Saturday, December 22, 2012

ماراتن مُهمل بافی




ماراتن مُهمل بافی
نقدی بر مقاله ی انقلاب چه مفهومی دارد؟ بهرام رحمانی

بهرام رحمانی یکی از چهره های نام آشنای صنعت مقاله نویسی در زبان فارسی است. گذشته از این̊ بی شک می توان ایشان را بر پایه ی فرآورده های انبوه اش، یکی از زحمت کشان ِانبوه ساز به نام عرصه ی صنعت مقاله نویسی نیز قلمداد کرد. اما کیست که نداند تولید انبوه در عرصه ی اندیشه، آن هم به صورت فردی، مستلزم صرف چه نیروی توانا فراسایست. بدیهی است چنان چه این نیروی از دست رفته، باز تولید گسترده نشود، رفته رفته سبب فرسوده گی نیروی خلاق ذهنی و افتادن به ورطه ی تولید فرآوردهای نخ نما و ُبنجل خواهد شد. مقاله ی انقلاب چه مفهومی دارد؟ نوشته ی بهرام رحمانی یکی از نمونه های مثال زدنی فرآورده های بُنجل صنعت مقاله نویسی انبوه در زبان فارسی است. نوشته ی ایشان فاقد هر گونه ساخت منطقی و سرشار از مفاهیم و احکام و استدلال های غیر منطقی است. در ادامه می کوشم با بررسی و باز خوانی فرآورده ی ایشان، مدعای خود را مستدل کنم.
هر فرآورده ی بُنجلی را می توان با وارسی و بررسی اجمالی کیفیت مواد استفاده شده در ساخت آن فرآورده، از فرآورده ی مرغوب بازشناخت. مقاله یکی از فرآورده های مفهومی است، در نتیجه مفاهیم روشن و گویا، احکام سنجیده و استوار و زنجیره ی استدلال های منطقی از مواد ضروری ساختن/ نوشتن هر مقاله ی روشنگر و درخور تأمل است. به این اعتبار می توان گفت یکی از راه های شناخت مقاله ی بُنجل̊ بررسی میزان ِ روشنی مفاهیم  و سنجیده گی احکام و منطقی بودن استدلال هایی است که آن مقاله با آن و بر پایه ی آن ساخته / نوشته شده است. با یک نگاه اجمالی به نوشته ی بهرام رحمانی به روشنی درمی یابیم که مفاهیم و احکام و استدلال های به کار رفته در نوشته ی ایشان نه گویا و روشن اند، نه سنجیده و منطقی. برای نمونه به این چند بند از نوشته ی ایشان توجه کنید:
« کارل مارکس، راه رسیدن به آزادی و برابری را گذر از انقلاب می داند. در معنای انقلاب مارکسیستی اقدامی است که بر اثر آن حاکمیت یک طبقه اجتماعی به گونه ای قهرامیز به طبقه ای دیگر منتقل شود. مفهوم انقلاب، در این معنا، به معنای پذیرش فلسفه تاریخی مارکسیستی و حاکمیت و طبقه است.» همان گونه که می بینید این بخش از نوشته ی بهرام رحمانی بیشتر شبیه سالادی از کلمات و احکام بی معنا است. از ایشان باید پرسید به راستی کدام مارکسیستی، انقلاب را اقدامی می داند که بر اثر آن حاکمیت یک طبقه ی اجتماعی به گونه ای قهرآمیز به طبقه ی دیگر منتقل می شود؟ برای مثال کدام مارکسیستی می پندارد انقلاب سوسیالیستی یعنی انتقال حاکمیت طبقه ی سرمایه دار به طبقه ی کارگر؟ یا انقلاب بورژوایی یعنی انتقال حاکمیت طبقه ی فئودال به طبقه ی بورژوا؟ کیست که نداند در انقلاب اجتماعی حاکمیت طبقه ی حاکم به طور دیالک تیکی نفی می شود نه منتقل. مهم تر آن که در انقلاب سوسیالیستی نه فقط حاکمیت طبقه ی حاکم نفی می شود، بل  دستگاه های اداری و نظامی و ایده ئولوژیک حاکمیت بورژوازی نیز باید در هم شکسته شود.
در ادامه می افزاید: « مارکس، تضاد را موتور یا نیروی محرکه اصلی تاریخ می دانست و به عقیده وی، تضاد لزوما و قویا باعث دگرگونی هایی در زمان های کم و بیش کوتاه می گردد و در حقیقت در نتیجه مخالفت بین گروه های مختلف ذینفع است که ساخت اجتماعی دگرگون می شود.» تنها عبارت با معنای بند یاد شده، همان عبارت نخست نوشته ی ایشان است، که به رغم با معنا بودن روایتی مخدوش از نظر مارکس است؛ زیرا مارکس مبارزه ی طبقاتی را نیروی محرکه ی تاریخ می دانست، نه تضاد را.
در بخشی دیگر نیز مدعی می شود که: « نهایتا مارکس، با تحلیل دگرگونی های اجتماعی، روشی تازه ارائه داده است بدین ترتیب که دگرگونی ها را در رابطه با دو دسته از عوامل باید مورد بررسی قرار داد: اول نیروهایی برونی که خارج از سیستم قرار دارند مثل اثرات محیط طبیعی، اقلیم و یا اشاعه و گسترش تکنیک و آگاهی ها و دوم نیروهای درونی که توسط سیستم اجتماعی و در درون خود سیستم و از کار کردهای آن یا می گیرند و نشات می یابند و این در واقع یکی از ویژگی های سیستم اجتماعی است که در درون خود نیروهایی را وجود می آورد که باعث دگرگونی و تبدیل آن می شود.»  به جرات می توانم مدعی شوم کسی تا به حال بدتر از این به معروفی روش شناسی مارکس نپرداخته است. مهم تر آن ایشان حتا از درک و بیان آن چه به زعم خود از روش شناسی مارکس فهمیده نیز سخت ناتوان است. فرض کنیم روش مارکس در تبیین دگرگونی های جامعه بر پایه بررسی نیروهای خارج از سیستم و درون سیستم استوار است. در این صورت ایشان بر چه پایه ای مدعی می شود که مارکس اشاعه و گسترش تکنیک و آگاهی ها را به مثابه نیروهای خارج از سیستم تلقی می کرده است؟
در ادامه می فرمایند: « کارل مارکس، بیتن گذار سوسیالیسم علمی، معتقد است که جامعه سرمایه داری منجر به شکل گیری دو طبقه حاکم و کارگر می شود طبقه حاکم به استثمار اقتصادی طبقه کارگر می پردازد که این عمل منجر به از خودبی گانگی و ایجاد یاس و ناامیدی در طبقه کارگر می شود و هنگامی که کارگران از این وضعیت آگاه شدند تشکیل صنف داده و به مبارزه و انقلاب علیه طبقه حاکم پرداخته و آن را نابود کرده و حکومت کمونیسم را ایجاد می کنند.» کارگران پیش از آگاهی طبقه هستند و بعد از آگاه شدن تشکیل صنف می دهند!
بهرام رحمانی در بندی درخشان از متن خود نوشته است: « لنین، حامی انقلاب پرولتاریای مارکس بود که تاکید زیادی بر سازمان و رهبری و اعمال اراده جمعی را عامل انقلاب می دانست او برای ایجاد آگاهی در طبقه کارگر خواستار ایجاد حزب از فعالین سیاسی بود و انقلاب را با جذب بدون توجه به شرایط عینی و ذهنی انقلاب می دانست.» من به سهم خویش از کشفیات ایشان بسیار سپاس گزارم چون تا به حال نمی دانستم که مارکس صاحب پرولتاریا بوده و لنین هم حامی انقلاب پرولتاریای مارکس! مهم تر آن که لنین هم انقلاب را با جذب بدون توجه به شرایط عینی و ذهنی انقلاب می دانسته است!
این نمونه را هم بدون شرح بخوانید و عبرت بگیرید: « برخی از محققان معتقدند که انقلاب های اجتماعی به میان آورنده انتقال های سیاسی و اجتماعی، نزاع طبقاتی و فشار برای تغییرات رادیکال از سوی طبقات پایین است. این انقلاب ها، براساس وضع و موقعیت عاملان شان، به صورت های گوناگون تجربه می شوند. (6) برخی از محققین انقلاب فرانسه و آمریکا و شوروی از آن جمله اند.»






کمون پاریس از تولد تا در خون غلتیدن




کمون پاریس̊ آذرخشی امید بخش در دل شب تیره ی سرمایه بود. طنین شعار زنده باد کمون در 18 مارس 1871( 28 اسفند 1249 خورشیدی) کاخ بیداد̊ بنیاد حکومت سرمایه را به لرزه درآورد. کمون پاریس با وجود تمامی ضعف ها و اشتباهات اش و با همه ی مستعجل بودن عمر حکومت اش- 72 روز- نخستین تجربه ی درخشان پی افکندن خود̊ حکومتی پرولتاریا بود. تجربه ای که طی آن پرولتاریا توانست "کمون" را به مثابه شکل سیاسی اعمال حکومت خود کشف کرده و در عمل به کار بندد. کمون به گفته ی مارکس اهرم رهایی  کار از سلطه ی سرمایه و ابزار الغای پایه های اقتصادی وجود طبقات و الغای ذات ِ خود سلطه ی طبقاتی است.
کارگران و زحمت کشان پاریس در دوره ی اعتصاب های بزرگ کارگری در سال 1869 شدید تر و عمیق تر از پیش حاکمیت ارتجاعی ناپلئون بناپارت را آماج ضربه های خود قرار دادند. با وجود تمامی اقدام های بازدارنده و سرکوبگرانه ی حکومت بناپارت، روز به روز نیروهای بیشتری به گردهم آیی ها و راه پیمایی های اعتراضی و اعتصاب های کارگری می پیوستند. از باشکوه ترین راه پیمایی های اعتراضی آن روزها می توان به  راه پیمایی دویست هزار نفری ژانویه ی 1870 اشاره کرد. معترضان از خیابان های پاریس می گذشتند و با طنین شعارهای "زنده باد جمهوری" و "مرگ بر بناپارت" پایه های بیداد̊ بنیاد امپراتوری دوم را به لرزه در می آوردند. درآن شرایط حساس و سرنوشت سازی که فرانسه در آستانه ی تحولی انقلابی قرار گرفته بود، بناپارت برای فرونشاندن جنبش انقلابی کارگران و زحمت کشان و نجات قدرت خود چاره ی کار را در جنگ افروزی دید. سیلوستر دوساسی، از دربایان ناپلئون سوم، درباره ی ضرورت و نعمت جنگ فرانسه با پروس چنین گفته است: « من مخالف جنگ با کشوری دیگر نبودم زیرا به نظرم این جنگ، آخرین راه و تنها وسیله ی نجات امپراتوری بود... نشانه های جنگ شوم داخلی و اجتماعی در هر گوشه به چشم می خورد... جمعیت شهرهای صنعتی، شیفته ی سوسیالیسم شده بودند. به این علت بود که امپراتور، به قمار نهایی یعنی جنگ با پروس تن در داد.» ناپلئون بر آن بود تا با جنگ افروزی از سویی آتش انقلاب کارگران را فرونشاند و از سوی دیگر با پیروزی در جنگ از اتحاد آلمان جلو گیری کرده و سرزمین های غرب رود راین را نیز به تصرف درآورد.
پادشاهی پروس نیز به سرکرده گی بیسمارک، با سیاست "آهن و خون" که مبتنی بر کشتار مردم در داخل و جنگ در خارج بود، بر آن بود تا در جنگ با فرانسه از سویی، دولت فرانسه را تضعیف و استان های الزاس و لورن را که از معادن غنی برخوردار بودند، تصرف کند، و از سوی دیگر با سرکوب جنبش آزادیخواهانه ی مردم، موانع اصلی تحکیم سلطه ی پروس و سلسله ی هون تسوللرن و اتحاد آلمان را از سرراه بردارد. بنابراین بناپارت و بیسمارک هر دو به این جنگ نیاز داشتند. در نتیجه هنگامی که در روز 19 ژوییه ی 1870 فرانسه به پروس اعلان جنگ داد، بیسمارک از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید. او که به پیروزی پروس در این جنگ اطمینان کامل داشت، بسیار خوشحال بود که جنگ را چنان آغاز کرده بود که دولت فرانسه در نظر مردم آلمان، دولتی متجاوز جلوه گر شده بود. حکومت فرانسه در همان روزهای آغازین جنگ، در سازمان دهی و محاسبه ی توان نیروهایش مرتکب خطاهای مرگ باری شد. ارتش، فرمانده ی واحدی نداشت، مهم تر آن که نقشه ی مشخصی برای مرحله های مختلف جنگ آماده نکرده بود. سربازان و حتا افسران، هیچ یک از وسایل ضروری و اولیه را در اختیار نداشتند. ارتش پروس در همان نخستین روزهای جنگ، پیروزی های چشم گیری به دست آورد. در پی شکست های پی در پی ارتش فرانسه، ارتش پروس به پیشروی و تصرف خاک فرانسه ادامه داد. سرانجام ناپلئون سوم در روز دوم سپتامبر در دژ سدان در پی شکستی خفت بار، با لشکری صد هزار نفری، تسلیم ارتش پروس شد.
هنگامی که خبر شکست ارتش فرانسه در سدان به پاریس رسید، مردم علیه رژیم ناپلئون قیام کردند. روز چهارم سپتامبر 1870 مردم به "سپاه قانون" حمله کردند و خواستار اعلام جمهوری و دفاع از وطن خود شدند. سپاه قانون در میدان هتل دوویل عزل امپراتور و استقرار جمهوری را اعلام کرد. در نتیجه دولتی به نام "دولت دفاع ملی" تشکیل شد. این دولت ائتلافی بود از سیاستمداران بورژوا، به ویژه سلطنت طلبان و نماینده گان جناح راست حزب جمهوری خواه.
شکست نظامی فرانسه وعزل امپراتور و تاسیس جمهوری ، ماهیت سیاسی جنگ و ادامه ی آن را دگرگون ساخت. فرانسه دیگر نمی توانست و نمی خواست مانع وحدت آلمان شود، اما میلیتاریست های آلمانی با پشتیبانی یونکرها و بورژوازی آلمان به منظور تصرف ناحیه ی آلزاس و لورن، به جنگ ادامه دادند. ارتش آلمان در ادامه ی پیشروی های خود روز هفدهم سپتامبر پاریس را محاصره کرد. کارگران فرانسه که نگران سرنوشت مردم کشورشان بودند، از دولت خواستند تا مردم را مسلح کند. دولت که در برابر خواست کارگران چاره ای جزتسلیم نداشت، به ناگزیر دویست گردان تازه ی "گارد ملی" در پاریس تشکیل داد. گردان های جدید گارد ملی، متشکل از کارگران، پیشه وران و کارمندان به شکل لشکری واحد، به دفاع از پاریس برخاستند.
شور و سلحشوری بی باکانه ی مردم، بورژوازی فرانسه را به هراس انداخت. بورژوازی دریافته بود که پیروزی پاریس در برابر متجاوزان پروسی، در حقیقت به معنای پیروزی کارگر پاریسی در برابر سرمایه دار پاریسی و دولت آن است. به همین علت حکومت، تصمیم گرفت با دشمن متجاوز سازش کند. مردم که به خیانت دولت ملی پی بردند، آن را دولت خیانت ملی نامیدند. در پی این رویداد در گردهم آیی هایی که در بیست ناحیه ی پاریس برگزار شد کارگران و پیشه وران، در کمیته های بیداری متشکل شدند. بدین سان مردم پاریس سازمانی انقلابی برای نظارت بر فعالیت های دولت تشکیل دادند. کمیته ی مرکزی این کمیته ها در اعلامیه ی خود در 5 ژانویه ی 1871 خطاب به مردم نوشت: « دولت چهارم سپتامبر که  دفاع از کشور را وظیفه ی خود می دانست، آیا به وظیفه اش عمل کرده است؟ هرگز. ما پانصد هزار سرباز داریم، اما پروسی هایی که فقط دویست هزار سرباز دارند، چیزی نمانده که ما را خفه کنند! چه کسانی را جز حکومت کننده گان بر کشور می توان سرزنش کرد؟ آن ها به جای تهیه ی سلاح و مسلح کردن مردم، در حال سازش اند. آن ها هواداران بناپارت را در پست هایشان ابقا کرده اند و جمهوری خواهان را به زندان انداخته اند... دولت دست اندرکار نابودی ماست. برای حفظ و نجات پاریس، باید سریع تصمیم گرفت... شهرداری یا کمون یا هر نام دیگری که به آن داده شود، تنها وسیله ی نجات مردم و تنها امید شان به زنده ماندن است.»
دولت فرانسه پس از سرکوب قیام های مسلحانه ی 31 اکتبر 1870 و 22 ژانویه ی 1871 در 28 ژانویه 1871 تسلیم پروس شد و پیمان پایان جنگ را امضا کرد. دولت بی درنگ پس از صلح به برگزاری انتخابات مجلس ملی پرداخت. پاریس محاصره شده، نمی توانست در این انتخابات شرکت کند. عوامل دشمن به هر کاری برای پشتیبانی از کاندیداهای مرتجع انتخاباتی دست می زدند. از 700 نماینده ی مجلس ملی 450 نفر سلطنت طلب بودند. مجلس ملی، دولتی به ریاست آدلف تی یر، سلطنت طلب مرتجع معروفی که فعالیت های سیاسی اش را با سرکوب قیام کارگران پاریس در دهه ی سی آغاز کرده بود، تشکیل داد.
مجلس ملی در آغاز، در شهر بوردو که از پاریس دور بود تشکیل شد و سپس به ورسای انتقال یافت. بورژوازی در ورسای به تدارک حمله به کارگران پاریس و گارد ملی پرداخت. به موجب فرمانی از سوی دولت تی یر، پرداخت حقوق به گارد ملی قطع و دستور داده شد که پرداخت اجاره های معوقه در ماه های انقلاب، آغاز شود. هم چنین انتشار روزنامه های آزادی خواه ممنوع و بازداشت رهبران انقلابی آغاز شد. اعمال ارتجاعی و سرکوبگرانه ای از این دست، زمینه ساز انفجار انقلابی کارگران و زحمت کشان شد. در فوریه ی 1871 کمیته ی مرکزی گارد ملی تشکیل شد. این کمیته در اعتراض به وضع نابسامان موجود، مردم را به قیام فراخواند. تی یر دریافته بود که پاریس مسلح، تنها مانع جدی بر سر راه اهداف آنان است. در نتیجه در صدد خلع سلاح پاریس برآمد.
در بامداد 18 مارس 1871 به دستور تی یر، دسته هایی از سربازان دولتی به تپه ی مون مارتر شبیخون زدند تا توپ های گارد ملی را بدزدند. این شبیخون با هوشیاری نگهبانان بی نتیجه ماند. کارگری بلانکیست به نام دووال که فرمانده هی هنگی از افراد گارد ملی را به عهده داشت، با شلیک چند توپ که هم زمان با نواختن ناقوس ها بود، پاریس را سراسیمه از خواب بیدار کرد. کارگران و پیشه وران پاریسی در سپیده دم صبح روز 18 مارس قهرمانانه توانستند یورش ارتش بورژوایی را در هم شکنند. فرمانده هان به سربازان دولتی دستور دادند که به سوی کارگران و پیشه وران تیراندازی کنند، اما سربازان با سرپیچی از اجرای فرمان کشتار مردم، به زنده گی ننگین فرمانده هان خود پایان بخشیدند. مردم با فراخوان گاردملی، از بلندی های مون مارتر و بل ویل پایین آمدند و به سوی مرکز شهر راه پیمایی کردند. ظهر روز 18 مارس، کمیته ی مرکزی گارد ملی به مردم و اعضای گارد ملی  دستور داد مرکز شهر را تسخیر کنند. مردم تا ساعت 2 بعد از ظهر، ایستگاه راه آهن اورلئان و چند نقطه ی مهم دیگر را اشغال کردند. به فاصله ی بسیار کمی، پادگان ها و ساختمان های دولتی نیز به تصرف مردم درآمد. به دستور تی یر، فرمانده هان ارتش، بقایای ارتش را از پایتخت به ورسای عقب کشیدند تا نیروی کافی برای جنگ با پاریس انقلابی تدارک دیده شود. کمیته ی مرکزی گارد ملی در واقع با در هم نشکستن پایگاه بقایای ارتش در ورسای مرتکب اشتباه مرگ بار بزرگی شد. مارکس که با دقتی چشم گیر حوادث پاریس را دنبال می کرد در نامه ای به ویلهم لیبکنخت نوشت:        « پاریسی ها شکست خواهند خورد، و این شکست محرز است، و تقصیر خودشان هم هست، تقصیری که به طور کلی ناشی از زیاده روی ایشان در شرافت و درستی است. ابتدا کمیته ی مرکزی و سپس کمون به آن حرامزاده، تی یر بدجنس فرصت دادند که نیروهای دشمن را متمرکز کند... به جای آن که پس از شکست ارتجاع در پاریس بی درنگ به ورسای حمله کنند و کار دشمن را یکسره کنند با مشغول شدن به انتخابات کمون که سازماندهی و سایر کارهای آن وقت زیادی می خواست فرصت گرانبهایی را تلف کردند.» 
گارد ملی تا غروب آن روز همه ی ساختمان های دولتی را اشغال کرده بود. پرچم های سرخ برفراز هتل دوویل و وزارت جنگ برافراشته شد. ژول واله یکی از کمونارها در خاطرات اش، ضمن گفت و گو با پسر بچه ای که در نزدیکی سنگر ها بازی می کرد، روحیه، آرمان و آرزوی کارگران پاریس را این گونه توصیف می کند:« پسرم، 18 مارس، آینده ای بس درخشان به روی تو گشوده است. تونیز ممکن بود مانند ما در سیاهی و تباهی بزرگ شوی، در کثافت غوطه ور شوی، در خون بغلتی، از شرم سرخ شوی و به عذاب پستی ها، تن در دهی. اما این ها دیگر پایان یافته است! ما برای تو اشک و خون ریخته ایم. از میراثت خوب نگهداری کن. تو ای فرزند ستم دیده گان، انسانی آزاد خواهی شد!»
در نخستین بیانیه ی کمیته ی مرکزی خطاب به استان ها گفته شده بود: « آن چه به همه ی ما الهام بخشید، همبستگی، اتحاد و عشق به جمهوری بود. ما باید یک امید و یک هدف بیش نداشته باشیم، آن هم نجات میهن و پیروزی قطعی جمهوری دموکراتیک واحد و غیر قابل تقسیم است.» بی درنگ پس از پیروزی کمون پاریس، کمون های بسیاری در شهرهای لیون، مارسی، سنت اتین، تولوز، پرپینیان و کروزو به پا شد. این واقعیت به خوبی  نشان می داد که قیام توده های انقلابی پاریس به راحتی می توانست به سراسر کشور گسترش یابد. اما کمونارهای پاریس نتوانستند به ضرورت حیاتی گسترش مبارزه ی انقلابی در سراسر فرانسه پی ببرند. در واقع این اشتباه تاریخی و سرنوشت ساز کمون پاریس سبب شد بورژوازی مراکز پراکنده ی فعالیت انقلابی بخش های گوناگون کشور را یکی پس از دیگری به راحتی سرکوب کند. تا آغاز ماه آوریل، ارتش ضد انقلابی فرانسه توانست تمامی قیام های محلی در استان های کشور را سرکوب کرده و در نهایت همه ی نیروهایش را برای سرکوب پاریس بسیج کند.
در اسناد و مدارکی که به تاریخ 19 مارس به امضای کمیته ی مرکزی گارد ملی رسیده، تصریح شده است که کمیته ی مرکزی لازم می داند در اسرع وقت برای گزینش کمون پاریس انتخابات آغاز شود. کمیته ی مرکزی با اعلام این که انتخابات کمون نخستین کار اصلی اوست و با اظهار این مطلب که کلیه ی اختیارات خود را به کمون منتقل خواهد کرد، به روشنی نشان داد که خود را چیزی جز یک نیروی انتقالی و یک دولت موقت انقلابی نمی داند. البته ناگفته نماند که همین شتاب در انتقال قدرت به کمون در آن شرایط یکی دیگر از خطاهای تجربه ی کمون پاریس بود. درحقیقت پیش از آن که دولت موقت انقلابی یورش های نظامی بورژوازی را در هم شکند و پیروزی انقلاب را تثبیت کند، یعنی در شرایطی که می باید مساله ی اصلی کمیته ی مرکزی گارد ملی پاسداری از بود و نبود کمون می بود، دغدغه ی اصلی آنان انتقال قدرت از دولت موقت انقلابی به دولت قانونی بود.
در 25 مارس اعلام شد که انتخابات کمون روز یک شنبه 26 مارس صورت خواهد گرفت. انتخابات در روز 26 مارس با وجود تهدید و تحریم بورژوازی فرانسه برگزار شد. چیزی نزدیک به 229000 نفر درانتخابات شرکت کردند. انتخابات 26 مارس بار دیگر نشان داد که پاریسی ها خواهان جمهوری اجتماعی سرخ اند نه جمهوری آبی تی یر و بورژوایی. از 86 نماینده ی برگزیده ی کمون، 65 نفر نماینده ی پاریس انقلابی و 21 نفر نماینده ی بورژوازی بودند. نماینده گان بورژوازی پس از چند روز استعفا کردند. سی نفر از نماینده گان کمون از اعضای انترناسیونال اول بودند، که اینان خود به گرایش ها و سنت های مختلف سوسیالیستی مانند پرودونی های چپ و راست، بلانکیست ها و نئوژاکوبن ها تعلق داشتند. سوسیالیست های فرانسوی در مجموع، اگر چه تصور بسیار گنگ و مبهمی از نحوه ی اجرای پیش برد انقلاب اجتماعی داشتند، اما پیشبرد انقلاب اجتماعی را مهم ترین وظیفه ی کمون می دانستند.
نخستین نشست کمون روز 28 مارس به ریاست شارل بله، دوست صمیمی پرودون در حضور جمعیت انبوهی که در محوطه ی ساختمان هتل دوویل گرد آمده بودند، تشکیل شد. هنگامی که نام اعضای انتخاب شده و تاسیس کمون اعلام شد، تمام توپ های شهر به افتخار این پیروزی بزرگ، همزمان با هم شلیک کردند. صدای رعدآسای توپ ها و شادی بی واهمه ی مردم، با طنین شعار زنده باد کمون چنان در هم آمیخت که دیواره ی بنای کهن سال سکوت و استبداد سخت شکاف برداشت.
نخستین اقدام کمون الغای ارتش و پلیس دائمی و سربازی اجباری بود. کارگران انقلابی و هم چنین خرده بورژواهای رادیکال از این فرمان با شور و هیجان فراوان استقبال کردند. روزنامه ی لوراپل ( یادآوری) در این باره چنین نوشت: « کمون سربازگیری را ملغا کرده است. من برای چنین اقدامی با هر دو دست و با دل و جان کف می زنم. آخر ما دیدیم که لشکریان دائمی چه بودند... ما برای دفاع از میهن چه داشتیم؟ سرباز. بگذار برای این کار ملت داشته باشیم.»
به محض الغای ارتش و پلیس دائمی، این دو ابزار مادی اعمال نظم و قهر قدرت بورژوازی، کمون برآن شد تا ابزار معنوی سرکوب و کنترل، یعنی قدرت کشیشان و دستگاه کلیسا را نیز براندازد؛ در این راستا فرمانی مبنی بر جدایی کامل کلیسا از دولت و خلع مالکیت از تمامی کلیسا ها صادر گردید. در پی صدور این فرمان، ورود به همه ی نهادهای آموزشی به صورت رایگان برای همه ی مردم آزاد شد، و خود آن نهادها نیز از هرگونه دست اندازی دولت و کلیسا مصون ماندند. بدین سان نه تنها از این پس آموزش در دسترس همه گان قرار می گرفت، بل خود علم نیز از قید زنجیرهای اسارت بار پیشداوری های طبقاتی قدرت حاکم و آموزه های ارتجاعی کلیسا رهایی می یافت. تصمیم های اجتماعی کمون در آن مدت کوتاه، بسیار قابل توجه بود. در 30 مارس کمون تصویب نامه ای در مورد بی اعتبار ساختن پرداخت تمام اجاره های معوقه صادر کرد. هم چنین، سه روز پس از اعلام کمون، یعنی در اول آوریل، کمون تصویب نامه ای صادر می کند که بر اساس آن، حقوق هیچ یک از کارمندان دولتی و اداری نباید بیشتر از شش هزار فرانک باشد. در 16 آوریل، تصویب نامه ای مبنی بر مصادره ی کارخانه هایی که مالکانشان آن ها را رها کرده بودند، صادر می کند. این کارخانه ها به سازمان های تعاونی کارگرانی که تا آن هنگام در آن ها به کار اشتغال داشتند، سپرده شد. در 20 آوریل کمون کارشبانه ی شاگرد نانواها را ممنوع می کند. کمون سیستم جریمه ی پولی را لغو و فروش اشیا به ودیعه گذاشته شده در بانک کار گشایی را ممنوع می کند.
کمون برای نشان دادن بیزاری خود از هرگونه برتری طلبی ملی و پایبندی به هم بسته گی جهانی، در روز16 ماه مه ستون واندوم را تخریب کرد. این ستون که مظهر و نماد برتری طلبی ملی بود، به دستور ناپلئون اول در سال 1805، با ذوب کردن توپ هایی که در جنگ با سایر کشورها به غنیمت گرفته شده بود، ساخته شده بود.
دولت تی یر در ماه مه با پروس قرارداد صلح بست و برای تدارک جنگ علیه کمون پاریس، امتیازهای بسیاری به پروسی ها داد. دولت پروس نیز با آزاد سازی سربازان فرانسوی اسیر شده به ارتش ورسای اجازه داد که از صفوف ارتش پروس گذشته و از جبهه های مختلف، کمون را مورد حمله ی وحشیانه خود قرار دهد. در پی این اتحاد بورژوازی خیانت پیشه ی فرانسه و دولت مرتجع پروس، در 21 ماه مه 1871ارتش  یک صد وسی هزار نفری فرانسه، از ورسای به سوی پاریس حرکت کرد. این تهاجم در واقع سرآغاز نبردهای شدید "هفته ی خونین ماه مه" بود؛ هفته ی خونینی که کمونارها، قهرمانانه خیابان به خیابان، خانه به خانه و وجب به وجب در برابر ارتش ارتجاعی بورژوازی جنگیدند. پاریس یک هفته ی تمام از خون کارگران و زحمتکشان پاریس̊ سرخ، و از آتش توپ ها و تفنگ ها روشن شد. گورستان پرلاشز از آخرین دژهایی بود که نزدیک به دویست کمونار در روز27 مه برای دفاع از خود در آن جا جنگیدند. آخرین کمونارها در برابر دیوار گورستان پرلاشز تیرباران شدند. پرولتاریای پاریس برای گرامی داشت خاطره ی این جان باخته گان زنده یاد، این دیوار را دیوار کمونارها نام گذاری کردند.
روز28 ماه مه 1871، کمون پاریس، زیر آتش دشمن آزادی و برابری، سقوط کرد، و پاریس به زیر تیغ شوم ارتجاع افتاد. بیش از صد هزار نفر کشته و تبعید شدند، و این سرآغاز کارنامه ی خونین بازگشت حکومت بورژوازی بود.

آثاری که در تهیه ی این نوشته از آن بهره گرفته ام:
جنگ داخلی در فرانسه،1871. نوشته ی کارل مارکس. ترجمه ی باقر پرهام. نشر مرکز 1380    
کمون پاریس 1871. زیر نظر: ا. ژلوبوفسکایا. ترجمه ی محمد قاضی. انتشارات خوارزمی 1359



پرولتاریا از تولد تا پیکار حماسی مه ١٨٨٦





پرولتاریا و بورژوازی، دو طبقه ی اصلی و دو قطب متضاد صورتبندی تاریخی- اجتماعی سرمایه داری هستند. دو طبقه ای که هستی پویا و متعین اجتماعی- طبقاتی آنان̊ محصول و سازنده ی زایش و پویش سرمایه و پیکار طبقاتی می باشد. از نظر تاریخی̊ پرولتاریا هم زمان و هم پای پروسه ی تاریخی زوال و فروپاشی فئودالیسم و زایش و گسترش و تکامل شیوه ی تولید سرمایه داری، تولد و تکامل یافت. سرف های آزاد شده و فراری و هم چنین دهقانان و پیشه ورانی که در پروسه ی سلب مالکیت̊ زمین و ابزار تولید خود را از دست داده بودند، از نخستین گروه های اجتماعی بودند که با وارد شدن در بازار کار و فروش نیروی کار خویش به استخدام سرمایه در آمدند و پایه های اجتماعی تکوین و گسترش پرولتاریا را شکل دادند. در نخستین سال های صنعت کارخانه ای در انگلستان، دو سوم کارگران̊ زنان و کودکان بودند. کارگران، روزانه̊ چهارده، شانزده و حتا هیجده ساعت کار می کردند.
از آن جا که طبقات اجتماعی به مثابه رابطه و فرایند ِ تاریخی- تولیدی، بر بستر تضادهای مناسبات تولیدی و پیکار طبقاتی شکل گرفته و تکامل می یابند، در نتیجه می توان گفت توده ی پرولتاریا نیز در کشاکش توسعه ی تضادهای مناسبات بورژوایی و پیکار طبقاتی است که به آگاهی، تشکل، اراده ی مستقل و ابتکار عمل طبقاتی دست می یابد و به طبقه تبدیل می شود. در واقع پرولتاریا از توده ای به صف شده̊ پشت سر بورژوازی در نبرد علیه فئودالیسم؛ تا تبدیل شدن به نیروی پیشبرنده و تعمیق دهنده ی خواست های دموکراتیک و مدنی و رفاهی؛ و سرانجام  تبدیل شدن به طبقه ای با صف و افق تاریخی مستقل و تبدیل شدن به نیروی هژمونیک جنبش الغای نظام سرمایه و کارمزدی، راهی پُر نشیب و فراز را پشت سرگذاشته است و هم چنان راهی پُر نشیب و فراز در پیش دارد؛ راهی که هنوز کرانه اش پیدا نیست.
پرولتاریای صنعتی از بدو پیدایش خود تا کنون به پیکاری بی امان علیه سرمایه داری پرداخته است. پیکاری که در ابتدا با شورش های پراکنده ی کارگران کارخانه های مختلف علیه شرایط تحمل ناپذیر کار آغاز شد. در این مرحله کارگران هنوز به مثابه یک طبقه، با افق و بدیل مستقل تاریخی خود در برابر بورژوازی صف آرایی نکرده بودند. آنان بیش تر به سان توده ای پراکنده بودند که هر گاه̊ کارد سرمایه به استخوان شان می رسید، دست به شورش می زدند و حتا گاه کار̊ افزارهای تولیدی کارخانه را نیز در هم می شکستند. نخستین اعتصاب های کارگری در اواخر سده ی هیجدهم در اروپای غربی رخ داد. کشف و خلق اعتصاب به مثابه سلاح پیکار طبقاتی، بیان گر و نشانه ی رشد جوانه های آگاهی طبقاتی در صفوف پرولتاریا بود. درهمان اواخر سده ی هیجدهم بود که نخستین تشکل های توده ای و اقتصادی کارگران شکل گرفتند. این تشکل ها نخست به صورت صندوق تعاون و کمک متقابل، صندوق کمک به بیماران و نظایر این ها بود. با گذشت زمان، کارگران دریافتند که این گونه تشکل ها پاسخ گوی خواست ها و مسائل رو به افزایش آنان در جامعه ی بورژوایی نیستند. به همین علت برای دفاع از حقوق و خواست های اقتصادی و صنفی خویش، یا به بیان دیگر برای بهتر زیستن در جامعه ی بورژوایی، اتحادیه های کارگری را به وجود آوردند. اتحادیه ها ظرف تشکل یابی کارگران در شرایطی بود که افق حاکم برجنبش کارگری، افق بهتر زیستن در جامعه ی سرمایه داری بود، نه الغای نظام سرمایه و  کارمزدی. بی سبب نبود که بعدها با ظهور و عروج افق الغای سرمایه، همین اتحادیه ها به ابزار و پرچم گرایش های سوسیال- رفرمیست و ناسیونال- رفرمیست تبدیل شدند. تشکل یابی کارگران از همان ابتدا با مقاومت بسیار سرمایه داران روبرو شد. دولت های بورژوایی با تصویب انواع قوانین و آیین نامه ها، هر گونه تشکل کارگری را ممنوع و با توسل به نیروی قهر ارتجاعی تشکل های کارگری موجود را سرکوب می کردند. دولت بورژوایی فرانسه که با شعار "آزادی و برادری و برابری" به میدان آمده بود، در چهارده ژوئن ١٧٩١ به موجب تصویب نامه ای،هرگونه تشکل کارگری را ممنوع اعلام کرد، زیرا به گفته ی این دولت بورژوایی هر گونه تشکل و اتحاد کارگری " سوء قصدی علیه آزادی و اعلامیه حقوق بشر" است. حتا رادیکال ترین دولت بورژوایی، یعنی دولت ژاکوبن ها نیز حاضر نشد این تصویب نامه را لغو کند.
با بسط مناسبات سرمایه داری و انباشت تجربه ی انقلابی، پیکار طبقاتی کارگران وارد مرحله ی تازه ای شد. قیام های کارگران نساجی لیون فرانسه و سیلزی پروس و جنبش چارتیست ها ی انگلستان، در دهه ی سی سده ی نوزدهم اروپا، گواهی است بر این مدعا. بر بستر همین شرایط تاریخی بود که اندیشه های مارکس و انگلس به سان بیان نظری جنبش ضد سرمایه داری طبقه ی کارگر، شکل گرفت و بسط یافت. مارکس و انگلس با نقد تصورات و پندارهای سوسیالیسم بورژوایی و خرده بورژوایی و نقد مناسبات بورژوایی از موضع درک شرایط رهایی طبقه ی کارگر، و هم چنین کوشش خسته گی ناپذیر در سازمان یابی طبقه ی کارگر در سطح ملی و بین المللی،  توانستند در فرایند ِهویت یابی تئوریک- برنامه ای طبقه ی کارگر، سازمان یابی کارگران به مثابه یک طبقه و تبدیل شدن افق سوسیالیستی طبقه‌ی کارگر به افق هژمونیكِ جنبشِ های اجتماعی- طبقاتی، نقشی تاریخی ایفا کنند.
شعله های آتش انقلاب های ١٨٤٨- ١٨٤٩ که سراسر قاره ی اروپا را فرا گرفت. در واقع از نوامبر ١٨٤٧ از سوئیس آغاز شد. این انقلاب های زنجیره ای که مارکس آن را "انقلاب قاره ای" نامید، پس از فرانسه به سرعت آلمان، اتریش، ایتالیا، مجارستان، بلژیک، پرتقال و دیگر کشورهای اروپایی را فراگرفت. هدف اساسی انقلاب های ١٨٤٨- ١٨٤٩ در بیشتر کشورهای اروپایی̊ سرنگونی سلطنت مطلقه، الغای امتیازهای فئودالی، آزاد شدن از یوغ خارجی، تشکیل دولت های ملی و در هم شکستن موانع سیاسی توسعه ی مناسبات سرمایه داری بود. تفاوت انقلاب های ١٨٤٨ اروپا، با انقلاب های کلاسیک بورژوایی̊ مانند انقلاب سده ی هفدهم انگلستان و انقلاب کبیر فرانسه، در این بود که پرولتاریا را به طور مستقیم به عرصه ی پیکار سیاسی کشاند. در پیروزی انقلاب فوریه ی فرانسه، کارگران سهم بسزایی داشتند. در روزهای ٢٢ و ٢٤ فوریه کارگران و سایر اقشار زحمت کش، تمامی پادگان ها و اسلحه خانه های پاریس را به اشغال خود درآوردند. کارگران در حالی که شعار "مرگ بر لویی فلیپ"، پادشاه بانک داران، و "زنده باد جمهوری" سر می دادند، به کاخ سلطنتی حمله کرده و آن را به آتش کشیدند. چنین بود که سلطنت ژوییه سقوط کرد و دولت موقت برخاسته از انقلاب، قدرت را بدست گرفت.
بورژوازی فرانسه چهار ماه پس از انقلاب فوریه، در پی سرکوب تظاهرات ماه مه، دستگیری و محکوم کردن بلانکی، انقلابی بزرگ فرانسه، و در شرایطی که دهقانان و خرده بورژوازی شهری در نتیجه اقدام ها و تبلیغ های وسیع ضد پرولتری دولت موقت در برابر پرولتاریا قرار گرفته بودند، بر آن شد تا قدرت پرولتاریا را در هم شکند. به همین علت در ٢٢ ژوئن ١٨٤٨ "کارگاه های ملی" را تعطیل و اعلام کرد که کارگران جوان باید به عنوان سرباز وارد ارتش شوند و بقیه نیز برای یافتن کار به روستا بروند. با این تصمیم دولت موقت،  نزدیک به صد هزار نفر کارگر در پاریس بیکار شدند. پرولتاریای پاریس به این تصمیم دولت موقت با قیام مسلحانه پاسخ داد. ٢٣ ژوئن، چهل هزار کارگر به خیابان ها ریختند و در خیابان ها سنگر بستند، وسیع ترین شعار قیام، تشکیل "جمهوری اجتماعی" بود. کارگران چهار روز در برابر یورش نظامی بورژوازی مقاومت کردند، اما سرانجام قیام کارگران به خاک و خون کشیده شد. هزاران نفر کشته و ده ها هزار نفر اسیر و تبعید شدند. قیام ژوئن ١٨٤٨ نخستین جنگ داخلی پرولتاریا علیه بورژوازی بود، نخستین جنگی که با قهر ارتجاعی سرکوب شد. پرولتاریا دریافت که "تک آوایی او، آوای مرگ از کار در خواهد آمد." شکست انقلاب 1848 فرانسه از یک سو گرایش انقلابی جنبش کارگری فرانسه̊ یعنی بلانکیست ها را نسبت به دهقانان و خرده بورژوازی بدبین، و آنان را بیش از پیش به یک گروه افراطی کوچک تبدیل کرد؛ و از سوی دیگر زمینه ساز تسلط گرایش پرودونیست ها در جنبش کارگری شد؛ گرایشی خرده بورژوایی̊ که کارگران را از انقلاب و پیکار سیاسی می هراساند.
در پی انقلاب های ١٨٤٨- ١٨٤٩ اروپا، مناسبات فئودالی بیش از پیش متزلزل شد و مناسبات سرمایه داری توسعه یافت. تولید ماشینی به تدریج جای تولید دستی را گرفته و با گسترش دائمی بازار جهانی، سرمایه به نیرویی جهانی تبدیل می شد. رشد سریع سرمایه داری به طور طبیعی رشد کمی و کیفی طبقه ی کارگر را در پی داشت. دگرگونی های کمی و کیفی که در ترکیب و صفوف طبقه ی کارگر حاصل می شد، دو جنبه ی متناقض داشت، از یک سو تعداد زیادی از دهقانان و پیشه وران ورشکسته به ترکیب و صفوف طبقه ی کارگر پرتاب می شدند، در نتیجه صفوف طبقه ی کارگر از نظر کمی گسترش می یافت، اما از سوی دیگر آنان با پرتاب شدن به صف طبقه ی کارگر، تمامی آمال و امیال و توهم های سیاسی- اجتماعی پیشا سرمایه داری و خرده بورژوایی خود را به درون کارگران می آوردند؛ امری که خود زمینه ساز رشد و تقویت گرایش های خرده بورژوایی و بورژوایی در درون جنبش کارگری می شد.
در پی سرکوب و شکست جنبش کارگری در انقلاب های ١٨٤٨- ١٨٤٩ وهم چنین توسعه و رونق اقتصادی پس از آن، نزدیک به یک دهه شاهد رکود نسبی جنبش کارگری هستیم. اما هم زمان با وقوع نخستین بحران اقتصادی در سال ١٨٥٧، بار دیگر جهان شاهد رشد و اعتلای جنبش کارگری در اروپا و امریکا بود. بورژوازی با تمام توان خود کوشید، سنگینی بار بحران را به دوش کارگران و زحمت کشان بیندازد، درنتیجه بسیاری از کارگران بیکار شدند، دستمزدها در همه جا کاهش یافت و شرایط زنده گی کارگران بدتر از گذشته شد. در پی تشدید و فعال شدن تضاد کار و سرمایه، جنبش کارگری وارد مرحله ی نوینی از حیات خود شد. جنبش کارگری انگلستان که پس از شکست جنبش چارتیست ها فروکش کرده بود، بار دیگر حیاتی دوباره یافت. در پی اعتصاب کارگران ساختمانی در سال ١٨٥٩، "شورای اتحادیه های لندن"، "انجمن کارگران چوب"، "اتحادیه ی کارگران معدن" و دیگر سازمان های کارگری پای به عرصه ی حیات نهادند. جنبش کارگری در فرانسه نیز به نوبه ی خود چهره ی جدیدی از خود نشان داد. در سال ١٨٦٣، در پاریس و مارسی، "جمعیت کمک متقابل"، "انجمن کارگران فولاد" و "اتحادیه ی کارگران نجار" تاسیس شد. این تشکل های کارگری با اعتصاب های پی در پی خود ، دولت ناپلئون بناپارت را ناگزیر کردند که قانون ضد کارگری ممنوعیت اعتصاب و تشکیل اتحادیه های کارگری را لغو کند. کارگران آلمان در سال ١٨٦٣ در لایپزیک "انجمن عمومی کارگران آلمانی" را ایجاد کردند. در امریکا، کارگران "کلوپ کمونیست ها" و "انجمن ملی زحمت کشان" را پایه گذاری کردند و در جنگ های داخلی̊ علیه برده داران شرکت کردند. در دیگر کشورهای اروپایی، مانند ایتالیا، بلژیک، سوئیس، اسپانیا و دانمارک نیز تشکل های کارگری گوناگونی یکی پس از دیگری ایجاد شده و به فعالیت پرداختند.
در آغاز دهه ی شصت سده ی نوزدهم، پیوند کارگران کشورهای اروپای غربی پیوسته افزایش می یافت؛ به ویژه پیوند کارگران فرانسوی و انگلیسی بیش از پیش استوار می شد. در سال ١٨٦٢، در جریان نمایشگاه جهانی که در لندن برگزار شد، گروهی از کارگران فرانسوی با کارگران انگلیسی دیدار کردند و درباره ی مساله ی وحدت بین المللی پرولتاریا به گفت و گو پرداختند. در نامه ای از کارگران انگلیسی، خطاب به کارگران فرانسوی نوشته شده بود: " برادری خلق ها برای تامین منافع کارگران بسیار ضروری است." در همین راستا کارگران فرانسوی و انگلیسی، برای نشان دادن هم بسته گی بین المللی پرولتاریا، به طور مشترک میتینگ هایی در پشتیبانی از پیکار دموکراتیک مردم لهستان، علیه سلطه ی استبدای روسیه ی تزاری برگزار کردند.
در ٢٨ سپتامبر ١٨٦٤، کارگران انگلیسی، فرانسوی، ایتالیایی، لهستانی و ایرلندی در تالار سنت مارتین لندن نشستی برگزار کردند. هیئت نماینده گی فرانسه در این نشست̊ پیشنهاد ایجاد تشکل بین المللی کارگری را مطرح کرد. پس از گفت و گو و تبادل نظر، برنامه ی پیشنهادی کارگران فرانسوی به اتفاق آرا به تصویب همه ی نماینده گان حاضر در نشست رسید. در خطابه ی افتتاحیه ای که مارکس آن را تهیه کرده بود، سیاست استعماری و جنگ افروزانه ی طبقات حاکم کشورهای مختلف محکوم شده بود و کارگران را برای پیکار در راه اجرای یک سیاست خارجی واحد فرا می خواند، و از آن ها می خواست تا این پیکار را به صورت بخش جدایی ناپذیری از پیکار عمومی در راه رهایی طبقه ی کارگر تلقی کنند. و سرانجام نیز با شعار "پرولتاریای همه ی کشورها متحد شوید!" بر ضرورت و امکان سازمان یابی جهانی پرولتاریا تاکید شده بود. در اساسنامه ی عمومی که آن را نیز مارکس نوشته بود به روشنی تاکید شده است که : "رهایی طبقه ی کارگر باید به دست خود کارگران صورت گیرد؛ پیکار برای رهایی طبقه ی کارگر نه به معنی پیکاری برای امتیازها و انحصارهای طبقاتی، بل برای حقوق و وظایف برابر و الغای هرگونه نظام طبقاتی است؛ انقیاد اقتصادی انسان کارکن به انحصارگران وسایل کار، یعنی منابع زنده گی، بنیاد هرگونه برده گی درهمه ی اشکال آن، سیه روزی های اجتماعی، تباهی فکری و وابسته گی سیاسی است؛ بنابر این رهایی اقتصادی طبقه کارگر آن هدف بزرگی است که هر جنبش سیاسی باید هم چون وسیله ای به تبعیت آن در آید؛ همه ی کوشش های تاکنونی در راستای این هدف بزرگ، به علت نبود هم بسته گی بین کارگران حرفه های مختلف در یک کشور و نبود پیوند و وحدت برادارانه ی بین طبقات کارگر کشورهای مختلف شکست خورده است، رهایی کار نه مساله ای محلی و ملی، بل مساله ای اجتماعی است، مساله ای که همه ی کشورهایی را که در آن جامعه ی مدرن مستقر شده دربرمی گیرد و حل این مساله به همکاری نظری و عملی پیشرفته ترین کشورها بسته گی دارد؛ تجدید حیات جنبش کنونی کارگران صنعتی کشورهای اروپا، ضمن بیدار کردن امیدهای تازه، بیان گر هشداری رسمی برای پرهیز از اشتباه های کهن و فراخوانی فوری به منظور متحد کردن جنبش هایی است که هنوز جدا از هم و پراکنده اند؛ بنابه این دلایل اتحادیه ی بین المللی کارگران بنا نهاده شده است." در نوامبر ١٨٦٤ "خطابه ی افتتاحیه" و "اساسنامه ی عمومی" انجمن بین المللی کارگران̊- که بعدها به انترناسیونال اول معروف شد- به اتفاق آرا به وسیله ی مجمع شورای عمومی به تصویب رسید.
جنبش کارگری فرانسه و انگلیس̊ ستون فقرات انترناسیونال اول را تشکیل می داد. دو کشوری که در آن برهه ی زمانی̊ پراتیک و تئوری حاکم بر جنبش کارگری اش با سوسیالیسم کارگری مارکس فاصله ی بسیاری داشت. هنر مارکس در آن بود که توانست چنان عمل کند که این گرایش های مختلف کارگری بتوانند، سرانجام حول یک پلاتفرم سیاسی مشترک کارگری، اتفاق نظر بدست آورند. مارکس خود در این باره می گوید: " بسیار دشوار بود که نظریه های ما در چنان شکلی بیان شود که برای سطح معاصر جنبش کارگری پذیرفتنی باشد... زمان لازم است تا جنبش از نو بیدار شود و بیان دلیرانه ی گذشته را ممکن سازد. باید در محتوا دلیر و در شکل نرم بود."
گردهم آمدن و پیوند کارگران اروپا در یک سازمان واحد، برای مارکس و انگلس امکان و فرصت مقابله با رهبران فکری گرایش های مختلف جنبش کارگری را در سطحی غیر قابل مقایسه با گذشته فراهم آورد. به طور کلی نقد مارکس و انگلس علیه گرایش های بورژوایی و خرده بورژوایی در انترناسیونال اول را می توان به دو دوره تقسیم کرد:
دوره ی نخست، از بدو تاسیس انترناسیونال تا کنگره ی بروکسل در سال 1868. این دوره در اصل با نقد و افشای گرایش ها و آموزه های پرودونیستی، تریدیونیونیستی و لاسالیستی مشخص می شود. در نیمه ی دوم دهه ی 60 انترناسیونال در کنگره های خود مصوباتی را به تصویب رساند که به روشنی ایده ی پرودونیستی بی تفاوتی سیاسی کارگران را محکوم می کرد و با وجود تمایل پرودونیست ها در دفاع از مالکیت خصوصی کوچک، از ملی کردن اراضی، راه آهن، جاده ها، معادن و جنگل ها دفاع می کرد.
دوره ی دوم، از کنگره ی بال در سال 1869 آغاز و تا کنگره ی لاهه ادامه می یابد. این دوره به وسیله ی قیام حماسی کمون پاریس در سال 1871، تشکیل کنفرانس لندن در سپتامبر 1871 و کنگره ی لاهه در سپتامبر 1872 مشخص می شود. نقد نظریه های آنارشیستی باکونین و پشتیبانی از کمون پاریس، اخراج باکونین و طرف داران آن سه رویداد مهم این دوره است.
کمون پاریس̊ رخ دادی تعیین کننده در حیات و تجربه ی انقلابی جنبش کارگری فرانسه و اروپا بود. کمون پاریس̊ آذرخشی امید بخش در دل شب تیره ی سرمایه بود. طنین شعار زنده باد کمون در 18 مارس 1871( 28 اسفند 1249 خورشیدی) کاخ بیداد̊ بنیاد حکومت سرمایه را به لرزه درآورد. کمون پاریس با وجود تمامی ضعف ها و اشتباهات اش و با همه ی مستعجل بودن عمر حکومت اش- 72 روز- نخستین تجربه ی درخشان پی افکندن خود̊ رهانی و خود̊ حکومتی پرولتاریا بود. تجربه ای که طی آن پرولتاریا توانست "کمون" را به مثابه شکل سیاسی اعمال حکومت خود کشف کرده و در عمل به کار بندد. کمون به گفته ی مارکس اهرم رهایی  کار از سلطه ی سرمایه و ابزار الغای پایه های اقتصادی وجود طبقات و الغای ذات ِ خود سلطه ی طبقاتی است. ژول واله یکی از کمونارها در خاطرات اش، ضمن گفت و گو با پسر بچه ای که در نزدیکی سنگر ها بازی می کرد، روحیه، آرمان و آرزوی کارگران پاریس را این گونه توصیف می کند:« پسرم، 18 مارس، آینده ای بس درخشان به روی تو گشوده است. تونیز ممکن بود مانند ما در سیاهی و تباهی بزرگ شوی، در کثافت غوطه ور شوی، در خون بغلتی، از شرم سرخ شوی و به عذاب پستی ها، تن در دهی. اما این ها دیگر پایان یافته است! ما برای تو اشک و خون ریخته ایم. از میراثت خوب نگهداری کن. تو ای فرزند ستم دیده گان، انسانی آزاد خواهی شد!»
نخستین اقدام کمون الغای ارتش و پلیس دائمی و سربازی اجباری بود. کارگران انقلابی و هم چنین خرده بورژواهای رادیکال از این فرمان با شور و هیجان فراوان استقبال کردند. به محض الغای ارتش و پلیس دائمی، این دو ابزار مادی اعمال نظم و قهر قدرت بورژوازی، کمون برآن شد تا ابزار معنوی سرکوب و کنترل، یعنی قدرت کشیشان و دستگاه کلیسا را نیز براندازد؛ در این راستا فرمانی مبنی بر جدایی کامل کلیسا از دولت و خلع مالکیت از تمامی کلیسا ها صادر گردید. در پی صدور این فرمان، ورود به همه ی نهادهای آموزشی به صورت رایگان برای همه ی مردم آزاد شد، و خود آن نهادها نیز از هرگونه دست اندازی دولت و کلیسا مصون ماندند. بدین سان نه تنها از این پس آموزش در دسترس همه گان قرار می گرفت، بل خود علم نیز از قید زنجیرهای اسارت بار پیشداوری های طبقاتی قدرت حاکم و آموزه های ارتجاعی کلیسا رهایی می یافت. تصمیم های اجتماعی کمون در آن مدت کوتاه، بسیار قابل توجه بود. در 30 مارس کمون تصویب نامه ای در مورد بی اعتبار ساختن پرداخت تمام اجاره های معوقه صادر کرد. هم چنین، سه روز پس از اعلام کمون، یعنی در اول آوریل، کمون تصویب نامه ای صادر می کند که بر اساس آن، حقوق هیچ یک از کارمندان دولتی و اداری نباید بیشتر از شش هزار فرانک باشد. در 16 آوریل، تصویب نامه ای مبنی بر مصادره ی کارخانه هایی که مالکان شان آن ها را رها کرده بودند، صادر می کند. این کارخانه ها به سازمان های تعاونی کارگرانی که تا آن هنگام در آن ها به کار اشتغال داشتند، سپرده شد. در 20 آوریل کمون کار شبانه ی شاگرد نانواها را ممنوع می کند. کمون سیستم جریمه ی پولی را لغو و فروش اشیای به ودیعه گذاشته شده در بانک کار گشایی را ممنوع می کند. کمون برای نشان دادن بیزاری خود از هرگونه برتری طلبی ملی و پای بندی به هم بسته گی جهانی، در روز16 ماه مه ستون واندوم را تخریب کرد. این ستون که مظهر و نماد برتری طلبی ملی بود، به دستور ناپلئون اول در سال 1805، با ذوب کردن توپ هایی که در جنگ با سایر کشورها به غنیمت گرفته شده بود، ساخته شده بود.
سرانجام اما در روز28 ماه مه 1871، کمون پاریس، زیر آتش دشمن آزادی و برابری، سقوط کرد، و پاریس به زیر تیغ شوم ارتجاع افتاد. بیش از صد هزار نفر کشته و تبعید شدند، و این سرآغاز کارنامه ی خونین بازگشت حکومت بورژوازی بود.
شکست کمون پاریس̊ سترونی و نارسایی گرایش های پرودونیستی و آنارشیستی را بیش از پیش آشکار کرد. شکست ایده های پرودونیستی و آنارشیستی، زمینه ساز رشد و تقویت گرایش سوسیالیسم کارگری مارکس شد. رخ داد کمون پاریس̊ بورژوازی اروپا را بیش از پیش متوجه خطرناک بودن قدرت انترناسیونال کارگران کرده بود. به همین علت در ژوئن 1872 وزیر امور خارجه ی فرانسه، تمام دولت های بورژوازی اروپا را برای پیشبرد سیاستی مشترک علیه انترناسیونال فراخواند. بیسمارک، صدراعظم آلمان نیز یک ماه پس از این فراخوان همه بورژوازی اروپا را به ایجاد ائتلافی گسترده علیه انترناسیونال دعوت کرد. سال بعد صدر اعظم های آلمان و اتریش، دو کنفرانس مشترک برای بررسی اقدام های ضروری علیه انترناسیونال تشکیل دادند و در همان سال پاپ نیز به این کمپین گسترده ی بورژوازی پیوست. بدین سان، شورای عمومی انترناسیونال در سال 1872 به ناچار مقر خود را به نیویورک منتقل کرد. این امر در عمل به فعالیت های انترناسیونال خاتمه داد. در ادامه نیز با توجه به رشد تضادها و تناقض های گرایش های طبقاتی مختلف درون جنبش کارگری اروپا، دیگر انترناسیونال نمی توانست به حیات خود ادامه دهد، به همین علت شورای عمومی، به پیشنهاد مارکس، در آخرین کنفرانس خود در 15 ژوئیه ی 1876 در فیلادلفیا، طی قطعنامه ای انحلال انترناسیونال اول را به طور رسمی اعلام کرد.
در پی شکست کمون پاریس و انحلال انترناسیونال، جنبش کارگری اروپا در یک موقعیت تدافعی قرار گرفت. رهبران جنبش کارگری به هیچ وجه کارگران کشور خود را در موقعیتی نمی دیدند که بتوانند به رویارویی سراسری با بورژوازی بپردازند. چنین به نظر می رسید که دوران انقلابی به سر آمده و تا خیز بعدی، کارگران باید به کسب دست آوردهای جزیی اکتفا کنند.
دهه ی 1870، هم برای جنبش کارگری هم برای جامعه ی بورژوایی دهه ی پُر تحولی بود. در این دهه تا آن جا که به کشورهای اروپای غربی بر می گشت با توسعه ی فنآوری و انقلاب صنعتی، از سویی شاهد رشد چشم گیر بارآوری نیروی کار و توسعه ی اقتصادی هستیم؛ از سوی دیگر با به سرانجام رسیدن پروسه ی شکل گیری دولت ملی در آلمان و ایتالیا، شاهد فراگیر و همه گانی شدن پدیده ی دولت ملی هستیم. تکمیل این پروسه، جنبش های ملی سده ی نوزدهم اروپای غربی را به سرانجام رساند و شور تازه ای در کالبد ناسیونالیسم دمید. علاوه بر این برخورداری کارگران مرد از حق رأی همه گانی همراه با بهبود نسبی موقعیت کارگران ماهر و تصویب قوانینی درباره ی حق تشکل، حداقل ساعات کار روزانه، حداقل سطح دستمزد و... به تدریج زمینه ی بسط و گسترش گرایش ناسیونال- رفرمیسم را در جنبش کارگری اروپا فراهم کرد. گرایشی که افق جنبش کارگری را در چارچوب سرمایه داری کشور خود، و تعدیل شرایط  استثمار و بهبود شریط زنده گی کارگر کشور خود محبوس و محدود کرد.
پس از انحلال انترناسیونال اول، سازمان های تشکیل دهنده ی انترناسیونال در سطح هر کشور به ایجاد احزاب سیاسی کارگری پرداختند. احزابی که باید تجسم سازمان یابی سوسیالیستی کارگران به مثابه یک طبقه ی می بودند، در عمل به نماینده و سپس جانشین طبقه تبدیل شدند. احزابی که باید تجسم تشکل یابی جنبش الغای نظام کارمزدی و سرمایه داری می بودند، در عمل به تجسم تشکل یابی جنبش دموکراتیزه کردن مناسبات سرمایه و الگوی توسعه ی سرمایه داری تبدیل شدند.
در دهه ی 1880 اعتصاب های بسیاری در روسیه، فرانسه، امریکا، بلژیک و انگلستان صورت گرفت. در بسیاری از موارد، این اعتصاب ها تنها برای دست یابی به مزد بیشتر نبود، بل بهبود شرایط کار و حتا گاه خواست های سیاسی نیز مورد نظر بود. در میان خواست های کارگران، " کاهش ساعت کار به هشت ساعت در روز، بدون کاهش دستمزد" از جمله خواست های ثابت بود. سازمان های کارگری امریکا، در ابتدای کار می کوشیدند قانون کاهش ساعت کار را به تصویب برسانند. در بسیاری از ایالت های امریکا، ساعت کار رسمی کارگران در استخدام دولت، به هشت ساعت کار در روز محدود شده بود، اما این مقرارت به مرحله ی اجرا درنیامده بود. مقرارت مزبور پُر بود از موارد استثنایی، مواردی که خود به قاعده ی کلی تبدیل شده بودند و در عمل ساعات کار طولانی تری به کارگران تحمیل می شد.
"فدراسیون اتحادیه های صنعتی و تجاری"، که بعدها به "فدراسیون کارگران امریکا " تبدیل شد، در سال 1884 کنگره ای تشکیل داد و در این کنگره تصمیمی تاریخی اتخاذ کرد. بر اساس این تصمیم به منظور دست یابی به خواست هشت ساعت کار در روز، می بایست در اول ماه مه 1886 اعتراضی عمومی تدارک دیده می شد. کارگران حدود 18 ماه برای تدارک و سازمان دهی اعتصاب و اعتراض فرصت داشتند. در ادامه سازمان "شوالیه های کار" و سازمان های سوسیالیستی و آنارشیستی نیز با شور فراوان به این جنبش پیوستند. درست یک شب پیش از اول ماه مه روزنامه ی "کارگر" نوشت: "با جسارت به پیش.  نبرد آغاز گشته است. ارتش برده گان مزدی بیکارند. سرمایه داری چنگال ها یش را پشت برج و باروی نظم پنهان کرده است. کارگران! شعار ما باید چنین باشد: سازش موقوف. ماه مه فرا رسیده است."
با فرا رسیدن اول ماه مه سال 1886، در سراسر ایالات متحده 5000 اعتصاب با شرکت 350000 کارگر آغاز شد. صبح اول ماه مه یکی از روزنامه های شیکاگو وضع موجود را این گونه به تصویر کشید: "هیچ دودی از دودکش کارخانه ها بیرون نمی آید. همه چیز، رنگ یک روز تعطیل بخود گرفته است. کارگران را گویی رتیل بین المللی نیش زده است. آنان را گویی رقص مرگ فرا گرفته است".  این چنین بود که 15 سال پس از کمون، اکنون نوبت کارگران امریکایی بود که در شهرهای مختلف، پرچم های سرخ حمل کنند و خیابان ها را به عرصه ی قدرت نمایی خویش تبدیل کنند. کارگرانی که دولت مردان وقت امریکا در توصیف آنان گفته بودند: " در میان این کارگران، هم نهیلیست های روس وجود دارند، هم کمونیست های فرانسوی. رنگ پرچم آنان سرخ است". کارگران امریکایی در اول ماه مه یک اعلامیه در دست داشتند، اعلامیه ای که در آن آمده بود: "امروز روز شورش است، نه آرامش. روزی که دیگر حرف، حرف سخن گویان لاف زن نهادهای اسیر کننده ی کارگر نباشد. روزی که لذت هشت ساعت کار، هشت ساعت استراحت و هشت ساعت برای هر کاری به اختیار خود ما، احساس شود".
 البته با توجه به این که تعداد کارگران امریکا به 15 میلیون نفر می رسید، شرکت کننده گان اندک بودند، اما ترس از ادامه و گسترش جنبش، بورژوازی را بر آن داشت تا با تمام توان به سرکوب کارگران معترض بپردازد. در همین راستا در روز اول ماه مه̊ پلیس به سوی تظاهرات کننده گان در میلواکی شلیک کرد، در جریان همین تیراندازی ها 9 نفر کشته شدند. در روز سوم ماه مه نیز پلیس خصوصی در شیکاگو به سوی اعتصاب کننده گان تیراندازی کردند و 6 نفر را به قتل رساندند. گروه های آنارشیستی در همان روز طی اعلامیه ای که بین کارگران معترض پخش کردند، کارگران را برای برپایی تظاهراتی اعتراضی در فردای آن روز به خیابان فراخواندند. فردای آن روز تظاهرات به خوبی برپا شد. در پایان تظاهرات اما پلیس به کارگران حمله کرد، در این هنگام از بین کارگران  بمبی به سوی افراد پلیس پرتاب شد، با انفجار این بمب 66 نفر از اعضای پلیس زخمی و هفت نفر از آنان کشته شدند. در پی این حادثه افراد پلیس دیوانه وار به سوی کارگران تیراندازی کردند، در اثر این تیراندازی 200 نفر از کارگران زخمی و تنی چند نیز کشته شدند. این واقعه̊ بهانه ای شد تا بورژوازی به سرکوب و اخراج وسیع کارگران بپردازد. در پی این واقعه دولت در سراسر ایالات متحده، اقدام به دستگیری فعالان محافل آنارشیستی، سوسیالیستی و اتحادیه ای کرد. در شیکاگو کارفرمایان برای انتقام گرفتن از جنبش کارگری، تمامی کارگران خود را اخراج و کارگران جدیدی را استخدام کردند. پلیس در شیکاگو هزاران کارگر انقلابی و اعتصابی را دستگیرو روانه ی زندان کرد. شب بعد از واقعه، نیروهای انتظامی به دفتر روزنامه ی "کارگر" یورش برده و هشت نفر از اعضای آن را دستگیر کردند. محاکمه ی این عده از 16 ماه مه شروع شد و تا 20 اوت ادامه یافت. هیئت منصفه همگی آن ها را به اعدام محکوم کرد. شوالیه های کار در کنگره ی خود در شهر ریچموند به این حکم اعتراض کردند. حتا در کشورهای دیگر نیز به این حکم غیر انسانی اعتراض کردند. سرانجام حکم اعدام سه نفر از آن ها لغو شد، اما بقیه در 11 نوامبر 1887 در زندان شیکاگو اعدام شدند. با وجود حضور وسیع پلیس، شش هزار نفر از اهالی شیکاگو در مراسم خاک سپاری اعدام شده گان شرکت کردند.
شش سال بعد فرماندار جدید ایلی نویز پس از بررسی اسناد و مدارک این محاکمه، احکام صادر شده را  لغو و سه نفر باقی مانده را از زندان آزاد ساخت. بدین ترتیب جریان حقیقی این توطئه ی دست ساخت بورژوازی و این محکمه ی فرمایشی روشن شد و قضات و شاهدان مزدور و خود فروخته ی آن رسوا شدند.
از سال 1880 به بعد در محافل و تشکل های کارگری بتدریج این ایده رشد و گسترش یافت، که کارگران باید خاطرات مشترک خود با بورژوازی را که به دوره ی پیکار مشترک آنان علیه نظام فئودالی مربوط می شد کنار گذاشته و جشن های خاص خود را داشته باشند. این ایده نقش بسزایی در تصمیم کنگره ی پاریس درباره ی تعیین یک روز ویژه ی کارگران داشت. شاید بتوان گفت مهم ترین تصمیم کنگره ی موسس بین الملل دوم در سال 1889 تصویب اول ماه مه به عنوان روز پیکار و هم بسته گی جهانی کارگران بود. این پیشنهاد از سوی لاوینی به حمایت از اعتصاب پیشنهادی فدراسیون کارگران امریکا که قرار بود برای هشت ساعت کار در روز، در اول ماه مه 1890 صورت بگیرد، ارائه شد. در نتیجه کنگره طی یک قطعنامه تمام کارگران جهان را به اعتصاب و تظاهرات در اول ماه مه 1890 فراخواند. انگلس که خود در اجتماع نیم میلیونی کارگران انگلیس در هاید پارک لندن حضور داشت این گردهم آیی کارگران را این گونه توصیف کرد: "هم اکنون که دارم این سطور را می نویسم، پرولتاریای اروپا و امریکا دارد از نیروهای خود سان می بیند. این نیروها برای نخستین بار مانند یک ارتش̊ حول یک پرچم̊ بسیج شده اند تا برای یک خواست فوری، یعنی هشت ساعت کار در روز بجنگند."
با آن که قطعنامه ی کنگره ی موسس انترناسیونال دوم فقط برای اول ماه مه 1890 صادر شده بود اما با تکرار این رویداد در سال های بعد، روز اول ماه مه به روز جهانی پیکار و هم بسته گی طبقه ی کار تبدیل شد.
اکنون پس از گذشت 126 سال از قیام تاریخی کارگران امریکا در شرایطی به استقبال اول ماه مه می رویم که به یُمن انقلاب علمی- فنی چند دهه ی گذشته امکان مادی رهایی اقتصادی نیروی کار از سلطه ی سرمایه و کار طاقت فرسا فراهم شده است. بهره دهی نیروی کار و توسعه ی نیروهای مولده چنان ابعاد شگفت انگیزی به خود گرفته که می توان به سهولت تمام نیازهای ضروری انسان ها را برآورده ساخت. به عبارت دیگر پیش شرط های مادی ایجاد جهان انسان های برابر و آزاد، اکنون بیش از هر زمان دیگری آماده است، آن چه در شرایط کنونی می تواند این امکان را فعلیت بخشد همانا اراده ی سازمان یافته ی جهانی اردوی کار و زحمت است. غیاب همین نیروی سازمان یافته، به بورژوازی این امکان را داده است که زمین را به جهنم اردوی کار و زحمت تبدیل کند. اما اکنون به رغم تمام عربده های مستانه ای که سرمایه سر می دهد، بحران ساختاری ناقوس مرگ آن را به صدا درآورده است، بحران کنونی به ویژه در کشورهای پیشرفته ی صنعتی شرایط عینی خیزش جنبش های کارگری را فراهم نموده است. خیزش که می توان در دل آن طبقه ی کارگر را متشکل کرد و بر بحران چشم انداز تاریخی طبقه ی کارگر غلبه کرد!


آثاری که در تهیه ی این نوشته از آنان بهره گرفته ام:
آرمان ها و توهمات، بررسی مختصر تاریخ سوسیالیسم. نوشته ی جعفر رسا. انتشارات نسیم. چاپ دوم
اساسنامه عمومی اتحادیه بین المللی کارگران. نوشته ی کارل مارکس. ترجمه ی  سهراب شباهنگ
روز جهانی کارگر چه گونه زاده شد؟ برگرفته از سخن رانی محسن حکیمی. کمیته ی هماهنگی. 1388
شوالیه های جهان متحد می شوند. نوشته ی مریم شبانی. شهروند امروز. 15 اردیبهشت 1387
صفحاتی از تاریخ جنبش جهانی کارگری و کمونیستی. نوشته ی م. ف. جوانشیر. انتشار مجدد: چاوشان نوزایی کبیر
تاریخ عصر جدید. از انقلاب انگلستان تا کمون پاریس. نوشته ی آ. افیموف و دیگران. ترجمه ی فریدون شایان. انتشارات شباهنگ. تهران 1359
تاریخ عصر جدید. از کمون پاریس تا انقلاب اکتبر. نوشته ی الکساندر آوریانوف و دیگران. ترجمه ی محمد تقی فرامرزی. انتشارات شباهنگ. تهران 1359