریاد زده می شود.» همان گونه که می بینید در این جا رفیق شمس به درستی بر مبنای منطق ویژه ی جنبش سیاسی دانشجویان به تحلیل می پردازد. به عبارت دیگر ایشان آن زمان می دانست که جنبش سیاسی دانشجویان نه فقط به مثابه حامل مطالبات و عامل پیش برنده ی جنبش های عمومی تر عمل می کند؛ بل بسیاری از مواقع پیشرو طرح این مطالبات و عامل تعمیق و بسط این مطالبات هستند. مهم ترآن که در تاریخ پیکار سیاسی- طبقاتی چند دهه ی اخیر جامعه ی ایران، دانشگاه، دانشجو و جنبش سیاسی دانشجویان نقش و جایگاه انکار ناپذیری داشته است. این نقش و جایگاه به ویژه در سه دهه ی اخیر، به رغم تمامی فراز و نشیب های اش، بسیار چشم گیرتر بوده است. در تمام این سال ها دانشگاه یکی از سنگرهای پیشگام و پیشرو پیکار سیاسی- طبقاتی، یکی از حوزه های کادر سازی و کادر پروری، یکی از لولاهای پیوند یابی جنبش‌های سیاسی- طبقاتی و یکی ازکانون های روشن اندیشی و روشن گری بوده است. جنبش دانشجویی چون سایر جنبش های سیاسی – طبقاتی دارای گرایش های سیاسی- طبقاتی گوناگون و روایت های نظری گوناگونی است. بی شک صف بندی ها و گروه بندی های سیاسی- طبقاتی و روایت های نظری موجود در جنبش دانشجویی، در هر دوره از حیات خود، بیان گر صف بندی ها و گروه بندی های سیاسی- طبقاتی و روایت های نظری موجود درجنبش های اجتماعی – طبقاتی آن دوره است.

ب- دومین استدلال ایشان در نفی موجودیت جنبش دانشجویان چنین است: « هر یک از این جنبش ها متکی به یک پایگاه اجتماعی مشخص است. هویت افراد تشکیل دهنده ی آن باید مشخص باشد و ثابت. کارگران برای یک عمر تحت استثمار هستند. زنان ستم جنسی می کشند و برخی از اقوام به خاطر قومیت و زبان و نژادشان تحت ستم هستند. جوانان و نسلی که نمی خواهد راه پدران خود را برود و سبک زندگی نوینی را طلب می کند.
اما در مورد آن چیزی که جنبش دانشجویی خوانده می شود. به نظر من بیشتر به خاطر نبود جنبش های اصیل و ریشه دار در ایران یک عده جوان بر اساس شور و شوق شان یک مقدار فعالیت می کنند و برای فعالیت خود اصالت جنبش بود قائل می شوند.»
دومین استدلال ایشان مبتنی بر دو معیار است یکی پایگاه اجتماعی مشخص، دیگری هویت مشخص و ثابت. به زعم ایشان چون جنبش سیاسی دانشجویان پایگاه اجتماعی و هویت ثابت و مشخصی ندارد در نتیجه فعالیت دانشجویان را نمی توان جنبش نامید! متاسفانه من نمی دانم ایشان چه تلقی از مفهوم پایگاه اجتماعی دارد که مدعی می شود جنبش سیاسی دانشجویان متکی به هیچ پایگاه اجتماعی مشخصی نیست. تا آن جا که من می دانم مفهوم پایگاه اجتماعی Social Status در زبان فارسی و متون جامعه شناسی دارای دو معناست، یکی به معنای ارزشی که جامعه برای نقش اجتماعی افراد و گروه ها و طبقات اجتماعی قائل است؛ دوم به معنای موقعیت افراد در ساختار اجتماعی. ناگفته نماند که هرشخص در زنده گی اجتماعی دارای چند نقش و چند پایگاه اجتماعی است. برای نمونه یک شخص می تواند یک زن ( پایگاه انتسابی) کُرد ( پایگاه انتسابی) کارگر ( پایگاه اکتسابی) باشد. به هر دو معنا دانشجویان دارای پایگاه اجتماعی مشخصی هستند. و اما درباره ی معیار دوم ایشان یعنی این ادعا که دانشجویان دارای هویت ثابت و مشخصی نیستند. ایشان می پندارند چون دانشجویان تا پایان عمر خود دانشجو باقی نمی مانند بنابر این دارای هویت ثابتی نیستند، زیرا ایشان شرط داشتن هویت مشخص را ثابت بودن هویت فرض کرده اند! اول آن که هویت اجتماعی برساخته ای اجتماعی – تاریخی است نه امری طبیعی، دوم آن که هویت برساخته ای سیال و پویا ست و یافتن هویتی ثابت و یکه امری است دست نیافتنی، سوم آن که من نمی دانم به چه اعتباری ایشان دانشجویان را فاقد هویت اجتماعی تلقی می کند، اگر هویت اجتماعی را خیلی ساده تصور و احساسی که فرد از چه یا که بودن خودْ در تمایز با دیگران دارد بدانیم، بسیاری از دانشجویان می دانند چه و که هستند و پس از طی دوران دانشگاهی ممکن است چه و که بشوند. دانشجو می داند پیش از ورود به دانشگاه، نیرو کاری فاقد مهارت بوده است، که شانسی زیادی برای یافتن کارنداشته است، در نتیجه برای تبدیل شدن به نیرو کاری ماهر به دانشگاه آمده تا شانس یافتن کار خود را افزایش دهد. هر چند خیل بزرگ دانش آموخته گان بیکار رویای یافتن کار را به کابوس زنده گی آنان تبدیل می کند.

3- دانشجویان جوان و کاسبکاران سیاسی

به باور من آن چه سبب شوریدن رفیق شمس شده است و وی را به نفی موجودیت جنبش دانشجویی کشانده است، همین خشم و کینه ای است که ایشان نسبت به کاسبکاران سیاسی دارد. کاسبکارانی که پیشینه ی دانشجویی خود را به سرمایه ی سیاسی خود تبدیل کرده اند و اکنون پشت اتاق های جنگ رژه می روند. بدیهی است که افشا و نقد این دلالان و شارلاتان های سیاسی که خیل بزرگی از آنان نیز هیچ نسبتی با دانشجویان و جنبش سیاسی دانشجویی ندارند امری ضروری است. اما نمی توان و نباید موضع ارتجاعی این گونه افراد و گروه ها را به حربه ای برای نفی موجودیت جنبش سیاسی دانشجویان تبدیل کرد. مهم تر آن که جنبش دانشجویی نیز مانند سایر جنبش های اجتماعی – طبقاتی دارای گرایش های نظری- طبقاتی متنوعی است و نمی توان موضع سیاسی- طبقاتی آنان را یک سان تلقی کرد.

بخش دیگری از خشم رفیق شمس متوجه دانشجویان و جوانانی است که به بهانه ی 16 آذر برای دوست پسر یا دوست دختر خود اس.ام. اس می فرستند، یا به تعبیری دیگر از بی تفاوتی سیاسی این دانشجویان خشم گین است. بی شک رفیق شمس از من بهتر می داند که این بی تفاوتی و در خود فرورفتن، ریشه در دیکتاتوری سرکوبگر حاکم بر فضای سیاسی جامعه ی ایران دارد. در کشوری که هزینه ی فعالیت سیاسی بسیار بالاست بدیهی است که نمی توان انتظار داشت توده های وسیعی به پیکار سیاسی بپیوندند. در واقع به پاس پایداری و پیکار پیشروان سیاسی جنبش های اجتماعی- طبقاتی است که پس از سی و سه سال سرکوب سازمانیافته و مداوم هنوز حاکمان خونْ جنون کده ی اسلامی نتوانسته اند جامعه را به گورستانی سوت و کور تبدیل کنند. پیشروانی که یاد و خاطره ی آنان همواره نوید بخش رخدادی رهایی بخش است.