Tuesday, February 4, 2014

رویش نور




با پیکری چند پاره و زخم خورده
در میانه ی سراب های دهان گشوده
و هوای مه آلود
تاب می خورد
فریاد تکیده!

در کلاف سراب و مه
دل بسته ی
چشمه ای روشن̊ روان است
فریاد بی خزان!

تا روییدن نور
چند سراب می جوشد از مه؟

Sunday, January 5, 2014

توانایی ها و ناتوانایی ها ی پرولتاریای ایران



ناتوانایی ها 
غیاب سیاسی پرولتاریای سازمان یافته و آگاه در سپهر پیکار طبقاتی جاری در ایران، هم چنان اصلی ترین علت تداوم حاکمیت سرمایه و حاکمان خون جنون کده ی اسلامی است، آن هم درست در زمینه و زمانه ای که  فقر و فلاکت توده ای و بیکار سازی های گسترده و یورش بی امان بورژوازی به هست و نیست کارگران، ژرفا و گستره ای بی سابقه یافته است. به عبارت دیگر جنبش کارگری ایران متناسب با یورش همه جانبه ی دشمنان طبقاتی خود، نتوانسته است اهرم های بازدارنده ی پیشروی دشمن و اهرم های پیشروی سیاسی نیروی خود را شکل و بسط دهد. نبود آلترناتیو پرولتری، هم چنان زمینه ساز رواج نقد لیبرالی و نئولیبرالی از وضع موجود، دل سپردن به اتوپی سبز و بنفش، و چشم دوختن به سیاست اصلاح و اعتدال در رسیدن به وضع مطلوب است، آن هم درست در هنگامه ای که انواع آلترناتیو های ارتجاعی و بورژوا- امپریالیستی، ساخته و پرداخته شده است.  بحران افق رهایی بخش پرولتری، هم چنان زمینه ساز تسلط افق بسنده کردن به کم ترین ها و امید بستن به فردایی است که شرایط زنده ماندن در آن، در بهترین حالت، اندکی بسامان تر از شرایط نابسامان کنونی خواهد بود، آن هم درست در دل زمینه و زمانه ای که هر روز شاهد اعتراض های تدافعی و پراکنده ی روز افزون کارگران هستیم. بدیهی است تا هنگامی که موقعیت پرولتاریا و اردوی پرولتری، به مثابه نیروی اصلی و هژمونیک انقلاب، چنین است، در برهمین پاشنه خواهد چرخید. با چنین موقعیت و آرایشی، حتا در صورت وقوع انفجار توده ای، امکان افتادن در دام̊ چاله های بورژوا- امپریالیستی و ارتجاعی، بسی بیش از امکان رخ داد انقلاب پرولتری، یعنی تنها انقلاب رهایی بخش خواهد بود. اگر موقعیت و توازن قوای طبقاتی در سپهر پیکار طبقاتی ایران چنین است، باید تمام توان و نیروی خود را صرف دگرگونی موقعیت و آرایش قوای اردوی پرولتری کنیم. بنابر این وظیفه ی اصلی تمامی نیروها و کوشنده گان کمونیسم پرولتری و چپ، یاری رسانی در به میدان آمدن کارگران ، سازمان یابی و سازمان دهی هژمونی پرولتاریای ایران و پیوند یابی با دیگر جنبش های اجتماعی- طبقاتی است.
بدیهی است که نمی توان از ناتوانایی های پرولتاریا سخن گفت و به توانایی ها و قابلیت های انقلابی آن اشاره نکرد. در واقع، آن که ناتوانایی های پرولتاریا را می بیند و بر می شمارد، اما نمی تواند توانایی ها و قابلیت های انقلابی آن را ببیند و برشمارد، خود، اسیر محدودیت های ذهنیت بورژوایی و خرده بورژوایی است.
توانایی ها
نخست این که، در تاریخ حیات و پیکار کارگران ایران، این برای نخستین بار است که تمامی نیروهای چپ و راست جامعه، به این آگاهی رسیده اند که، کارگران، نیروی اصلی جامعه ی ایران هستند. در نتیجه، به ناگزیر تمامی نیروهای موجود در فضای سیاسی ایران، برای اعمال هژمونی خود می کوشند به صفوف کارگران نفوذ کرده و نیروی سرنوشت ساز آن را حول افق و پرچم طبقاتی خود سازمان داده و با اتکا به نیروی آن، آینده را از آن خود سازند. در واقع می توان گفت در شرایط کنونی، از سویی، سخن گفتن از نقش اصلی کارگران و کوشش برای سازمان دهی و به میدان آوردن نیروی آن، به خواست مشترک و عرصه ی رقابت نیروها و گرایش های سیاسی تبدیل شده است، و از سوی دیگر، چه گونه گی و چرایی به میدان آمدن کارگران، به معیار تمایز استراتژی های سیاسی- طبقاتی متضاد تبدیل شده است. بر این پایه می توان گفت، در هر صورت̊ سمت و سوی دگرگونی های اجتماعی - سیاسی آینده ی ایران، در گرو، چرایی و چه گونه گی به میدان آمدن کارگران است. امری که خود بیان گر توان نیروی بی بدیل کارگران است.
دوم این که، هر چند کارگران ایران فاقد تشکلی سراسری و اراده ای هم بسته هستند، اما به هیچ وجه نباید منکر این حقیقت شد که امروزه در صفوف کارگران بیش از هر زمانی، زمینه های ذهنی و عینی سازمان یابی کارگران فراهم است. در واقع هم  اکنون در جنبش کارگری ایران، حق تشکل، ضمن پیوند خوردن با خواست نان و کار و آزادی های سیاسی، به یکی از خواست های پایه ای بخش های وسیعی از کارگران ایران تبدیل شده است. مهم تر آن که به طور عملی نیز در چند سال گذشته، شاهد رشد چشم گیر شبکه ها و محافل و تشکل های پرولتری فراوانی بوده ایم. تشکل هایی برخاسته از درون جنبش کارگری و گرایش های گوناگون آن، با رهبران  و چهره های شناخته شده ی کارگری.
سوم این که، در سه دهه ی گذشته در پی گسترش و تعمیق مناسبات سرمایه داری و رشد کمّی کارگران، ما شاهد تعمیق و تمایز شفاف تر قطب بندی های سیاسی - طبقاتی هستیم. در واقع برای نخستین بار در جامعه ی ما، قطب بندی های سیاسی- طبقاتی و گفتمان سیاست طبقاتی، نه در قالب تصورات ایده ئولوژیک  و قطب بندی های فقر و ثروت یا خلق و ضد خلق، بل در قالب گفتمان ها و قطب بندی های کار و سرمایه، چپ و راست یا  پرولتاریا و بورژوا بیان می شود. به عبارت دیگر ما اکنون در صفوف پرولتاریای آگاه و پیشرو ایران، شاهد تضعیف گرایش ها و فرقه های غیر کارگری و قدرت یابی گرایش ها و تشکل های سوسیالیسم پرولتری هستیم. در نتیجه، کارگران ایران، نه توده ای بی شکل و شمایل اند، که بتوان آن ها را با ایده ئولوژی های به اصطلاح فراطبقاتی، یک سان مورد خطاب قرار داد، نه توده ای همسانند، که به توان آن ها را با راه بردها و راه کارهای "همه با هم" به شکل توده ای بسیج کرد.
چهارم این که، کمتر روزی است که شاهد اشکالی از اعتراض کارگری نباشیم. امری که خود می تواند بهترین و موثر ترین بستر تجربه اندوزی و آگاه شدن کارگران نسبت به محدودیت های اعتراض های خود انگیخته، تدافعی و پراکنده باشد. در واقع در متن و بطن همین اعتراض هاست که کارگران می توانند به آگاهی پرولتری، سازمان یابی و تحزب طبقاتی، سازمان دهی هژمونی پرولتری و تدارک انقلاب کارگری دست یابند.
با توجه به توانایی های کارگران می توان گفت، اکنون زمینه و امکان سازمان یابی و تحزب طبقاتی کارگران، سازمان دهی هژمونی پرولتری و تدارک انقلاب کارگری، بیش از پیش در ایران فراهم است. البته همین جا باید یادآور شوم که این توان های بالقوه̊ رهایی بخش، به هیچ وجه، به خودی خود̊ تضمین کننده ی فعلیت یابی هژمونی و انقلاب پرولتری نخواهند بود. در واقع بدون غلبه بر پراکنده گی، که بیان گر گسست های درونی کارگران است و تداوم آن مانع شکل گیری اراده ی هم بسته طبقاتی می شود، بدون کوشش برای برون رفت از وضعیت تدافعی، که پیش از هر چیز در گرو، یار گیری، ائتلاف، هم کاری و اتحاد بخش های گوناگون اردوی کار است، بدون سازمان دهی پیکار طبقاتی حول منافع مشترک و عمومی تمامی کارگران،  بدون افشا و منزوی کردن آلترناتیوها و افق های ارتجاعی و بورژوا- امپریالیستی، بدون پیوند یابی با جنبش های اجتماعی- طبقاتی، بدون به میدان آمدن طبقه ی کارگر به مثابه کل جامعه، نمی توان به رخ داد انقلاب کارگری چندان امیدوار بود.

Friday, December 13, 2013

نقد قطعنامه ی لغو مجازات اعدام سازمان فداییان اقلیت




سرانجام رفقای سازمان فداییان اقلیت نیز به صف مخالفان مجازات اعدام پیوستند. سازمان فداییان اقلیت در چهاردهمین کنفرانس سازمانی خود، طی قطعنامه ای خواهان لغو مجازات اعدام شد. بدیهی است که این تغییرموضع فداییان اقلیت، مستقل از علل و دلایل آن، سبب خوش حالی هر مخالف مجازات اعدام  خواهد شد. من اما ضمن استقبال از این تغییر موضع، بسی خوش حال تر می شدم اگر این تغییر موضع، حاصل کنش باز خوانی انتقادی روایت پراتیک نظری و عملی فداییان اقلیت می بود. اما بر پایه بازخوانی انتقادی قطعنامه ی آنان، می توان گفت این تغییر موضع، نه حاصل کنش بازخوانی انتقادی و نقد دلیرانه ی موضع گذشته ی خویش، بل پاسخی واکنشی به فشار خواست روز افزون لغو مجازات اعدام و طفره رفتن از نقد موضع گذشته ی خویش است. البته باید همین جا یادآوری کنم که تغییر موضع، بدون نقد دلیرانه ی پراتیک نظری و عملی گذشته ی خویش، در میان سازمان ها و احزاب چپ و راست ایرانی، امری رایج است و به هیچ وجه این شیوه ی تغییر موضع، مختص رفقای فداییان اقلیت نیست. یکی از بهترین مثال ها برای تایید این مدعا، شیوه ی تغییر موضع احزاب و سازمان های چپ ایرانی در نفی مجازات اعدام است. بسیاری از آنان در گذشته ای نه چندان دور نه فقط مدافع مجازات اعدام انقلابی، بل صادر کننده و مجری احکام اعدام انقلابی نیز بودند. اما به یکباره بدون نقد موضع گذشته ی خویش، به مدافعان پر شور لغو مجازات اعدام تبدیل شدند. در نتیجه نقد شیوه ی تغییر موضع رفقای فداییان اقلیت را باید چون نمونه ای انضمامی از شیوه ای عام و فراگیر تلقی کرد.
نخست بهتر آن است که متن قطعنامه را بخوانیم: «  نظر به این‌که سازمان فدائیان (اقلیت) همان گونه که تاکنون مکرر اعلام کرده است، معضلات اجتماعی محصول جامعه‌ طبقاتی ‌ست، نظر به این‌ که اعدام هیچ تاثیری در بر افتادن مسائل و معضلات اجتماعی و سیاسی جامعه طبقاتی نداشته و نخواهد داشت. لذا سازمان فدائیان (اقلیت) خواستار لغو مجازات اعدام و حذف آن از قوانین کشور می ‌باشد.» بدیهی است که هر خواننده ای در همان نگاه نخست متوجه خواهد شد که قطعنامه ی فداییان اقلیت، نه علل و دلایل تغییر موضع کنونی آنان را بیان و تبیین می کند، نه علل و دلایل مخالفت تاکنونی آنان را با لغو مجازات اعدام بیان و تشریح می کند. به عبارت دیگر این قطعنامه بیشتر برای پنهان کردن و به فراموشی سپردن علل و دلایل موضع پیشین و کنونی نوشته شده است، نه برای نقد و تبیین آن.  برای تایید مدعای خود، در ادامه می کوشم ضمن بررسی گفته های متن قطعنامه، ناگفته ها و ناایشیده های متن را آشکار کنم.
اقلیت می گوید: « نظر به این‌ که سازمان فدائیان (اقلیت) همان گونه که تاکنون مکرر اعلام کرده است، معضلات اجتماعی محصول جامعه ی طبقاتی است،» من می گویم نه فقط مکرر، بل بدیهی است که از همان لحظه ی شکل گیری، چنین می گفتید و می اندیشیدید. مگر می توان مارکسیست بود و چنین نیاندیشید؟ البته همین جا باید یادآوری کنم که این بخش از نوشته ی شما از دقت کافی برخوردار نیست، و بهتر آن بود که می گفتید نظر به آن که در جوامع طبقاتی، مسائل اجتماعی̊ علل، پیامد و راه حل طبقاتی دارند. زیرا بر پایه ی نوشته ی شما می توان چنین اندیشید که چون معضلات اجتماعی محصول جامعه ی طبقاتی است، در نتیجه جامعه ی بی طبقه، جامعه ی بی معضل است.
اقلیت در ادامه می گوید: « نظر به این‌ که اعدام هیچ تاثیری در بر افتادن مسائل و معضلات اجتماعی و سیاسی جامعه طبقاتی نداشته و نخواهد داشت.» اقلیت این جا دیگر نمی گوید، مکرر اعلام کرده است، در نتیجه شاید بتوان گفت، اقلیت، تاکنون چنین می پنداشته که اعدام در بر افتادن مسائل و معضلات اجتماعی و سیاسی جامعه ی طبقاتی تاثیر گذار است. اکنون اما به این نتیجه رسیده است که اعدام هیچ تاثیری در بر افتادن مسائل و معضلات اجتماعی و سیاسی جامعه طبقاتی نداشته و نخواهد داشت. بدیهی است که بر پایه ی چنین برداشتی از متن، می توان گفت، فداییان اقلیت پیش از این مدافع مجازات اعدام بودند، به دلیل آن که می پنداشتند، اعدام در بر افتادن مسائل اجتماعی و سیاسی جامعه ی طبقاتی موثر است. حال، مخالف مجازات اعدام اند، به دلیل آن که اکنون می دانند، اعدام هیچ تاثیری در بر افتادن مسائل اجتماعی و سیاسی جامعه ی طبقاتی ندارد. بزرگ ترین مشکل قطعنامه این است که در آن، تنها دلیل مخالفت با اجرای مجازات اعدام، بی تاثیر بودن آن، اعلام شده است. به عبارت دیگر آنان به جای آن که بگویند با مجازات اعدام مخالف اند، چون اعدام، قتل و جنایتی دولتی و کیفری غیر انسانی است، فقط به بی تاثیر بودن آن اشاره کرده اند. مهم تر این که برای مثال آیا به راستی می توان چنین با قاطعیت اعلام کرد که ، اعدام های گسترده ی سیاسی در ایران، هیچ تاثیری در جامعه ی سیاسی ایران نداشته است؟ در ضمن بار دیگر بی توجهی در نگارش متن، سبب شده است که در این بخش نیز خواننده بر پایه ی متن قطعنامه  فکر کند، رفقا فقط مخالف مجازات اعدام در جامعه ی طبقاتی اند نه در جامعه ی بی طبقه ! زیرا آنان فقط بر بی تاثیری اعدام در جامعه ی طبقاتی تاکید کرده اند، و از تاثیر آن در جامعه ی بی طبقه چیزی نه گفته اند. بدیهی است که رفقا می توانستند با حذف واژه ی طبقاتی، دست کم متن خود را از چنین برداشت هایی مصون دارند.
می دانم که به احتمال زیاد، رفقای فداییان اقلیت چنین برداشتی از متن قطعنامه را بر نمی تابند و به احتمال زیاد خواهند گفت، هرگز دلیل موضع پیشین و تغییر موضع کنونی ما این نبوده است. در این صورت پرسشی که برای هر خواننده ی متن طرح می شود آن است که پس راز مخالفت تاکنونی رفقای فداییان اقلیت با لغو مجازات اعدام چه بوده  است؟ چرا با وجود آگاهی و اعلام مکرر آن دو مقدمه، اکنون پس از گذشت سال ها  تنها با استناد به آن دو مقدمه، به این نتیجه رسیده اند؟
در واقع آن چه رفقا از گفتن آن طفره می روند آن است که آنان تاکنون می پنداشتند: اعدام انقلابی یکی از اشکال مبارزه ی قهر آمیز، یکی از ابزارهای در هم شکنی مقاومت ضد انقلاب بورژوایی، یکی از ابزارهای حفظ و بقای دیکتاتوری پرولتاریا، شکلی از مجازات قانونی جانیان سیاسی و اجرای عدالت... است. و اکنون دیگر این گونه نمی پندارند. در حقیقت رفقا باید دلیرانه به نقد روایت استالینیستی خود از قهر انقلابی، در هم شکنی مقاومت ضد انقلاب، دیکتاتوری پرولتاریا و نظام کیفری و جزایی بپردازند. بی شک با چنین نقد رادیکال و رهایی بخشی، می توان شاهد گسست ژرف فداییان اقلیت از سنت نظری - عملی استالینیستی بود.

Thursday, December 5, 2013

تأملی در معنای علمی بودن آموزهای کمونیستی مارکس



طرح مسأله
مارکس بارها به روشنی و صراحت در تقابل با آموزه های سوسیالیست های ناکجا آبادی و آیده آلیست های نظرورز و ماتریالیست های مشاهده گر بر علمی بودن آموزه های کمونیستی خود تاکید کرده است. وی هم چنین در تقابل با فرقه های جزم اندیش و جزم گرا، همواره بر سرشت خلاق و پویای آموزه های خود پای فشرده و از وسوسه و اتوپی بنا کردن کاخ های بی گزند و تراشیدن پاسخ های سرمدی، به شدت گریزان بوده است. هر چند مارکسیست های چپ و راست ایرانی، تاکنون درباره ی معنای علمی بودن آموزه های مارکس، کمتر اندیشیده اند، اما بیشتر آن ها علمی بودن آموزه های مارکس را چون یقینی بی چون و چرا پذیرفته اند و یک صدا به تکرار آن پرداخته اند. تا جایی که می توان گفت، علمی نامیدن آموزه های مارکس، خود به یک باور جزمی و عبارت کلیشه ای تبدیل شده است. در ادامه می کوشم بر پایه ی آموخته های تاکنونی ام، به اجمال به معنای علمی بودن آموزه های مارکس و علمی که وی بنیان گذار آن بوده است بپردازم.
معنای علمی بودن آموزه های مارکس
مارکس در نامه ای می نویسد: « در نوشته های من، شیوه ی نگارش و چفت و بست های پر شمار آن حکایت از پیروزی علم آلمانی(Deutschen Wissenschaft) دارد.» یا در جایی دیگر می گوید:« اقتصاد چون علم در مفهوم آلمانی آن هنوز پدید نیامده است.» "علم آلمانی" به روایت مارکس، شناخت روابط و پیوند درونی پدیده، ورای شکل های پدیداری آن است. "علم آلمانی" پدیده ها را در کلیت شان بررسی می کند. این بینش در جزء، تجلی کل را می بیند و در خاص، بازتاب عام را، بینشی که با اندیشه های فلسفی و اومانیستی پیوندی استوار دارد. در دهه های نخستین سده ی نوزدهم، در ادبیات و سنت آلمانی، علمی (Wissenschaftlich) مترادف بود با "عقلانی" یا "انتقادی". با عنایت به چنین معنایی از مفهوم "علم و علمی" بود که انجمن های فرهنگی و ادبی آن روزگار اغلب عنوان علمی را به نام خود می افزودند. مارکس نیز با توجه به همین معنای علم، یعنی انتقادی، بود که آموزه های خود را علمی می خواند. برای نمونه مارکس در نامه به روگه می گوید: « اگر کار ما این نیست که آینده­ ای بسازیم که برای همیشه به مشکلات انسان پایان می­ دهد، پس آن­چه اکنون باید انجام دهیم کاملاً مشخص است؛ منظورم نقد بیرحمانه­ ی هر چیز موجود است، بیرحمانه به این معنی که این نقد نه از پیامدهای خود هراسی دارد و نه از درگیرشدن با قدرت­ های حاکم.» و یا در جایی دیگر که به صراحت، تنها سوسیالیسم واقعی را سوسیالیسم انتقادی و ماتریالیستی می نامد، آن جا که می گوید: « برای هموار کردن راه سوسیالیسم انتقادی و ماتریالیستی، یعنی تنها سوسیالیسمی که می تواند تحول تاریخی و واقعی تولید اجتماعی را آگاهانه گرداند، گسست قطعی از اقتصاد ایده ئولوژیک ضروری است.»  براین پایه می توان گفت نخستین سویه ی معنای علمی بودن آموزه های مارکس، انتقادی و ماتریالیستی بودن آن است. سویه ی ماتریالیستی(ˡ) آموزه های مارکس بیان گر آن است که نقطه عزیمت شناخت عینی- انتقادی مارکس، هستی و پراتیک اجتماعی- تاریخی است، نه پژواک های ایده ئولوژیک آن، هر چند در ادامه به نقش آن پژواک های ایده ئولوژیک در هستی و پراتیک اجتماعی- تاریخی نیز می پردازد. سویه ی انتقادی آموزه های مارکس نیز بیان گر آن است که آموزه های وی فقط  روشنگر و تبیین گر موضوع بررسی خویش نیست، بل در برابر موضوع بررسی خویش، موضعی انتقادی دارد و در پی دگرگونی یا نفی آن است. به عبارت دیگر آموزه ی انتقادی، دارای سرشتی دگرگون سازنده و جانب دارانه است. بر این پایه می توان گفت دومین سویه ی معنای علمی بودن آموزه های مارکس، انقلابی بودن آن است. در واقع علم انقلابی، علمی است که واجد بالقوه گی های دگرگون سازنده  و یا نفی کننده ی موضوع بررسی خویش است. همین سویه ی انقلابی آموزه ی علمی مارکس است که وی را قادر می سازد تا به نقش تاریخی و انقلابی  طبقه ی کارگر در نفی موضوع نقد خود پی ببرد. مارکس در خانواده ی مقدس می گوید: « پرولتاریا و ثروت دو قطب متضاد اند، که یک کل واحد را می سازند. آن ها هر دو آفریده ی جهان مالکیت خصوصی اند. مسأله به طور دقیق این است که هرکدام چه جایگاهی را در آنتی تز اشغال می کنند. این کافی نیست که گفته شود آن ها دو جهت یک کل واحد اند. مالکیت خصوصی، به مثابه مالکیت خصوصی، به مثابه ثروت، مجبور است خود، و درنتیجه قطب متضاد خود، یعنی پرولتاریای موجود را حفظ کند. این همانا جهت مثبت آنتی تز مالکیت خصوصی از خود راضی است. پرولتاریا بر عکس، به مثابه پرولتاریا، قطب متضاد خود را یعنی مالکیت خصوصی که هستی او را تعیین می کند، و او را پرولتاریا می سازد، نابود می کند... بنابر این، در این آنتی تز، صاحبان مالکیت خصوصی، جهت محافظه کارانه، و پرولتاریا جهت نابود کننده است. از آن یک عمل حفظ آنتی تز، و از این یک عمل نابودی آن ناشی می شود... هنگامی که پرولتاریا پیروز گردد، به هیچ وجه به قطب مطلق جامعه تبدیل نخواهد شد، زیرا پرولتاریا فقط با نابود ساختن خویش و طرف مقابل خود، پیروز خواهد شد.» در حقیقت مارکس با کشف نقش تاریخی و انقلابی پرولتاریا بود که سویه ی اصلی معنای علمی بودن آموزه های خویش را شناخت، سویه ای که سرانجام سبب پروسه ی گسست مارکس از موضع  دموکراسی انقلابی به موضع کمونیسم پرولتری شد. بنابر این سومین سویه ی معنای علمی بودن آموزه های مارکس، از موضع پرولتری به نقد و نفی موضوع بررسی خویش نگریستن است. بر پایه آن چه تاکنون گفته شد می توان گفت، علمی بودن رویکرد و آموزه های کمونیستی مارکس، به معنای ماتریالیستی- انتقادی- انقلابی- پرولتری بودن آن است.
انقلاب پرولتری، موضوع علم مارکس
انگلس در "اصول کمونیسم" می نویسد: «کمونیسم آموزه ی (Lehre) شرایط رهایی پرولتاریا است.» وی هم چنین در مقاله ی "کمونیست ها و آقای کارل هاینتس" می نویسد: « کمونیسم تا آن جا که نظری است، بیان تئوریک موضع پرولتاریا، در جنگ[ بین پرولتاریا و بورژوازی] و جمع بندی تئوریک شرایط رهایی پرولتاریا ست.»  بر این پایه می توان گفت، موضوع علمی که مارکس سنگ بنای آن را گذاشت، همانا شرایط رهایی پرولتاریا یا شرایط انقلاب پرولتری و الغای نظم و نظام سرمایه است. بدیهی است که شناخت شرایط رهایی، در گرو شناخت و نقد روزآمد نظم و نظام سرمایه، تناقض ها و بحران هایش، آرایش نیروها و صف بندی های طبقاتی و هم چنین شناخت انضمامی ترکیب اردوی انقلاب و ضد انقلاب،... است. شناخت و نقدی که سرانجام با بیان مطالبات پرولتری وطرح خطوط کلی چشم انداز و بدیل سوسیالیستی، در فشرده ترین شکل بیانی خود، در قالب برنامه ی پرولتری و کمونیستی طبقه ی کارگر متجلی می شود. برنامه ای که راهنمای کلی پراتیک انقلابی اردوی پرولتری و سازمان دهی انقلاب سوسیالیستی است."مانیفست کمونیست" مارکس و انگلس، تجربه و الگویی در خور در این زمینه است. بی شک اما، بدون مادیت یابی این برنامه، نمی توان تعبیر انقلابی جهان را به اهرم تغییر انقلابی جهان تبدیل کرد. امری که مارکس را به طور مستقیم به درک ضرورت سازمان یابی و تحزب کمونیستی پرولتاریا واداشت. در واقع، سازمان یابی و تحزب کمونیستی پرولتاریا، میانجی و حلقه ی پیوند تئوری و برنامه ی پرولتری با پراتیک انقلابی و سازمان دهی انقلاب سوسیالیستی است. به سخن دیگر سازمان یابی و تحزب نیروی تغییر دهنده ی جهان، میانجی و حلقه ی پیوند تعبیر انقلابی جهان و تغییر انقلابی جهان است. سازمان یابی و تحزب کمونیستی پرولتاریا، تنها در صورتی می تواند به مثابه میانجی  و حلقه ی پیوند برنامه و انقلاب پرولتری تلقی شود، که پرولتاریا را قادر سازد به دست و نیروی خود رها شود، نه آن که به میانجی منجی باوری و حلقه ی پیوند با فرقه های ایده ئولوژیک تبدیل شود. در نتیجه پروسه ی شکل گیری تحزب کمونیستی پرولتاریا، با تحزب رهبران و پیشروان کمونیست  و درونی پرولتاریا آغاز و با تحزب وسیع ترین بخش طبقه ی کارگر گسترش و تداوم می یابد. چنین تحزب کمونیستی می تواند، سازمان دهی هژمونی پرولتری را در دستور کار خود قرار دهد، و به هژمونیک شدن نیروی پرولتاریا در اردوی انقلاب یاری رساند. با چنین تحزبی، پرولتاریا نه فقط به دست خود رها می شود، بل قادر می شود در دوران گذار از جامعه ی سرمایه داری به جامعه ی کمونیستی، به مثابه یک طبقه با حکمرانی مستقیم خود، پروسه ی الغای نظم و نظام سرمایه و الغای خویش را رهبری و سازمان دهی کند.
با چنین تأ ویلی از معنای علم و علمی که مارکس بنیان گذار آن بود، باید گفت، بیگانه ترین مکان و فضا برای حضور و رشد رویکرد و آموزه های کمونیستی مارکس، همانا برکه های نهادهای آکادمیک بورژوایی و حزب- دولت ها و فرقه های ایده ئولوژیک غیر کارگری است. و یگانه مکان و فضای حضور و رشد آن، جنبش ضد سرمایه داری اردوی پرولتری است، یعنی همان دریای خروشان و پرتلاتمی که اندیشه های مارکس در آن پای به عرصه ی هستی نهاد و بالیدن گرفت.


1- همین جا به اجمال باید یادآور شوم که ماتریالیسم مارکس، پراتیکی و دیالک تیکی است. پراتیکی است بدین معنا که از سویی هستی اجتماعی - تاریخی را به مثابه عینیت یابی پراتیک تاریخی- اجتماعی در می یابد و از سوی دیگر پراتیک عینی را به مثابه فعالیت انتقادی- انقلابی، نیروی دگرگون کننده ی جهان می داند. دیالکی تیکی است بدین معنا که پدیده ها را نه به طور مجزا، بل در پیوند متقابل آن ها؛ نه به طور ایستا، بل در پروسه ی شکل گیری و رشد و زوال آن ها ؛ نه به طور یک سویه و تک راستایی، بل چند سویه و چند راستایی... بررسی می کند.