Tuesday, December 27, 2011

از فراخوان به تسلیمْ تا نفی جنبش راهی نیست

در آمد

رفیق فواد شمس در اسفند ماه سال 1387 یعنی زمانی که هنوز به وجود جنبش دانشجویی در ایران باور داشت، صف آرایی و پیکار دانشجویان را در آن شرایط، در نوشته ای با عنوان:«رقص مرگ در دانشگاه ها»این گونه توصیف می کرد: « شرایط کنونی جنبش دانشجویی در ایران شبیه به چیزی مثل " رقص مرگ" است به ظاهر پرشکوه و زیبا و تحسین بر انگیز... اما این ها همه یک "رقص مرگ" هرچند زیبا و شور انگیز بیش نیست و بسیار کوتاه و گذرا می نمایاند.» رهنمود ایشان در آن شرایط - یعنی در هنگامه ی یورش اوباشان حزب الاهی و نیروهای سرکوبگر به دانشگاه ها- به دانشجویان فعال و مبارز این گونه بود که : « دوستان عزیز فعال دانشجو! ماندن در میان بدنه اجتماعی دانشگاه هر چند اگر لازم باشد اندکی سر خود را خم کنیم و اندکی سکوت کنیم به مراتب از "رقص مرگ" بهتر است. بگذارید تابوت های شان را چال کنند، بگذارید عربده های شان را بکشند، اما نگذارید صدای چکمه های شان آهنگ شور انگیزی شود تا شما را به "رقص مرگ" وادارد.» در همان زمان من در یادداشتی انتقادی با عنوان: « بهای رقص زنده گی در دانشگاه»، در نقد تحلیل و رهنمود ایشان نوشتم: « نوشته ی رفیق شمسْ آکنده از حس ارعاب و یأس است. چنین به نظر می رسد که نیروی سرکوب وی را مرعوب و خیل دانشجویان بی خیالی که در هنگامه ی پیکار دانشجویان انقلابی، فکر مدل لباس و مو هستند وی را مایوس کرده است. به باور من همین حس ارعاب و یأس سبب شده است که رفیق شمس، با بیانی شاعرانه به ارزیابی نهیلیستی از پیکار دانشجویان برسد، و پیکار سیاسی آنان را به رقص مرگ تشبیه کند. سرانجام نیز بر مبنای همین ارزیابی نهیلیستی، به رهنمودی تسلیم طلبانه رسیده و به دانشجویان رهنمود می دهد که بهتر است با خم کردن سر خود و سکوت پیشه کردن، بگذارند چماق داران و بسیجیان با خیال راحت دانشگاه را به قبرستان و چاله میدان و پادگان تبدیل کنند... من نمی دانم اگر دانشجویان به رهنمود رفیق شمس عمل کنند و بگذارند، دانشگاه را به گورستان و پادگان و چاله میدان تبدیل کنند، آن گاه چگونه می توان امید داشت که آن دانشجویان در فضای پادگانی به مبارزه ای رادیکال تن بسپارند. شاید در آن موقع نیز رفیق شمس از دانشجویان بخواهد که برای بقای خود بهتر است به مبارزه ای بی سر و صدا و آرام آرام اما نه رادیکال بپردازند. رهنمود رفیق شمس ضامن بقای دانشجو، و عامل مرگ جنبش دانشجویی است.»

حال پس از گذشت سه سالْ رفیق فواد شمس در نوشته ای با عنوان « تبدیل ۱۶ آذر به یکی از مناسک ملی – مذهبی» که در سایت اخبار روز و عصر نو منتشر شده و قابل دسترسی است؛ نوشته است: « در نگاه من مبارزه سیاسی - اجتماعی یک امر طبقاتی است که در زندگی روزمره ما جریان دارد نه در مناسک های هر چند وقت یکبار! برای همین ۱۶ آذر تنها بهانه ای است برای من که به صراحت بگویم قائل به جنبشی به نام "جنبش دانشجویی" در ایران نیستم.» رفیق شمس در این نوشته ی کوتاه خود به طرح سه مساله پرداخته است، نخست نقد آیینی و مناسکی کردن روز 16 آذر ، دوم نفی پدیده ای به نام جنبش دانشجویی در ایران و به یک اعتبار در جهان. سوم نقد و افشای جوانانی که به بهانه ی 16 آذر برای یک دیگراس.ام اس ارسال می کنند، و کاسبکاران سیاسی که به ذکر مصیبت پرداخته و برای جنگنده های امریکا چراغ می زنند.

1- نقد آیینی و مناسکی کردن 16 آذر

در ضرورت نفی و نقد هرگونه رویکرد و رهیافت مقدس مآبانه و تقدس بخشیدن به اشخاص، رویدادها ی تاریخی و اشیا، من نیز با وی هم آوا هستم؛ هم چنین با نقد و نفی هر گونه هنجار و رفتار مناسکی در گرامی داشت های آیینی خاطره ی شخصیت ها و رویدادهای تاریخی با ایشان هم نظرم. اما همین جا باید سه نکته ی مهم را یاد آور شوم؛ نخست آن که نباید به نام نفی و نقد رویکردهای مقدس مآبانه، از گرامی داشت یاد و خاطره ی شخصیت ها و رخدادهای انقلابی، که توانسته اند در پیوستار تاریخ سلطه و سرکوب حاکمان و فاتحان، انفجار و گسست ایجاد کنند غفلت ورزید. دوم آن که نباید از آماده شدن برای برگزاری جشن های مستقل و انقلابی که بیانگر گریز از تکرار و کوشش برای تحقق واقعه ای جدید است، غافل شد. به گفته ی امید مهرگان درست است که این جشن های انقلابی نیز هم چنان حامل و بیانگر حضور نوعی خاطره اند، اما نه خاطره ی چیزی که پیش تر رخ داده است، بل خاطره ی امیدی که تحقق نیافته و باید از نو بازیافته شود. سوم آن که رویکرد و رهیافت مقدس مآبانه و تقدس بخشیدن به شخصیت ها و رویدادهای تاریخی، رویکرد و رهیافتی رایج و شایع در جامعه ی سرمایه داری است. مگر ما کمونیست ها که با درفش هیچ چیز مقدس نیست به میدان آمدیم، کمونیسم و مارکس و انگلس و لنین و استالین و مائو و تروتسکی و کارگر و پیکار طبقاتی و... را به امری مقدس تبدیل نکردیم. آری تحت سیطره‌ ی نیروی بت واره‌ ی سرمایه، تار و پودِ مناسبات و هستی اجتماعی، بیش از پیش ازخود بیگانه و شیء واره می گردد. به همین سبب است که مارکس و انگلس در ایده ئولوژی آلمانی تاکید می کنند که : «برای تولید و تحقق آگاهی کمونیستی، تغییر انسان ها در مقیاسی توده ای ضروری است، تغییری که فقط در پروسه ی انقلاب ممکن و میسر است. در نتیجه، انقلاب نه فقط بدان علت ضروری است که طبقه ی حاکم را نمی توان به گونه ای دیگر سرنگون ساخت، بل بدین علت نیز ضروری است که طبقه ی سرنگون کننده فقط در یک انقلاب می تواند خود را از همه ی کثافات جوامع طبقاتی پاک کند و فراخور ایجاد جامعه ی جدید گردد».

2- نفی جنبشی به نام جنبش دانشجویی در ایران و جهان

رفیق شمس برای اثبات مدعای خود، نفی جنبش دانشجویی در ایران، دو استدلال می آورد:

الف- ایشان می گوید: « به شخصه جنبش را شکل گرفته بر سر یک تضاد عمده می بینم. تضاد کار - سرمایه، تضاد جنسیتی، تضاد قومیتی، تضاد نسلی و سبک زندگی! در نتیجه جنبشی را دارای اصالت می دانم که حول یکی از این تضاد ها شکل گرفته باشد. جنبش کارگرِی، جنبش زنان، جنبش رفع تبعیض قومیتی، جنبش جوانان و سبک زندگی!» در این جا رفیق شمس با معیار قرار دادن تضاد عمده، و کشف پنج تضاد عمده در جامعه ی ایران، جواز وجود پنج جنبش اصیل را صادر می کند؛ و چون به زعم ایشان دانشجویان حول هیچ یک از این پنج تضاد عمده شکل نگرفته اند، در نتیجه جنبشی به نام جنبش دانشجویان معنا ندارد! نخستین مشکل رفیق شمس به کارگیری معیار مبهم و نامفهوم تضاد عمده است. می گویم مفهوم تضاد عمده نامفهوم است، چرا که هنگامی که می گوییم تضاد عمده، نمی دانیم این تضاد بر چه مبنایی، در چه مجموعه ای، در چه سطحی از انتزاع، در هنگام بررسی چه روندی و با نظر به چه گرایشی عمده پنداشته شده است. برای نمونه به زعم مدرنیست های ایرانی می توان گفت تضاد عمده ی جامعه ی ایران تضاد سنت و مدرنیته است؛ یا به زعم جمهوری خواهان، تضاد عمده، تضاد بین اقتدارگرایان و جمهوری خواهان است؛ و یا به زعم سکولارها، تضاد عمده، تضاد بین سکولارها و دین مداران است و ... دومین مشکل رفیق شمس به درک خطای ایشان از خود مفهوم تضاد عمده بر می گردد. می دانیم که تضاد عمده از مفاهیم ساخته و پرداخته ی مائو است، مائو در تعریف تضاد عمده می گوید: «هر گاه پروسه ای حاوی تضادهای متعددی باشد، یکی از آن ها ناگزیر تضاد عمده خواهد بود که دارای نقش رهبری کننده و تعیین کننده است، در حالی که بقیه تضادها نقش درجه دو و تبعی خواهند داشت. لذا در مطالعه ی یک پروسه ی مرکب که حاوی دو یا چند تضاد است، باید نهایت سعی در یافتن تضاد عمده شود. به مجردی که تضاد عمده معین شد، کلیه مسائل را می توان به ساده گی حل کرد.» در واقع بر پایه ی چنین معیاری باید گفت در جامعه ی ایران تضاد عمده ای که حل آن سبب تغییر کیفی جامعه ی ایران می شود تضاد کار و سرمایه است، و سایر تضاد ها نقش درجه دو و تبعی دارند. سومین خطای رفیق شمس نادیده گرفتن منطق ویژه ی جنبش سیاسی دانشجویان است. منطقی که ایشان پیش از این با آن بخوبی آشنا بود و در سال 1386 در مصاحبه با نشریه ی شهروند با اتکا به آنْ منطق ویژه چنین می گفت: « دانشجویان خود را جزیی از مردم ایران می دانند و اعتقاد دارند که دیوارها و درهای آهنین دانشگاه نمی تواند آنان را از بدنه ی مردم ایران جدا کنند. دانشجویان حامل خواست های کارگران بودند. آنان خود را فرزندان طبقه ی کارگر می دانند. بیش از نیمی از دانشگاه ها را دختران دانشجو تشکیل می دهند که فریاد اعتراض به تبعیض جنسیتی حاکم بر جامعه را در دانشگاه فریاد می زنند. خواست آزادی های سیاسی و اجتماعی از درون دانشگاه به سوی کلیت جامعه فریاد زده می شود.» همان گونه که می بینید در این جا رفیق شمس به درستی بر مبنای منطق ویژه ی جنبش سیاسی دانشجویان به تحلیل می پردازد. به عبارت دیگر ایشان آن زمان می دانست که جنبش سیاسی دانشجویان نه فقط به مثابه حامل مطالبات و عامل پیش برنده ی جنبش های عمومی تر عمل می کند؛ بل بسیاری از مواقع پیشرو طرح این مطالبات و عامل تعمیق و بسط این مطالبات هستند. مهم ترآن که در تاریخ پیکار سیاسی- طبقاتی چند دهه ی اخیر جامعه ی ایران، دانشگاه، دانشجو و جنبش سیاسی دانشجویان نقش و جایگاه انکار ناپذیری داشته است. این نقش و جایگاه به ویژه در سه دهه ی اخیر، به رغم تمامی فراز و نشیب های اش، بسیار چشم گیرتر بوده است. در تمام این سال ها دانشگاه یکی از سنگرهای پیشگام و پیشرو پیکار سیاسی- طبقاتی، یکی از حوزه های کادر سازی و کادر پروری، یکی از لولاهای پیوند یابی جنبش‌های سیاسی- طبقاتی و یکی ازکانون های روشن اندیشی و روشن گری بوده است. جنبش دانشجویی چون سایر جنبش های سیاسی – طبقاتی دارای گرایش های سیاسی- طبقاتی گوناگون و روایت های نظری گوناگونی است. بی شک صف بندی ها و گروه بندی های سیاسی- طبقاتی و روایت های نظری موجود در جنبش دانشجویی، در هر دوره از حیات خود، بیان گر صف بندی ها و گروه بندی های سیاسی- طبقاتی و روایت های نظری موجود درجنبش های اجتماعی – طبقاتی آن دوره است.

ب- دومین استدلال ایشان در نفی موجودیت جنبش دانشجویان چنین است: « هر یک از این جنبش ها متکی به یک پایگاه اجتماعی مشخص است. هویت افراد تشکیل دهنده ی آن باید مشخص باشد و ثابت. کارگران برای یک عمر تحت استثمار هستند. زنان ستم جنسی می کشند و برخی از اقوام به خاطر قومیت و زبان و نژادشان تحت ستم هستند. جوانان و نسلی که نمی خواهد راه پدران خود را برود و سبک زندگی نوینی را طلب می کند.
اما در مورد آن چیزی که جنبش دانشجویی خوانده می شود. به نظر من بیشتر به خاطر نبود جنبش های اصیل و ریشه دار در ایران یک عده جوان بر اساس شور و شوق شان یک مقدار فعالیت می کنند و برای فعالیت خود اصالت جنبش بود قائل می شوند.»
دومین استدلال ایشان مبتنی بر دو معیار است یکی پایگاه اجتماعی مشخص، دیگری هویت مشخص و ثابت. به زعم ایشان چون جنبش سیاسی دانشجویان پایگاه اجتماعی و هویت ثابت و مشخصی ندارد در نتیجه فعالیت دانشجویان را نمی توان جنبش نامید! متاسفانه من نمی دانم ایشان چه تلقی از مفهوم پایگاه اجتماعی دارد که مدعی می شود جنبش سیاسی دانشجویان متکی به هیچ پایگاه اجتماعی مشخصی نیست. تا آن جا که من می دانم مفهوم پایگاه اجتماعی Social Status در زبان فارسی و متون جامعه شناسی دارای دو معناست، یکی به معنای ارزشی که جامعه برای نقش اجتماعی افراد و گروه ها و طبقات اجتماعی قائل است؛ دوم به معنای موقعیت افراد در ساختار اجتماعی. ناگفته نماند که هرشخص در زنده گی اجتماعی دارای چند نقش و چند پایگاه اجتماعی است. برای نمونه یک شخص می تواند یک زن ( پایگاه انتسابی) کُرد ( پایگاه انتسابی) کارگر ( پایگاه اکتسابی) باشد. به هر دو معنا دانشجویان دارای پایگاه اجتماعی مشخصی هستند. و اما درباره ی معیار دوم ایشان یعنی این ادعا که دانشجویان دارای هویت ثابت و مشخصی نیستند. ایشان می پندارند چون دانشجویان تا پایان عمر خود دانشجو باقی نمی مانند بنابر این دارای هویت ثابتی نیستند، زیرا ایشان شرط داشتن هویت مشخص را ثابت بودن هویت فرض کرده اند! اول آن که هویت اجتماعی برساخته ای اجتماعی – تاریخی است نه امری طبیعی، دوم آن که هویت برساخته ای سیال و پویا ست و یافتن هویتی ثابت و یکه امری است دست نیافتنی، سوم آن که من نمی دانم به چه اعتباری ایشان دانشجویان را فاقد هویت اجتماعی تلقی می کند، اگر هویت اجتماعی را خیلی ساده تصور و احساسی که فرد از چه یا که بودن خودْ در تمایز با دیگران دارد بدانیم، بسیاری از دانشجویان می دانند چه و که هستند و پس از طی دوران دانشگاهی ممکن است چه و که بشوند. دانشجو می داند پیش از ورود به دانشگاه، نیرو کاری فاقد مهارت بوده است، که شانسی زیادی برای یافتن کارنداشته است، در نتیجه برای تبدیل شدن به نیرو کاری ماهر به دانشگاه آمده تا شانس یافتن کار خود را افزایش دهد. هر چند خیل بزرگ دانش آموخته گان بیکار رویای یافتن کار را به کابوس زنده گی آنان تبدیل می کند.

3- دانشجویان جوان و کاسبکاران سیاسی

به باور من آن چه سبب شوریدن رفیق شمس شده است و وی را به نفی موجودیت جنبش دانشجویی کشانده است، همین خشم و کینه ای است که ایشان نسبت به کاسبکاران سیاسی دارد. کاسبکارانی که پیشینه ی دانشجویی خود را به سرمایه ی سیاسی خود تبدیل کرده اند و اکنون پشت اتاق های جنگ رژه می روند. بدیهی است که افشا و نقد این دلالان و شارلاتان های سیاسی که خیل بزرگی از آنان نیز هیچ نسبتی با دانشجویان و جنبش سیاسی دانشجویی ندارند امری ضروری است. اما نمی توان و نباید موضع ارتجاعی این گونه افراد و گروه ها را به حربه ای برای نفی موجودیت جنبش سیاسی دانشجویان تبدیل کرد. مهم تر آن که جنبش دانشجویی نیز مانند سایر جنبش های اجتماعی – طبقاتی دارای گرایش های نظری- طبقاتی متنوعی است و نمی توان موضع سیاسی- طبقاتی آنان را یک سان تلقی کرد.

بخش دیگری از خشم رفیق شمس متوجه دانشجویان و جوانانی است که به بهانه ی 16 آذر برای دوست پسر یا دوست دختر خود اس.ام. اس می فرستند، یا به تعبیری دیگر از بی تفاوتی سیاسی این دانشجویان خشم گین است. بی شک رفیق شمس از من بهتر می داند که این بی تفاوتی و در خود فرورفتن، ریشه در دیکتاتوری سرکوبگر حاکم بر فضای سیاسی جامعه ی ایران دارد. در کشوری که هزینه ی فعالیت سیاسی بسیار بالاست بدیهی است که نمی توان انتظار داشت توده های وسیعی به پیکار سیاسی بپیوندند. در واقع به پاس پایداری و پیکار پیشروان سیاسی جنبش های اجتماعی- طبقاتی است که پس از سی و سه سال سرکوب سازمانیافته و مداوم هنوز حاکمان خونْ جنون کده ی اسلامی نتوانسته اند جامعه را به گورستانی سوت و کور تبدیل کنند. پیشروانی که یاد و خاطره ی آنان همواره نوید بخش رخدادی رهایی بخش است.

جنبش کارگری در برابر تعمیق فقر و تشدید سرکوب

بحرانی که بستر عینی بسیج توده ای و انقلاب بهمن 57 را فراهم ساخت، با شکست انقلاب بهمن و عروج ضد انقلاب بورژوا- اسلامی نه تنها کاهش نیافتْ بل دامنه و گستره ی آن دم به دم تعمیق یافت. پس از شکست انقلاب بهمن، تعمیق فقر و فلاکت توده ای و تشدید سرکوب سیاسیْ دو رکن اساسی و مشترک تمامی تلاش های رنگارنگ کل بورژوازی، از دولت موقت بازرگان تا دولت محمود احمدی نژاد، برای حل بحران انباشت گسترده ی سرمایه در ایران بوده است. به عبارت دیگر این دو رکن اساسی - تعمیق فقر و تشدید سرکوب- دو رکن ضروری و اجتناب ناپذیر تمامی راه حل های کل بورژوازیْ برای حل بحران انباشت گسترده ی سرمایه در جامعه ی ایران است. به این اعتبار می توان گفت هیچ جناح و بخشی از بورژوازی ایران نمی تواند بدون اتکا و به کار گیری این دو رکن اساسی، امنیت و تداوم حیات و تولید و باز تولید گسترده ی سرمایه را تضمین کند. در نتیجه دوره تازه ی تعمیق فقر و فلاکت توده ای و تشدید سرکوب سیاسی کنونی، نه معلول اسلامیت نظام و رنگ سیاه جناح امنیتی- نظامی خامنه ای- احمدی نژاد است، نه پایان دادن به این فقر و سرکوب در توان و خواست جمهوریت دولت سبز امید موسوی - کروبی است. این تعمیق فقر و تشدید سرکوب تجلی و تجسم زنده ی دیکتاتوری سرمایه است. بر این پایه می توان گفت برای نفی پایه ای فقر و سرکوبْ جز در هم شکنی دستگاه های اداری و نظامی و ایده ئولوژیک حاکمیت بورژوازی و الغای مناسبات سرمایه داری و لغو نظام کار- مزدی راهی پیش روی ما نیست.

راهی که پیش شرط های تحقق آن در گرو:

- شکل گیری اراده ی هم بسته و سازمان یافته ی طبقه ی کارگر؛

- حضور فعال کارگران به مثابه یک طبقه در میدان سراسری و زنده ی پیکار طبقاتی؛

- پدیدار شدن افق انقلاب کارگری و تبدیل شدن آن به افق عمومی جامعه؛

- هم پیوندی جنبش های اجتماعی با جنبش کارگری و شکل گیری اردوی انقلاب کارگری؛

- شکل گیری اعتصاب های عمومی و سراسری؛

- و سرانجام در هم شکنی نیرو و بازوی قهر ارتجاعی، به وسیله ی نیرو و بازوی قهر انقلابی اردوی انقلاب کارگری است.

بی شک با تعمیق فقر و فلاکت توده ای، دیر یا زود جامعه ی ما شاهد دور جدیدی از اعتراض ها و اعتصاب های گسترده ی کارگران و زحمت کشان خواهد بود. این اعتراض ها و اعتصاب های گسترده بار دیگر دور جدیدی از امکان بسیج سیاسی و سازمان یابی کارگران و زحمت کشان را در گستره ی سراسری ایجاد خواهد کرد. علاوه بر این با فعال تر و عریان تر شدن بی سابقه ی تضاد کار و سرمایه، نیروهای سیاسی – اجتماعی جامعه ی ایران بیش از پیش حول این تضاد، صف آرایی خواهند کرد. به این اعتبار می توان گفت روند تمایز یابی و هویت یابي قطب بندی های طبقاتی، تعمیق یافته تر و شفاف ترخواهد شد. در نتیجه از این پس در جامعه ی ایران ما شاهد تضعیف گرایش های بورژوا- رفرمیست و قدرت یابی گرایش های پرولتری خواهیم بود. در ضمن با توجه این حقیقت که تضاد طبقاتی، برسازنده و پیش برنده ی سایر تضاد های اجتماعی است؛ در شرایطی که تضاد کار و سرمایه فعال تر از پیش شده است، می توان گفت زمینه و بستر سیاسی هم پیوندی جنبش های اجتماعی و جنبش کارگری مهیا تر از هر زمان دیگری است. بر این پایه می توان گفت زمینه و زمانه برای حضور فعال کارگران سوسیالیست و سوسیالیست های کارگری برای تدارک سیاسی تحقق پیش شرط های رهایی پرولتری بیش از پیش آماده است.

هر چند با قاطعیت می توان گفتْ این تنها راه رهایی جامعه ی ماست، اما باید به این حقیقت تلخ و گزنده نیز اعتراف کرد که بی راهه های چندی نیز پیش روی جامعه ی ما سبز شده اند. رفرمیسم، ناسیونالیسم، لیبرالیسم و پروژه های سیاسی- نظامی امپریالیستی بی راهه هایی هستند که می کوشند خود را به مثابه راه رهایی جلوه دهند. بی راهه هایی که در صورت نیرو یافتن می توانند مانع رهایی و مایه تباهی جامعه ی ما شوند. بیاد آورید که اکبر گنجی و داریوش همایون و موسوی، هراس و نارضایتی خود را از خطر فروپاشی نظام موجود و شعار های ساختار شکنانه ی مردم در سال گذشته چه گونه به هزار زبان بیان کردند. تمامی تلاش فعالان و مبلغان این بی راهه ها این است که این گونه جلوه دهند که ریشه ی تمامی سیاه روزی کارگران و زحمت کشان ایران، حاصل چیره گی جناح خامنه ای- احمدی نژاد است و با چیره گی اصلاح طلبان، ایران گلستان می شود. اینان می کوشند با محصور و محدو کردن افق مبارزه جاری به تضاد های درون طبقاتی، حیات سرمایه را تضمین کنند. به هم این سبب است که ترساندن مردم از لولوی انقلاب به ترجیع بند هر مقاله و مصاحبه‌ ی آنان تبدیل شده است. رفرمیست‌ها و لیبرال‌ها از جنبش‌ پرولتری و از پرولتریزه شدن جنبش‌ها بیش از تداوم حکومت جمهوری اسلامی می‌ هراسند. آنان به خوبی دریافته اند که جنبش‌ کارگری و جنبش های اجتماعی رادیکال، پایه‌ ی طبقاتی استبداد حاکم را نشانه گرفته‌ اند، نه فقط رژیم ولایت مطلقه‌ ی فقیه را، آنان نیک می ‌دانند که جنبش کارگری و جنبش های رادیکال، نه فقط به آقازاده‌ها و رانت خواران، بل به کل نظام بورژوایی و سیاست‌های نئولیبرالی اعتراض دارند. لیبرال‌ها و رفرمیست‌ها با گوشت و پوست خود حس کرده‌اند که جنبش کارگری و جنبش‌های رادیکال نه فقط آزادی، بل برابری را نیز فریاد می‌زنند. بر این پایه بار دیگر باید تاکید کرد که در شرایط کنونی باید پیکار انقلابی را در دو عرصه ی جاری پیکار طبقاتی، یعنی عرصه ی نبرد با حاکمان و عرصه نبرد با نیروها و بازیگران پیکار هژمونیک، همزمان و توامان پیش برد. بی توجهی به مسائل و تکالیف نبرد هژمونیک، جنبش کارگری و سوسیالیسم کارگری را به نیروی فشار و اهرم قدرت گیری سایر نیروها تبدیل می کند. در نتیجه تدارک سیاسی تحقق پیش شرط های رهایی پرولتری و افشا و منزوی کردن بی راهه های رفرمیستی، لیبرالیستی، ناسیونالیستی و امپریالیستی از وظایف پیش روی هر فعال جنبش کارگری است.

چرا چاک دهان فرج الله سلحشور چنین باز شده است ؟

در پی انتشار خبری مبنی بر امکان آمدن آنجلینا جولی به ایران، برای بازی در فیلم « رسوایی» به کارگردانی مسعود ده نمکی، فرج الله سلحشور کارگردان سینما و تلویزیون، یکی از شناخته شده ترین گاوْ گندْ چاله دهانان رژیم اسلامی در یکی از آخرین اظهار نظر های خود، ضمن توهین به آنجلینا جولی به تمامی هنرپیشه‌های زن و دست اندکاران سینمای ایران نیز بی شرمانه و وقیحانه توهین کرده است. وی در آخرین گفت‌و‌گوی خود با خبرگزاری پانا گفته است: «هنرپیشه‌های زن ایران خودشان یک پا آنجلینا جولی هستند و سینمای ایران باید هم برای ادامه فعالیت خود فاحشه بین‌المللی بیاورد. سینمای ایران فاحشه‌خانه است، مگر صبح تا شب عکس های هنرمندان چاپ نمی‌شود؟ وقتی زن‌های ما افتخارشان این است که عکس‌های خود را به صورت نیمه‌عریان در اینترنت بگذارند، یعنی خودشان یک پا آنجلینا جولی هستند.»

فرج الله سلحشور که با بازی در فیلم توبه نصوح (1361)ساخته ی محسن مخملباف به عنوان بازیگر وارد عرصه سینمای ایران شد؛ با ساختن سریال ایوب پیامبر( 1373)، اصحاب کهف (1376) و یوسف پیامبر( 1386) به عنوان بازیگر، کارگردان و تهیه کننده پا به عرصه ی خان گسترده ی صدا و سیمای ولایت نهاد. پس از ساخت سریال یوسف پیامبر و تقدیر و تجلیل علی خامنه ای از این اثر، از وی در مراسمی با عنوان تجلی اراده ی ملی تقدیر شد. البته ناگفته نماند که پس از چندی، این چهره ی تجلی اراده ی ملی، به جرم سرقت ادبی به سه سال حبس محکوم شد! به عبارت دیگر مشخص شد که ایشان نیز از جمله سارقان تجلی اراده ی سرقت ملی است.

آن چه اکنون در ذهن و زبان فرج الله سلحشور، یعنی سویه های خانه ی وجودی وی، آشکار شده است، سویه ی پنهان لمپنیسم فرهنگی اسلام سلحشوران و فرهنگ لمپنی سلحشوران اسلامی است. لمپن هایی که بر خاسته و بریده از اقشار خرده بورژوازی سنتی و تهی دستان شهری هستند، افرادی زخم خورده و زخم زننده، ویران شده و ویران کننده و جرم و جنایت پیشه. لمپن هایی که همواره ابزار سرکوب دوله ها و خان ها و روحانیت متنفذ بوده اند. در حقیقت، در دو سده ی گذشته در تمامی لشکر کشی های روحانیت متنفذ علیه بابی ها، مشروطه خواهان، ارامنه، یهودیان، دهقانان، کارگران، زنان آزاده ، کمونیست ها، روشنفکران، دگراندیشان و دگرباشان، می توان هم دستی و پیوند این اقشار جرم و جنایت پیشه را با روحانیت مرتجع و متنفذ مشاهده کرد. فرج الله سلحشور نماد آشکار لمپن هایی است که پس از به قدرت رسیدن روحانیت، با پالایش هنجارها و ارزش های لمپنی در قالب چهره ای فرهنگی به ایفای نقش زخم زننده و ویران کننده و سرکوبگر خود پرداخته اند و می پردازند. حمله ی سلحشور به زنان هنرمند و آزاده، حمله ای بی ریشه و بی پیشینه نیست. ریشه و پیشینه ی این گونه حمله ها دست کم در تاریخ مدرن ایران به دوران قاجار می رسد، یعنی دورانی که هم پای تکوین و بسط مناسبات سرمایه داری و جنبش های دموکراتیک، آتش جنبش رهایی بخش زنان نیز شعله ور شد. آتشی که اکنون چنان برافروخته و شعله ور شده است که خواب خوش دوران طلایی مردسالاران را برآشفته کرده است. جنبش زنان اکنون پس از یک راه پیمایی طولانی توانسته است:

- پنهان‌ترین و درونی‌ترین لایه‌های فرهنگ و روابط پدر- مرد سالار را در زیست سپهر فردی – اجتماعی و خودآگاه و ناخودآگاه فردی- جمعی جامعه‌ی ایران، چنان آشکار و برجسته سازد که بخش قابل توجهی از جامعه را علیه این روابط و فرهنگ برانگیزد.

- با عصیان علیه تابوهای جنسی، تن و تمنا‌های جنسی را از زندان ِ فرهنگ ِ تابو پرور رها کرده و شور عاشقانه را در فرهنگ زنده گی جاری کند.

- با نقد و نفی باورهای زن ستیز مذهبی و جزم های دینی به رشد و بسط گفتمان های لائیک و خرد باور، یاری رسانده و افق و دریچه‌ی روشنی، فرا راه جامعه بگشاید.

- با گشودن زنجیر سیاه زلف ها و خود آرایی و جلوه گری پیکر خود، حجاب اسلامی را از دیده ها پنهان کنند. حجابی که خمینی تحمیل آن را به زنان بزرگ ترین دست آورد پیروزی روحانیت خواند. حجابی که نماد شرم ساری از تن و تمناهای جلوه گری است، حجابی که نماد اسارات و متعلقه ی ابوی و اخوی بودن است.

در یک کلام جنبش زنان توانسته است ، کاخ قدرت ولایت مطلقه ی فقیه را که یک پایه ی آن بر فرهنگ پدر- مرد سالار و سیاست آپارتاید جنسی استوار است، سخت سست بنیاد کند. بر این پایه می توان گفت، حمله ی وقیحانه و گستاخانه ی فرج الله سلحشور، بیانگر و افشا کننده ی واکنش زبونانه ی برده داری است که با جنبش رهایی بخش برده های حلقه به گوش خود روبرو شده است. به عبارت دیگر همان گونه که نظام حاکم در شرایط کنونی ناچار شده است تمامی پوشش های حقوقی خود را کنار گذارده و با شمشیر آخته در عرصه ی عمومی ظاهر شود، لمپن های فرهنگی نظام نیز ذهن و زبان خود را از تمامی بزک های اخلاقی تحمیل شده رها کرده و به عریانی هر چه تمام تر جراحات و عفونت های ذهن و زبان زخم زننده و ویرانگر خود را به نمایش در می آورند.

و اما درباره ی فاحشه نامیدن آنجلینا جولی و هنرپیشه های زن سینمای ایران، یادآوری چند نکته ضروری است. اول آن که دست کم در ایران معاصر یک پای ثابت خریداران خدمات جنسی تن فروشان یا چنان که ایشان می پسندد فاحشه ها، همواره لمپن هایی مانند سلحشور بوده اند. دوم آن که بسیاری از همین لمپن ها در کنار همین تن فروشان برای خود کار و باری می یافتند، یا به همت و کرم آنان به زنده گی انگل وار خود ادامه می دادند. سوم آن که هر چند واژه ی فاحشه، جنده یا روسپی در زبان و فرهنگ فارسی، به مثابه نام یا صفتی تحقیر آمیز برای نامیدن زنان تن فروش یا مخاطب قرار دادن زنان نافرمان به کار برده می شود، اما نباید از یاد برد که در حقیقت خیل عظیم تن فروشان به ویژه در ایران کنونی از قربانیان اصلی نظام سرمایه ی اسلامی و از بی حقوق ترین زنان نان آور و کارگران خدماتی ایران هستند.