سی و یک سال پیش، دو هفته پس از سرنگونی سلطنت پهلوی، خمینی طی فرمانیخواهان شرعی کردن قانون حمایت خانواده شد و ده روز پس از آن نیز درست شب پیش از هشت مارس فرمان حجاب اجباری را صادر کرد. و چنین بود که در روز هشت مارس گاو گند چاله دهانانه حزبُ الاهی با شعارهای : یا روسری یا تو سری و مرگ بر عروسک های غربی به صف زنان آزادی خواه و برابری طلب حمله ور شدند؛ زنانی که یک صدا فریاد می زدند : ما انقلاب نکردیم که به عقب برگردیم.در حقیقت این زنان با شعار خود درآن بحبوحه ی مستی بسیاری از نخبه گان و توده ی مردم، سویه ی وا پس گرایانه ی اسلام سیاسی را فریاد زدند. زنان که در پروسه ی انقلاب آزاده گی و سرافرازی را تجربه کرده بودند، برای دفاع و تعمیق آزاده گی و سرافرازی به خیابان آمدند.
حاکمان اسلامی از همان نخستین روزهای پایه ریزی حاکمیت ارتجاعی خود کوشیدند زنان را به طور قانونی به برده ی گوش به فرمان نظام و جامعه ی مردسالار تبدیلکنند. در راستای تحققاین خواست بود که حاکمان اسلامی تا آن جا که توانستند هنجار ها و ارزش های منحط شرعی و عرفی مناسبات و فرهنگ پدر- مرد سالار را به قانون تبدیل کردند، تا بدین وسیله بتوانند زنان خاطی را با اتکا به این قوانین تبعیض آمیز و ضد زن به راحتی اسیر، سرکوب و تحت پی گرد قانونی قرار دهند. با تحمیل حجاب اسلامی نیز کوشیدند زنان را از پیکر و اندام خودشرمسار کنند. خمینی در سال شست اعلام کرد: یکی از بزرگ ترین دست آورد های انقلاب اسلامی بازگشت حجاب بوده است. اگر انقلاب اسلامی هیچ دست آوردی هم بجز حجاب زنان نداشت، همین خودش برای انقلاب کافی بود.حجاب اسلامی، نماد مبتذل و توهین آمیز نوعی فرهنگ پوشش و پوشش فرهنگی است. فرهنگی که زن در آن یار گرمابه و گلستان شیطاناست. فرهنگی که زن در آن مایه تباهی اخلاق جامعه و جامعه ی اخلاقی است. فرهنگی که در آن زن به گفته ی حاج ملا هادی سبزواری فیلسوف اسلامی، حیوانی است با صورتی انسانی؛ به گفته ی بی پرده و عریان وی : خداوند صورت انسان به این حیوانات ( زنان) پوشانده است تا مردان از مصاحبت با آنان متنفر نشوند و در نکاح با آنان رغبت بورزند.حجاب اسلامی، نماد تثبیت و تحمیل و تزریق آموزه های چنین فرهنگی است. حجاب، نماد فرهنگ شرم ساری از جلوه های تن و تمنا های جنسی زن است؛ حجاب، نماد اسارت و متعلقه ی ابوی و اخوی بودن زن است. و سرانجام آن که حاکمان اسلامی کوشیدند با سازمان دهی دولتی و رسمی آپارتاید جنسی، عرصه های عمومیزند گیاجتماعی را زنانه -مردانه گردانند و با این جدا سازی های توهین آمیز و تبعیض آمیز زنان را به شیوه ای نهادینه و سازمان یافته به ساکنان درجه دوم ( حکومت شونده گان در ایران اعماز زن و مرد، دارای حقوق شهروندی نیستند تا بتوان آنان راشهروند درجه یک و دو محسوب کرد؛ بل آنان ساکنان ایران اند)دارالحکومه ی اسلامی تبدیل کنند.
رویارویی زنان و اسلام سیاسی
سی و یک سال پیش زنان آگاه در ایران با شرکت در راه پیمایی روز زن،توانستند نخستین سنگر مقاومت را در برابر یورش اسلام سیاسی ایجاد کنند . زنانآگاه و پیش رو با فریاد های هشدار دهندهو طرح خواست های دموکراتیک خویش نخستین جبهه ی پیکار دموکراتیک را در برابر اسلام سیاسی گشودند. آنان هم چنین در راستای نقد قوانین شرعی و الاهی تحمیل شده بر جامعه به نقد الا هیات اسارت بار و ضد زن پرداختند. زنان با نقد و نفی ارزش ها و هنجارهایمنحط پدر- مردسالار، نا قوس مرگ دوره ی تاریخمذکر جامعه ی ایران را به صدا درآوردند. و این سرآغاز با شکوه و درخشان رویارویی زنان در برابر اسلام سیاسی بود.
اسلام گرایان سیاسیبرای استقرار و تداوم قدرت اسارتبار خویش بر زنان،تمام ظرفیت های آشکار و نهان، فعال و نهفته در فرهنگ دینی را بسیج کردند؛ زنان نیز برای در هم شکستن زنجیرهای اسارت بار خویش تمام این ظرفیت های آشکار ونهان، فعال و نهفته را نقد و افشا و رسوا کردند. زنان توانستند حتا در اقدامات تدافعی خود با گشودن طره ی زلف مُشکین و خود آرایی و جلوه گری پیکر خود، حجاب اسلامی را از دیده ها پنهان کنند. زنان به رغم حضور سلاخان وزارت ارشاد آشکارا به بیان پاره هایی از تمنا های وجودی خویش پرداختند و در حفره های ادبیات زیر زمینی، نغمه ها و آوا های زنانه را فریاد زدند. زنان، با طرح و بسط گفتمانهای زنانه، علیه تصورات و کلیشه های زن ستیز، شوریده و ذهن و زبان زنانه را وارد فضای گفتمانی جامعه کردند. زنان، با عصیان علیه تابوهای جنسی، تن و تمناهای جنسی را از زندان ِ فرهنگ ِ تابو پرور رها کردهو شور عاشقانه را در فرهنگ زنده گی جاری کرد ند.زنان گوش تمامی کوچه - پس- کوچه ها و کوه و کوه پایه ها و پارک و خیابان ها را سرشار از زمزمه های عاشقانه کردند. زنان با ایجاد محافل و شبکه های ارتقاآگاهی و حضور فعال در عرصه ی پیکار های دموکراتیکو طبقاتی توانستند سیمای تاریخ ساز خود را در جنبش زنان آشکارا فریاد بزنند.جنبش زنان، پنهانترین و درونیترین لایههای فرهنگ و روابط استبدادی را در زیست سپهر فردی – اجتماعی و خودآگاه و ناخودآگاه فردی- جمعی جامعهی ایران، آشکار و برجسته ساخته و بخش قابل توجهی از جامعه را علیه آن روابط و فرهنگ برانگیخته است.جنبش زنان، با نقد و نفی باورهای زن ستیز مذهبی و جزم های دینی به رشد و بسط گفتمان هایلائیک و خرد باور، یاری رسانده و افقو دریچهی روشنی، فرا راه جامعه گشوده است.زنان توانسته اند کانون و عرصه ی خانواده ی پدر- مردسالار را که از سخت جانترین نهادهای زن ستیز جامعه است، سخت سست بنیاد کنند. و با نقد و نفی این کانون استبدادی و استبداد پرور، زمینه ساز رشد خانوادهی دموکراتیک و مشارکتی شوند. بر این پایه میتوان امید داشت که بخشی از نسل آینده، فرایند جامعه پذیری را در محیطی دموکراتیک و دور از الگوهای جنسیتی پدر- مردسالار تجربه کنند.
اکنون پس از گذشت سی و یک سال از رویارویی اسلام گرایان سیاسی و زنان، به روشنی و صراحت می توان گفت، اسلام گرایان سیاسی امروزه دیگر در ایران نمی توانند با اتکا به باورها، ارزش ها و هنجار های اسلامی برای آموزه های زن ستیزانه ی خود ذره ای مشروعیت دست و پا کنند. حال آن که در جامعه ی ما حمایت فعال و هم دلانه از خواست های دموکراتیک و رهایی بخش زنان، اکنون به معیاری اساسی در وفا داری و پای بندی به حقوق انسانی و آزادی های دموکراتیک تبدیل شده است.
تمامی صفحات کارنامه ی سی ساله ی حاکمیت جمهوری اسلامی آغشته به خون و جنایت و تجاوزاست. تنها ره آورد حاکمیت خون و سرمایه ی اسلامی، اعدام و کشتار دسته جمعی، زندان و شکنجه و ترور، فقر و فلاکت توده ای، بیکار سازی های گسترده، گسترش و تعمیق فاصله ی طبقاتی؛ تولید و باز تولید گسترده ی ستم و تبعیض طبقاتی، جنسی، قومی، نسلی و فرهنگی بوده است.بر این پایه می توان گفت، جمهوری اسلامی خون و سرمایه در سی سال گذشته، گورکنان خویش را در گستره ای توده ای تولید و باز تولید کرده است. در حقیقت اعتراض های خیابانی چند ماهه ی اخیر و خودْ ویژه گی های آن، گواهی است بر این مدعا. یکی از خودْ ویژه گی های این جنبش اعتراضی همان گونه که بسیاری بر آن تاکید کرده اند خودْ جوش بودن تکانه ی اولیه ی آن است. حقیقتی که از سویی بیانگر نقش قاطع شرایط عینی در برانگیخته گی توده ایی ، و از سوی دیگر بیانگر نقش ناچیز نیروی سازمان یافته ی آگاه و رادیکال، در سمت دهی به آن است. یکی از پرسش هایی که اکنون پیش روی ما قرار دارد این است که بدون شکل گیری نیرویی سازمان یافته و رادیکال، چه آینده ای برای جنبش اعتراضی کنونی قابل تصور است، تسلیم، سازش یا پیروزی؟
بی شک تداوم و تعمیق پیکار توده ای و الغای ترس، آن هم پس از این همه اعمال خشونت وحشیانه و عریان جلادان و سلاخان اسلامی، بیانگر تنفر از کلیت نظام حاکم و شکل گیری اراده ای پایدار و معطوف به آزادی و دگرگونی است. به این اعتبار می توان گفت امکان از پای درآوردن این جنبش اعتراضی، به وسیله ی نیروهای سرکوب گر، حتا در غیاب نیرویی سازمان یافته و رادیکال، اگر نگوییم ناممکن، باید گفت بسیار بعید است. به عبارت دیگر، اراده ی معطوف به آزادی و دگرگونی را نمی توان با اتکا به نیروهای سرکوب گر، وادار به تسلیم کرد. اما نباید از یاد برد که این اراده ی معطوف به آزادی و دگرگونی، در غیاب نیرویی سازمان یافته و رادیکال، نه فقط محصور در تصوری اصلاح طلبانه و مقید به مضمونی بورژوایی است، بل حتا این اراده ی معطوف به آزادی و دگرگونی توده ای هنوز نتوانسته است به طور کامل گریبان خود را از افق اسلام سبز سیاسی و اصلاح شده رها کند. بی شک این حصار و قید، فرجامی جز سازش پیش روی جنبش اعتراضی باقی نخواهد گذارد. بر این پایه می توان گفت در غیاب حضور موثر و پُر توان نیرویی سازمان یافته و رادیکال، این امکان وجود دارد که گرایش های اصلاح طلب و بورژوایی، اراده ی معطوف به دگرگونی و آزادی توده ای را از قابلیت های رهایی بخش خود تهی کرده و آن را به ابزار امتیاز گیری و سهم خواهی خود تبدیل کنند. در نتیجه می توان گفت هر چند نمی توان اراده ی معطوف به آزادی و دگرگونی توده ی معترض را با نیروی سرکوب به تسلیم وا داشت، اما بی شک تداوم سلطه ی افق سیاسی اصلاح طلبان و گرایش های بورژوایی، سبب خواهد شد که توده ی معترض،سهیم شدن اصلاح طلبان را در قدرت، پیروزی خود تصور نماید. در نتیجه نخستین شرط رهایی و پیروزی جنبش اعتراضی کنونی، فراتر رفتن از افق سیاسی اصلاح طلبان و گرایش های بورژوایی است. بی تردید تحقق این نخستین شرط، خود در گرو آفریدن افقی رادیکال و مستقل است؛ افقی که دربرگیرنده ی خواست های رادیکال تمامی گورکنان نظام حاکم باشد. افقی که با اعتراض های روز عاشورا، ما شاهد رویش جوانه های اجتماعی آن بودیم. همین جا باید یاد آوری کنم کهرویش همین جوانه ها، اصلاح طلبان و گرایش های بورژوایی را واداشت، شتاب زده و سراسیمه با صدور بیانیه های پی در پی، آماده گی خود را برای مذاکره و سازش با حاکمان اعلام کنند. بنابر این آفریدن افقی رادیکال و مستقل نه تنها مستلزم پیکار با حاکمان، بل در گرو به حاشیه راندن افق اصلاح طلبان و گرایش های بورژوایی، در جنبش توده ای است. امری که فقط با به میدان آمدن کارگران به مثابه یک طبقه و هژمونی طبقاتی وی متحقق خواهد شد. هژمونی طبقه ی کارگر، هیچ نسبتی با برتری طلبی و یکه سالاری و انحصار طلبی هایفرقه های بورژوایی و خرده بورژوایی ندارد. هژمونی طبقه ی کارگر به معنای فراگیر شدن خط مشی سیاسی و چشم انداز رهایی بخش طبقه ی کارگر درعرصه ی سیاست پیکار طبقاتیاست. امری که در گرو تبدیل شدن تصویر طبقه ی کارگر از نقد جامعه ی موجود و طرح جامعه ی بدیل، به تصویر تمامی نیروهای محرکه ی انقلابی است. به بیانی دیگر باید تمامی نیروهای محرکه ی انقلابی تحقق خواست خود را در گرو تحقق خواست طبقه ی کارگر بپندارند. همان گونه که تمامی تضاد ها و تبعیض های موجود در جامعه ی ایران، بر ساخته ی تضاد و تبعیض طبقاتی است، نفی آن تضاد ها و تبعیض ها نیز در گرو نفی تضاد و تبعیض طبقاتی است. در نتیجه جنبش ضد سرمایه داری طبقه ی کارگر و سوسیالیسم کارگری، نه جنبشی در کنار و یا جناح چپ جنبش توده ای، بل باید نفی و اعتلای دیالک تیکی جنبش توده ای کنونی باشد. برای آن که رهایی طبقه ی کارگر، به مثابه ی رهایی همه ی جامعه باشد، باید طبقه ی کارگر نه فقط برای رهایی خود، بل برای رهایی تمامی جامعه مبارزه کند. مبارزه برای رهایی تمامی جامعه به معنای آن است که طبقه ی کارگر و سوسیالیسم کارگری باید علیه تمامی تضادها و تبعیض های موجود پی گیرانه و رادیکال مبارزه کند، طبقه ی کارگر نباید فقط به حمایت از خواست جنبش ها بسنده کند، بل باید تمامی جنبش ها را نماینده گی کند. این سخن به هیچ وجه به معنای مستعمره کردن جنبش ها نیست، سخن بر سر نماینده گی کردن جنبش هاست. بدین معنا که جنبش ضد سرمایه داری طبقه ی کارگر به مثابه جنبش جنبش ها باید آینه ی تمامی نمای خواست تمامی جنبش ها باشد. طبقه ی کارگر و سوسیالیسم کارگری برای نماینده گی کردن جنبش ها باید بتواند بیشترین ابتکار عمل انقلابی را از خود در پیکار سیاسی نشان دهد. بایدتوان بسیج سیاسی تمامی نیروهای محرکه ی انقلابی را داشته باشد.طبقه ی کارگر و سوسیالیسم کارگری تنها در این صورت است که می تواند به نیروی هژمونیک تبدیل شود. بی شک در شرایط کنونی طبقه ی کارگر تا تبدیل شدن به نیروی هژمونیک راهی دشوار پیش رو دارد، راهی که اگر به پیروزی و رهایی بیاندیشیم، از آن گریزی نیست. بدون سازمان یابی مستقل طبقاتی، توده ی کارگر به ابزار و سپر پیشروی گرایش های بورژوایی تبدیل خواهد شد. با سازمان یابی مستقل طبقاتی است که توده ی کارگر بهطبقه کارگر تبدیل می شود. هژمونی طبقه ی کارگر در گرو سازمان یابی سیاسی طبقه ی کارگر به مثابه یک طبقه است. طبقه ی کارگر ایران فاقد تشکل مستقل طبقاتی است. بر این پایه نخستین تکلیف سیاسی پیش روی رهبران طبقه ی کارگر و فعالان سوسیالیسم کارگری، سازمان یابی مستقل طبقه ی کارگر است. فقدان سازمان یابی مستقل طبقاتی سبب شده است که چشم انداز پیکار بخش های وسیعی از کارگران ایران، در کارخانه و خواست های تدافعی محصور و محدود شود.چسبیدن و چسباندن طبقه ی کارگر به این عرصه ی تنگ و محدود پیکار، زمینه ساز حاشیه ای شدن جنبش طبقه ی کارگر شده است. حضور کم رنگ طبقه ی کارگر درعرصه ی پیکار سیاسی،سبب شده است که ابتکار عمل سیاسی در کف نیروهای اصلاح طلب و بورژوایی قرار گیرد. بر این پایهطبیعی است که با تداوم چنین شرایطی، دیر یا زود جنبش کارگری به مستعمره ی گرایش های بورژوایی و اصلاح طلب تبدیل خواهد شد.این خطر و امکان را به ویژه در شرایطی که اصلاح طلبان حکومتی نیز از ضرورت به میدان آوردن کارگران صحبت می کنند، به هیچ وجه نباید دست کم گرفت. در نتیجه در شرایطی که به میدان کشیدن کارگران به خواست مشترکو عرصه ی رقابت نیروهای سیاسی تبدیل شده است؛ وظیفه ی خلق و حفظ صف مستقل طبقاتی کارگران بیش از پیش اهمیت حیاتی یافته است. بر این پایه می توان گفت رهبران طبقه ی کارگر و فعالان سوسیالیسم کارگری در نخستین گامباید به سازمان یابی مستقل طبقاتی کارگران بیاندیشند.
در شرایطی که قدرت حاکم برای تداوم حکومت خود، شمشیر از نیام برکشیده و بناگزیر بر روی شمشیر نشسته است؛ چاره ای جز توسل به کشتار و اعدام ندارد. قدرت حاکم می پندارد با توسل به چنین شیوه هایی می تواند، توده ی معترض را مرعوب کرده و در سایه ی دیکتاتوری اختناقی به حاکمیت خود ادامه دهد. آنان می پندارند، با اعدام هر معترض می توانند، هزاران معترض را به خانه برگردانند. آن چه آنان هرگز در نمی یابند این است که توده ی معترض را در شرایط برافروخته گی میلیونی، نمی توان با توسل به چنین شیوه هایی مرعوب کرد. در چنین شرایطی، اعدام هر معترض، هزاران نفر از خانه نشینان را نیز به خیابان ها سرازیر خواهد کرد.
انحصار باوری Exclusivismو شمول باوری Inchusivismنه فقط مانع گفت-و-گوی روشنگر، بل نافی منطق مکالمه است. زیرا با کسانی که می پندارند حقیقت و سعادت فقط نزد آنان است و دیگران از آن هیچ بهره ای نبرده اند( انحصار باوران) و یا کسانی که می پندارند حقیقت و سعادتی که دیگران از آن بهره برده اند، بخشی از حقیقت و سعادت آنان است ( شمول باوران) نمی توان به مکالمه ای روشنگر پرداخت. تنها با کسانی می توان به مکالمه پرداخت که نزدیکی به حقیقت و سعادت را بهیاری دیگری ممکن می دانند.
من از لنین آموخته ام : « مادامی که افراد فرا نگیرند در پس هر یک از جملهها،اظهار نظرها و وعده وعیدهای اخلاقی، دینی، سیاسی و اجتماعی، منافعطبقات مختلف را جستجو کنند، در سیاست همواره قربانی سفیهانهی فریب و خود فریبی بوده و خواهند بود. » در نتیجه برای پرهیز از فریب و خود فریبی تا حد توان و فهم خود می کوشم، مضمون طبقاتی گفته هایی را که می خوانم و یا می شنوم آشکار و عیان کنم. به ویژه مضمون طبقاتی گفته هایی که در لایه های ناخودآگاه متن و نویسنده پنهان شده است. بر همین پایه وقتی می بینم حزبی که خود را پرچمدار کمونیسم کارگری می خواند و زمانی شعارش انقلاب کارگری و جمهوری سوسیالیستی بود، اما اکنون از انقلاب انسانی برای حکومتی انسانی، سخن می گوید، و مهم تر آن که این شعار را جواب و آلترناتیو امروز کمونیست ها می پندارد؛ نمی توانم ساده لوحانه چون محمد آسنگران،بگویم این شعار در کنار و همتراز انقلاب کارگری و جمهوری سوسیالیستی است. به همین دلیل در مقاله ی « چرا باید بگوییم انسانی ولی بخوانیم سوسیالیستی» کوشیدم نشان دهم که انتخاب این شعار بیان گر چرخشی طبقاتی است. در پاسخ به نقد من، سعید صالحی نیا در مقاله ی « ما را نقد کنید نه برداشت های خودتان را» معترضانه گفته است که من به جای نقد برداشت حزب کمونیست کارگری از شعار انقلاب انسانی برای حکومت انسانی، به نقد برداشت خوداز این شعار پرداخته ام. سعید صالحی نیا شیوه ی نقد مرا، جلوه ای از فرهنگ پیش مدرن می خواند. به زعم ایشان شیوه مدرن نقد این است که من به جای ارائه ی تعبیر و برداشت خودم از این شعار، باید از رهبران حزب کمونیست کارگری می پرسیدم، لطفا این حکومت انسانی و انقلاب انسانی را شما ها برای ما تعریف کنید. به باور من،ایشان با اعتراض و توصیه ی خودبه خوبی بیگانه گی خود را با اندیشه و نقد مدرن نشان داده است. زیرا اگر ایشان حتا آگاهی اندکی از نقد و اندیشه ی مدرن داشت، می دانست که خرد مدرن، خردی خود بنیاد است، نه خردی تحت فرمان هدایت دیگری. ایشان اگر می دانست که شعار خرد مدرن این است که، دلیر باش در به کار گرفتن فهم خویش! هرگز با ژست متفکری مدرن از من نمی خواست که از فهم خویش چشم بپوشم و به تعریف حزب ایشان چشم بدوزم. ایشان اگر کوچکترین آشنایی با نقد مدرن داشت می دانست که برداشت حزب کمونیست کارگری از شعار انقلاب انسانی برای حکومت انسانی، صرفا یکی از برداشت های ممکن از این شعار است، و دیگران نیز حق دارند برداشت خود را از این شعار بیان و نقد کنند. مهم تر آن که تا به حال حزب ایشان برداشت رسمی خود را از این شعار ارائه نداده است. هر چند اگر حزب نیز چنین کاری کند، حتا نمی تواند مانع برداشت سایر اعضای خود از این شعار شود، چه رسد به برداشت دیگران. به همین دلیل است که برای مثال محمد آسنگران این شعار را در کنار و همتراز شعار انقلاب کارگری و جمهوری سوسیالیستی اعلام می کند و سعید صالحی نیا مدعی است که این دو شعار همتراز و ترجمه ی یک دیگر نیستند. حال کدام یک از این برداشت ها را می توان برداشت رسمی حزب اعلام کرد. اشکال سعید صالحی نیا این است که با رویکردی پیش مدرن و فرهنگی آمرانه، می کوشد در قامت معلم مدرنیته و فرهنگ مدرن جلوه گری کند. همین جا باید یادآور شوم که تصور سعید صالحی نیا و حزب کمونیست کارگری، از فرهنگ مدرن و ضرورت مدرن ساختن سیاست و جامعه نیز خود جای تأمل بسیار دارد. اینان با چنان شور و حرارتی از فرهنگ مدرن و ضرورت مدرن ساختن سیاست و جامعه سخن می گویند، که گویی فرهنگ و سیاست و جامعه ی مدرن کلیتی فرا طبقاتی، بی تناقض، بی تنش و آرمانی است.
من در بخشی از مقاله ی خود نوشته بودم : « حزب کمونیست کارگری، ابتدا در عالم نظر با از آن خود جلوه دادن این اعتراضهای خیابانی، کوشید سیاست پوپولیسم ضد استبدادی حاکم بر این اعتراض ها راپنهان کرده و این اعتراض ها را کارگری و سوسیالیستی جلوه دهد...» سعید صالحی نیا در پاسخ به نقد من نوشته است: «از چه زمان وقتی مردم وارد خیابانها می شوند و کلیت نظام را با شعارهائیمثل "موسوی بهانه است، کل نظام نشانه است" یا مرگ بر دیکتاتور" اسمش شده "پوپولیزم ضد استبدادی"؟!» من صادقانه با ایشان هم نظرم که پرسش ایشان، نه فقط پرسشی تعجب انگیز، بل پرسشی تاسف بار است. برای آن که ایشان را متوجه سویه ی تعجب انگیز و تاسف بار پرسش اش کنم، به ناچار برای یادآوری آن چه امروز ایشان و حزب کمونیست کارگری به دست فراموشی سپرده اند، فرازی از مقاله ی منصور حکمت را نقل می کنم. فرازی که گویی منصور حکمت در پاسخ به پرسش دوست عزیزم صالحی نیا نوشته است.« کمونيسم با مقوله طبقات و با ملاک مصالح و منافع کارگرى به جنبش ها نگاهمی کند و مردم يا خلق را نه يک کليت واقعى و يا تحليلى معتبر در تبيينجامعه، بلکه مجموعهاى از طبقات حتى متخاصم ميداند. در نقد پوپوليسم مانشان داديم که چگونه متوسل شدن به مقولات خلق و مردم و خلقى و مردمى تلاشىاست از جانب گرايشى در درون بورژوازى که ميخواهد، عليرغم بازشدن شکافکارگر و بورژوا در جامعه نوين سرمايهدارى، هنوز منافع خود را منافع عمومقلمداد کند و نيروى طبقه کارگر را پشت پرچم بورژوازى اپوزيسيون گردبياورد. ما نشان داديم که چطور حل کردن مقوله طبقه در مقوله خلق و تبديلکردن مبارزه کارگر به زيرمجموعهاى از مبارزه مردم و خلق (بعنوان جناح ياگرايش راديکال و سوسياليستى درون جنبش عموم خلقى) در واقع جز آويزان شدنبه انقلابيگرى کارگر براى ترقىخواه جلوه دادن بورژوازى اپوزيسيون چيزىنيست. ما نشان داديم، و بويژه با بحثهاى کمونيسم کارگرى با عموميت بيشترىتاکيد کرديم، که تبيين انقلابات و حرکات تودهاى بصورت "يک جنبش باجنبههاى مختلف" يک توهم بورژوايى است و در جهان واقعى با جنبشهاى اجتماعىمتفاوت، ولو در گير با هم، روبرو هستيم و لذا کارمان تقويت جنبش مستقلطبقه خودمان است که "جنبه راديکال" هيچ جنبش ديگرى نيست.» فقط دو گام به پس. منصور حکمت.
صالحی نیا در ادامه نوشته است: « ما در حزبمان از بدو شروع جنبش اعتراضی و انقلابی اخیر توضیح دادیم که اینجنبش در مضمونش کلیت نظام را نشانه گرفته و باید رادیکالیزه اش کرد و سمتشداد تا نظام را با انقلاب به پائین بکشد و ما باید تلاش کنیم رهبری اینجنبش اعتراضی را در دست بگیریم که بدون کسب هژمونی کمونیزم کارگری و حزبشاین جنبش محکوم به شکست است. اینها مواضع واقعی ماست.» دوست گرامی من صالحی نیا به روشنی توضیح داده است که حزب کمونیست کارگری از بدو شروع، این جنبش اعتراضی را انقلابی ارزیابی کرده، چرا که حزب ایشان بر این باور بوده که این جنبش در مضمونش کلیت نظام را نشانه گرفته است. به عبارت دیگر معیار حزب ایشان برای انقلابی ارزیابی کردن جنبش ها، نشانه گرفتن کل نظام است. در نتیجه هر جنبشی در ایران، کل نظام را نشانه بگیرد از نظر حزب ایشان جنبشی انقلابی است. با این اوصاف به زعم حزب کمونیست کارگری، برای انقلابی پنداشتن جنبش ها، دیگر به ارزیابی سرشت طبقاتی جنبش ها نیازی نداریم. بنابر این دیگر لازم نیست برای ارزیابی مضمون طبقاتی جنبش ها، به ترکیب طبقاتی نیروهای دخیل در جنبش و خواست عینی آنان و نیروی محرکه ی جنبش، و افق حاکم بر آن بیاندیشیم، کافی است به این بیاندیشیم که آیا این جنبش در مضمونش کلیت نظام را نشانه گرفته است یا نه. من از صالحی نیای عزیز می پرسم آیا به این شیوه ی تحلیل می توان، جز پوپولیسم نامی دیگر عطا کرد؟
صالحی نیا به روشنی می گوید که حزب ایشان از بدو شروع این جنبش انقلابی، برای رادیکالیزه کردن و بدست گرفتن رهبری این جنبش تلاش بسیار کرده است، زیرا به زعم ایشان بدون کسب هژمونی کمونیزم کارگری و حزبش این جنبش محکوم به شکست است. همان گونه که می بینید حزب ایشان دیگر آن گونه که منصور حکمت می گفت در اندیشه ی سازماندهی جنبش مستقل طبقه ی کارگر نیست، بل اینان امروزه به رادیکال کردن جنبش اعتراضی مردم و تبدیل شدن به گرایشی هژمونیک در جنبش مردمی می اندیشند. اما نکته ی جالب آن است که در میانه ی راه کسب هژمونی کمونیزم کارگری، یکباره حزب کمونیست کارگری به گفته ی صالحی نیا متوجه می شود که ما در زمانه ای قرار گرفته ایم که با حجم وسیعی از تبلیغات ضد کمونیستی روبرو هستیم، بنابر این پیش از آن که به کسب هژمونی کمونیزم کارگری بیاندیشیم، باید نخست به ابزاری دست بیابیم که سبب باز شدن گفتمان کمونیستی شود. در نتیجه وظیفه ی کسب هژمونی کمونیزم کارگری، منوط می شود به باز کردن گفتمان کمونیستی. چون به گفته ی صالحی نیا در شرایطی هستیم که تبلیغات ضد کمونیستی حتا بر اذهان چپ ها نیز سنگینی می کند، بنابر این نمی توان از ادبیات کمونیستی برای باز کردن گفتمان کمونیستی سود جست. در نتیجه برای باز کردن گفتمان کمونیستی، به ابزاری غیر کمونیستی نیاز داریم. کار بزرگ حمید تقوایی به زعم سعید صالحی نیا کشف همین ابزار بوده است. سعید صالحی نیا در مقاله ی « در دفاع از برخورد دینامیک به شعارهای سیاسی» در همین باره نوشته است: «شعار آزادی، برابری، حکومت و یا جمهوری انسانی، کار بزرگی انجام می دهد، این شعار ابزار باز کردن گفتمان کمونیستی استدر زمان و شرایط بخصوصی که ما با حجم وسیعی از تبلیغات ضد کمونیستی حتی در اذهان مبارزین چپ مواجه هستیم. این شعار به این فعالین امکان می دهد مفاهیم و مضامین مبارزه و برنامه کمونیزم کارگری را بهتر و راحت تر به جامعه منتقل کنند. » همان گونه که می بینید صالحی نیا در این جا هر چند نا آگاهانه، اما به صراحت از نقش ابزار گونه و تدافعی این شعار برای باز کردن گفتمان کمونیستی و انتقال بهتر و راحت تر برنامه ی کمونیسم کارگری سخن می گوید. اما در واقع باید گفت این شعار در عمل به ابزاری تبدیل شده است که حزب کمونیست کارگری به وسیله ی آن از وظایف کمونیستی و برنامه کمونیستی خود طفره می رود.
من در مقاله ی خود نوشته بودم: « حزب کمونیست کارگری، ابتدا در عالم نظر با از آن خود جلوه دادن این اعتراضهای خیابانی، کوشید سیاست پوپولیسم ضد استبدادی حاکم بر این اعتراض ها راپنهان کرده و این اعتراض ها را کارگری و سوسیالیستی جلوه دهد... » صالحی نیا در نقد خود از من پرسیده است: « در کجا ما گفته ایم که این اعتراضات "کارگری و سوسیالیستی" است؟! طبق کدامسند و مدرک ، پارسا نیکجو دارد چنین ادعائی را به ما نسبت می دهد؟ شاید درفرهنگ ایشان اساسا مدرکی لازم نیست!»من از صالحی نیا می پرسم من در کجا گفته ام شما گفته اید این اعتراض ها کارگری و سوسیالیستی است؟ من نوشته ام شما با از آن خود جلوه دادن این اعتراض های خیابانی،... کوشیده اید این اعتراض ها را کارگری و سوسیالیستی جلوه دهید. بین جلوه دادن و گفتن تفاوت بسیاری وجود دارد.
من در نقد خود نوشته ام حزب کمونیست کارگری : « در ادامه و در عمل اما با در پی اعتراض ها دویدن، و طرح شعار« انقلابانسانی برای حکومتی انسانی»، کوشید جلوه گریهای دست و پا گیر و ذهنی سوسیالیسم کارگری خود را پنهان کرده و به چهره ایآشنا در میان صف پوپولیست های ضد استبدادی تبدیل شود.» صالحی نیا در پاسخ به نقد من نوشته است: « ما کجا در پی اعتراض ها"دویدیم"؟! کار ما بر طبق اسناد تبلیغاتیمان عبارتبوده از بازتاب شعارهای رادیکال، توسعه دادن این شعارها و دعوت مردم بهسازماندهی حول آنها. همینطور نقد مداوم شعارهای راست مثل "جمهوری ایرانی" و شعارهای ضد عرب و ناسیونالیستی و ارتجاعی و یا شعارهای "بازگشت بهجمهوری خط امامی جناب موسوی و کروبی". اینها رئوس واقعی فعالیتهایتبلیغاتی ما در طی دوران اخیر.» من از صالحی نیای عزیز بسیار سپاس گزارم که رئوس فعالیت های حزب کمونیست کارگری را به خوبی به تصویر کشیده است، من به استناد نوشته ی ایشان از وی می پرسم آیابازتاب و توسعه ی شعارهای رادیکال جنبش موجود، دعوت مردم به سازماندهی حول آن ها و نقد گرایش های ناسیونالیستی و اصلاح طلبی، باید رئوس فعالیت های حزبی باشد که مبارزه برای سوسیالیسم را امری فوری و امروزی اعلام کرده است؟ آیا حزب شما با چنین رئوس فعالیتی به تکالیف سوسیالیستی خود پشت نکرده است؟ آیا حزب شما با بازتاب و توسعه ی شعارهای رادیکال جنبش موجود، در پی جنبش روان نشده است؟ آیا حزب شما با دعوت از مردم به سازماندهی حول شعارهای رادیکال جنبش موجود، از سازمان دهی جنبش کارگری و مردم برای سوسیالیسم دست نشسته است؟
صالحی نیا در ادامه نوشته ی خود از من می پرسد: « ما کجا "جلوه های سوسیالیزم کارگری" را دست و پاگیر دانستیم؟ چه منبعی و یا سندی برای چنین ادعای عجیبی آقای پارسا نیکجو دارند؟!» دوست عزیز درباره ی حزبی که تا پیش از برآمد به گفته ی شما جنبش اعتراضی و انقلابی مردم، از انقلاب کارگری و سازمان دهی سوسیالیستی و جمهوری سوسیالیستی دم می زد، اما به یکباره در دل جنبش اعتراضی و انقلابی مردم، به این کشف نائل می شود که تبلیغات ضد کمونیستی، سبب هراس مردم و چپ ها از کمونیسم شده است، و به طرح شعار انقلاب انسانی برای حکومت انسانی می پردازد، چگونه باید قضاوت کرد؟ آیا می توان حزبی را که می کوشد خود را با سیمای حزبی انسانی برای سازماندهی انقلابی انسانی برای حکومتی انسانی در ذهن مردم مجسم کند، حزبی با سیمای کارگری برای سازماندهی انقلابی کارگری برای جمهوری سوسیالیستی تصور کرد؟
من در مقاله ی خود نوشته بودم: « به همین دلیل به صراحت فریاد می زنندانقلاب انسانی برای حکومتی انسانی، اما شرمگینانه از ما می خواهند بشنویمانقلاب کارگری برای جمهوری سوسیالیستی.» سعید صالحی نیا از من می پرسد: « ما کجا از کی خواسته ایم که وقتی ما فریاد زدیم "انقلاب انسانی" او "بشنود انقلاب کارگری"؟!»اگر صالحی نیا قدری توجه می کرد می دید که من در نقد خود به نوشته ی محمد آسنگران اشاره کرده ام، آسنگران نوشته بود: « این شعار برای حزب کمونیسم کارگری در كنار و همتراز انقلاب سوسیالیستی و حکومت کارگری است.» می دانم که این نقد متوجه شما نیست، زیرا شما به روشنی مدعی هستید که انقلاب انسانی همتراز و ترجمه ی انقلاب کارگری نیست. اما به باور من روایت شمابهتر و روشن تر از روایت محمد آسنگران، مضمون پوپولیستی و بورژوایی شعار حزب کمونیست کارگری را افشا می کند. شما به روشنی می گویید که حزب شما انقلاب پیش روی جامعه ی ایران را انقلابی انسانی می داند، انقلابی که همتراز و ترجمه ی انقلاب کارگری نیست. آیا این انقلاب انسانی شما، نامی دیگر برای انقلاب دموکراتیک خلقی یا مردمی پیشین نیست؟
من در مقاله ی خود نوشته ام: « مفهوم انتزاعی و نامتعین انقلاب انسانی و حکومت انسانی نیز پوششی ایدهئولوژیک برای پنهان کردن سیاست پوپولیسم ضد استبدادی و تداوم حاکمیت وسلطه ی سرمایه است.» دوست گرامی من صالحی نیا در پاسخ من نوشته است: « من می گویم، مفهوم سوسیالیزم هم وقتی ابتدا مطرح شد مفهومی به غایت انتزاعی بود. مگر نه؟» در پاسخ ایشان باید گفت، نه انتزاعی نبود، بل متعین و مشخص بود. اگر بابوفیسم را آن گونه که انگلس از آن یاد می کند، سرچشمه ی کمونیسم کارگری فرانسه بدانیم، بخوبی می بینیم که سوسیالیسم حتا در همان شکل خام و ناروشن اش از لیبرالیسم بورژوایی مستقل بود، زیرا کارگران خود را با مطالبات مستقل و ویژه ی خود از رادیکالترین جنبش بورژوایی زمان شان جدا می ساختند. ایشان در ادامه می نویسد: « حتی می گویم این مفهوم حتی بعد از همه این تلاشهای قرن گذشته هنوز انتزاعیو نامتعین مانده. بخصوص بعد از بکارگیریش در شکل سرمایه داری دولتی وجنایاتی که بنامش انجام شد. آیا این مفهوم هنوز ساده و شفاف و روان است؟» من فکر می کنم دوست گرامی من، تصور درستی از مفهوم انتزاعی و نامتعین ندارد، زیرا اگر درک روشنی از این مفاهیم داشت متوجه می شد که نمی توان مفهومی را که چنین متعین و تو پُر شده است، انتزاعی و نامتعین نامید. ایشان خود معترف است که مفهوم سوسیالیسم را، بخصوص بعد از بکار گیری اش در شکل سرمایه داری دولتی و جنایاتی که بنامش انجام گرفته، دیگر نمی توان مفهومی شفاف پنداشت. درست است، مفهوم سوسیالیسم، مفهومی نامتعین نیست، بل مفهومی است که با مضمونی بورژوایی متعین شده است. پس اگر چنین است، چرا صالحی نیا هنوز هم سوسیالیسم را مفهومی انتزاعی و نامتعین معرفی می کند؟ من گمان می کنم مشکل ایشان این است که با معنای این مفاهیم آشنایی چندانی ندارد. وی در ادامه می نویسد: « اتفاقا بخاطر تبیین همین مفهوم سوسیالیزم است که ما مرتب باید بدنبالیافتن کلماتی باشیم که هسته این سوسیالیزم خواهی را زمینی و طبق تجربهتاریخی جامعه به مردم ارائه دهد.» اول آن که تبیین مفهوم سوسیالیسم، با متعین کردن مفهوم سوسیالیسم دو امر متمایز است. دوم آن که مشکلی که فرا روی سوسیالیسم خواهی ما قرار دارد، زمینی کردن آن نیست، زیرا سوسیالیسم های بورژوایی و خرده بورژوایی نیز زمینی بودند، مشکل بر سر متمایز کردن مضمون طبقاتی سوسیالیسم خواهی ما و آن ها است. به همین دلیل بود که منصور حکمت با تاکید برعنوان و آموزه های کمونیسم کارگری، می کوشید کمونیسم خود را از کمونیسم بورژوایی و خرده بورژوایی متمایز کند.
سعید صالحی نیا می گوید: «شعار حکومت انسانی را ما با تداوم دیالوگ اجتماعی و بکارگیری تجربه محسوس توده ها مرتب برایشان "متعین" می کنیم. این روندی است که وظیقه ماست. همانطور که اقناع جامعه در مورد سایر اهدافمان از حذف مبارزه با اعدام (که هنوز پارسا سرش "بحث دارد") تا مطالبه آزادی بدون قید و شرط بیان و تشکل و اعتصاب هم امر ساده ای نیست.» نقد من به شعار انقلاب انسانی برای حکومت انسانی، این است که مضمون طبقاتی این انقلاب و حکومت متعین نیست، پاسخ دوست من این است که ما با تداوم دیالوگ اجتماعی و بکارگیری تجربه ی محسوس توده ها آن را مرتب متعین می کنیم. به عبارت دیگر به نظر صالحی نیا، مضمون طبقاتی انقلاب و حکومت انسانی امری سیال و از پیش تعیین ناشده است. مهم تر آن که تعین طبقاتی این انقلاب و حکومت، نه تابع ساخت طبقاتی جامعه است، نه تابع نیروی محرکه ی انقلاب است، نه تابع ترکیب طبقاتی نیروهای شرکت کننده در انقلاب، بل تابع تداوم دیالوگ اجتماعی و تجربه ی محسوس توده هاست! این سوسیالیسم دیالوگی- توده ای صالحی نیا را جز پوپولیسم چه می توان نامید؟
ایشان در بخشی از نوشته ی خود مدعی شده است که : « همانطور که اقناع جامعه در مورد سایر اهدافمان از حذف مبارزه با اعدام (که هنوز پارسا سرش "بحث دارد"))» پیش از هر توضیحی باید بگویم منظور ایشان از نوشتن عبارت بی معنای حذف مبارزه با اعدام، به احتمال زیاد لغو مجازات اعدام است. ایشان آگاهانه یا نا آگاهانه، با این عبارت خواسته به خواننده گان خود القا کند، که گویا من هنوز بر سر لغو مجازات اعدام، مردد هستم. در حالی که اگر ایشان قدری انصاف می داشت، با نگاهی به وبلاگ من، می دید که من در دفاع از لغو بی قید و شرط مجازات اعدام، تاکنون در نقد دوستان و رفقایی که به اعدام جانیان سیاسی هم چنان باور دارند، پنج مقاله ی تحلیلی نوشته ام.
صالحی نیا در ادامه نوشته است: « یکی از معضلات تاریخی "چپ سنتی" عدم درک چند جانبه مفهوم انسان است... برای این چپ، انسان اساسا وجود ندارد. ظرف طبقات اجتماعی وجه اشتراکانسانی را کاملا تهی کرده و نتیجه اش این می شود که "مخاطب چپ" فقطکارگرها خواهند بود و بقیه البته امور درجه دوم!» جالب است تا پیش از این چرخش، حزب کمونیست کارگری بر این باور بود که چپ سنتی پوپولیست است و با مفهوم طبقه بیگانه است، و سوسیالیسم اش، سوسیالیسمی غیر کارگری است و مخاطب اش توده و مردم است. حال صالحی نیا مدعی است که چپ سنتی، طبقاتی می اندیشیده است و مخاطب اش فقط کارگر بوده است و بس!
صالحی نیا در فرازی دیگر نوشته است: « مارکس به هیچ رو وجه عام انسان و وجه طبیعی انسان را انکار نکرده است.اتقاقا مارکس از همین وجه عام و فراطبقاتی است که نقدش را به نظام سرمایه داری شروع می کند. انسانی که غذا می خواهد، شادی می خواهد، امکان رشد می خواهد اما ازش همه اینها دریغ می شود، دائم دغدغه مارکس است.» اول آن که اتفاقا درست برخلاف باور صالحی نیا، مارکس حتا آن جا که به سویه ی عام انسانی می اندیشید، براین باور بود که گوهر انسان، مجموعه ی مناسبات اجتماعی است، بنابر این مارکس به هیچ وجه به گوهر انتزاعی انسان باور نداشت، بل بر تاریخی و اجتماعی بودن گوهر انسان تاکید می کرد. به همین دلیل مارکس بر این باور بود که در جوامع طبقاتی، انسانی که به طبقه تعلق نداشته باشد، واقعیت ندارد و تنها در قلمرو مه آلود رویای فلسفی به زنده گی خود ادامه می دهد. در نتیجه هم آوا با آدرنو می توان گفت: « لفظ کلی و توخالی انسان نه تنها شکل پیوند انسان و جامعه، بل مضمون نهفته در اندیشه ی راجع به مفهوم انسان را نیز کژ و مژ و تحریف می کند.» دوم آن که نقطه عزیمت مارکس در نقد نظام سرمایه داری، نه با تکیه به وجه عام و فراطبقاتی انسان، بل درست با تاکید بر وجه طبقاتی و اجتماعی انسان آغاز شد. انسانی که غذا می خواهد، شادی می خواهد، امکان رشد می خواهد و همه ی این ها از او دریغ شده است، کارگر است، نه انسان به معنای عام و فرا طبقاتی آن. سوم آن که به باور مارکس، انسان ِنوعی ِآزاد و پویا در جامعه ی کمونیستی تحقق خواهد یافت. یعنی جامعه ای که تولید کننده گان هم بسته ی آن، مناسبات میان خود و نسبت های شانبا طبیعت را تحت نظارت خویش در می آورند، و تولید و زنده گی اجتماعی جنبه ی بخردانه می یابد، و کار نه ضرورت، بل لذت و بیان آزادی انسان، به شمار می رود.
سعید صالحی نیای عزیز مقاله ی خود را این گونه به پایان می برد: « زمانه دیگری است. باید تلاش را برای آموزش این دوستان مغتنم دانست.» من به سهم خود از آموزش این آموزگار بسیار سپاس گزارم، اما فکر می کنم این آموزگاران علاوه بر آن که خود سخت محتاج آموزش هستند، بل مهم تر آن که باید موضع طبقاتی و زاویه دید خود را نیز دگرگون کنند.
تلاش می کنم به سهم و زعم خود به طرح مسائل و مباحثی بپردازم که فضای اندیشه ی اجتماعی ما را به خرد انتقادی و تئوری نقد رادیکال نزدیک تر کند. در این راستا می کوشم از
اندیشه ورزی های ذهنی ، خرد ستیز و رومانتیک که ما را از درک و نفی موقعیت نابسامان تاریخی بشر، به دنیای پنداری مفاهیم تجریدی، چاه اندرونی خویش و یا عصر طلایی تبعید می کنند، پرهیز کنم. من بر این باورم که اهمیت و کار بست خرد انتقادی ، خردی که نقد می کند و مورد تامل نقادانه واقع می شود، در شرایط کنونی ضرورتی حیاتی یافته است