Wednesday, September 24, 2014

مارکس ما




نویسنده: آنتونیو گرامشی
برگردان: پارسا نیک جو

آیا ما مارکسیست هستیم؟ آیا چیزی به عنوان مارکسیست وجود دارد؟ هان ای حماقت، تو تنها نیرنگ جاودان هستی. به احتمال بسیار در چند روز آینده، به مناسبت فرا رسیدن صدمین سال گشت زاد روز مارکس، بار دیگر این پرسش طرح خواهد شد، و در پاسخ به آن صفحات بسیاری را از تهی سرشار خواهند کرد. وراجی و موشکافی های پوچ و بی معنا، بخش جدا ناپذیری از میراث بشریت است. مارکس̊ نه واضع آیینی معرکه و محشر بود، نه پیامبری که ما را با آیاتی سرشار از دستورهای مطلق و بی قید و شرط، ارزش های بی چون- و- چرا، و مقولاتی کاذب و ورای زمان و مکان، ترک کرده باشد. تنها دستور و ارزش بی قید و شرط او: "کارگران جهان متحد شوید" بود. بنابر این، آن چه مارکسیست ها را از غیر مارکسیست ها متمایز می کند، عمل کردن به وظیفه ی متشکل کردن [ کارگران]، تبلیغ این وظیفه و پیوستن به تشکل کارگری است.
بدین معنا چه کسی، کمابیش مارکسیست نخواهد بود؟ به سخن دیگر، هر کسی بدون آن که خودآگاه باشد، تا حدی مارکسیست است. مارکس انسان بزرگی بود، و فعالیت های اش در جهان̊ نتایج بسیاری در پی داشت، نه از آن رو که  او از هیچ̊ چیزی ابداع کرد، نه به این دلیل که او بینشی اصیل از تاریخ̊ پیش چشم ما گشود، بل̊  به این دلیل که او آن چه را که پراکنده، ناقص و نارس بود، به امری رشد یافته، بسامان و خودآگاه بدل کرد. آگاهی فردی وی می تواند همگانی شود، همان گونه که اکنون به آگاهی بسیاری از افراد بدل شده است. به همین دلیل، مارکس نه فقط اندیش مند، بل̊  فردی اهل عمل بود، او در عرصه ی تفکر و عمل، انسانی بزرگ و خلاق بود؛ آثار مارکس همان گونه که جهان را دگرگون کرده است، شیوه ی اندیشیدن ما را نیز دگرگون کرده است. مارکس بدین طریق، خِرد را وارد سپهر تاریخ و ساحت آگاهی انسان کرد.
آثار مارکس در دوره ای طرح شده است که نبردی بزرگ بین توماس کارلایل و هربرت اسپنسر درباره ی نقش انسان در تاریخ در جریان است.
کارلایل: قهرمانان، شخصیت های بزرگ و آمیزه ای از عرفان و فرقه های معنوی را پیشتاز و راهبر سرنوشت انسان به سوی هدفی ناشناخته و فنا پذیر، در سرزمین خیالی کامل و مقدس می پندارد.
اسپنسر: از طبیعت و فرگشت، درکی مکانیکی، انتزاعی و بی روح دارد.
انسان: به باور وی، ذره ای در ارگانیسم طبیعی است، و فرمانبر قانونی است که در خود̊ انتزاعی است، اما برای افراد̊ انضمامی و تاریخی می شود: استفاده ی بی واسطه از انسان.
مارکس، نهال اندیشه ی خود را با موضعی استوار و غول آسا، رو- در- روی تاریخ قرار می دهد. وی نه عارف است، نه متافیزیک دانی پوزیتیویست، بل̊  تاریخ دان و مفسر همه ی اسناد گذشته است، نه فقط اسناد گزینشی و دست چین شده. کاستی ذاتی تمامی پژوهش های تاریخی و رویداد نگاری های انسانی، این است که آن ها در بررسی های خود فقط به اسناد دست چین شده استناد می کنند. این دست چینی نه به خواست و اراده ی تاریخ، بل̊  پیامد پیش داوری های جانب دارانه ی پژوهش گران است، پیش داوری هایی که حتا ممکن است، ناآگاهانه گرفتار آن شده باشند، نه مغرضانه. هدف نهایی پژوهش تاریخی، نه درک حقیقت بوده است، نه شناخت دقیق و کامل گذشته، بل هدف آن بیشتر برجسته ساختن اقداماتی چند  یا اثبات و تایید نظریه ی رسمی و حاکم بوده است. تاریخ، فقط قلمرو ایده ها بود. انسان نیز فقط به مثابه روح ناب و آگاهی ناب، مورد توجه قرار می گرفت. حاصل چنین تلقی از انسان و تاریخ، دو نتیجه ی اشتباه است: نظریه هایی که به ساده گی اثبات می شدند، اغلب مستبدانه و ساخته گی بودند، واقعیت هایی نیز که مهم تلقی می شدند، حکایت و داستان بودند، نه تاریخ، اگر تاریخ ، به معنای حقیقی کلمه هم نوشته می شد، بیشتر حاصل شهود و نبوغ افرادی تک و تنها بود، نه حاصل کاری علمی، روش مند و آگاهانه.
نزد مارکس، تاریخ به منزله ی قلمرو ایده ها، اذهان و فعالیت آگاهانه ی افراد، خواه منفرد خواه با همیاری، به قوت خود باقی می ماند. اما ایده ها و اذهان، محتوا و خصیصه ی خود سرانه و دل به خواهانه ی خود را از دست می دهند، و دیگر به عنوان انتزاع های موهوم مذهبی یا جامعه شناختی به شمار نمی روند. در واقع، اساس و محتوای آن ها را می توان در موقعیت اقتصادی، فعالیت عملی و در نظام و روابط تولید و مبادله باز یافت. تاریخ، به منزله ی رخداد، به طور کلی متشکل از فعالیت عملی( اقتصادی و اخلاقی) است. تحقق ایده نیز به این دلیل نیست که گویا به طور منطقی با حقیقت و انسانیت ناب سازگار است ( ایده ای که فقط به عنوان برنامه و اهداف اخلاقی عام انسان وجود دارد). ایده ها، هنگامی تحقق می یابند که دلیل موجه و ابزار تحقق شان را در واقعیت اقتصادی بیابند و نشان دهند. برای پایه ریزی و بنا کردن دقیق اهداف تاریخی یک کشور، جامعه و گروه اجتماعی، مهم ترین چیزی که باید بدانیم آن است که در آن کشور و جامعه، چه نظام و روابط تولید و مبادله ای حکم فرما است. بدون چنین دانشی، می توان رساله و پایان نامه ای کوته بینانه نوشت، که شاید برای تاریخ فرهنگ هم مفید باشد، می توان عوارض جانبی و دامنه دار را هم شناخت؛ اما بدون چنین دانشی نمی توان به نگارش تاریخ پرداخت و از تمامی فشرده گی و استواری فعالیت عملی، پرده برداشت.
بدین ترتیب، بُت ها از محراب شان سقوط می کنند، خدایان نظاره گر هم چون دود کُندری بر آتش افتاده از پیرامون انسان ها محو می شوند. انسان، آگاهی تازه ای از واقعیت های عینی کسب می کند، و از اسرار حاکم بر رخدادهای جهان آگاهی می یابد و آن ها را مهار می کند. انسان خویشتن را می شناسد و در می یابد که اراده ی فردی اش چقدر می تواند با ارزش باشد و قدرت مند شود، اگر به ضرورت تن دهد و نظم و انضباط خویش را برپایه ی فرمان بری از ضرورت استوار گرداند، حتا می تواند بر خودِ ضرورت نیز تسلط یابد و اهداف خویش را با ضرورت یکسان سازد. چه کسی به راستی خویشتن را می شناسد؟ نه انسان به معنای عام کلمه، بل انسانی که قید ضرورت را پذیرفته. پژوهش درباره ی ذات تاریخ و فراشُدی که این ذات را در روابط و نظام تولید و مبادله تعیین می کند، ما را قادر می سازد که دریابیم جامعه به دو طبقه تقسیم شده است. طبقه ای که مالک ابزار تولید است، لزوما خود را می شناسد، و از قدرت و رسالت خویش با خبر است- حتا اگر آشفته و پراکنده باشد. این طبقه، اهداف خاصی دارد که آن ها را با سازمان یابی خویش تحقق می بخشد، بدون نگرانی̊ با واقع بینی و خونسردی̊ مسیر تحقق اهداف اش را طی می کند، مسیری انباشته از پیکرهای گرسنه ی رنجور و کشته های میدان نبرد طبقاتی.
استقرار قوانین واقعی علّی تاریخی و کشف خصیصه های آن برای طبقه ی دیگر فقط پایه ای می شود برای نظم و انضباط رمه ی وسیع بی شبان. رمه، خودآگاهی کسب می کند، و درمی یابد کاری که اکنون باید انجام دهد آن است که خواستار حق خویش از طبقه ی دیگر شود. او درمی یابد تا هنگام برخوردار شدن از ابزار عمل و بدل شدن آرزو به اراده، اهداف خاص وی فقط به صورت کلماتی پوچ و آرزویی پر زرق و برق باقی خواهند ماند.
اراده باوری؟ می توان گفت̊ واژه ای است که هیچ معنایی ندارد، یا این که، آن را به معنایی دل خواهانه به کار می بریم. اراده، در معنا و مفهوم مارکسیستی آن، به معنای آگاهی از اهداف خویش است، که این نیز خود مستلزم تصوری دقیق از قدرت و ابزار بیان خویش˚ داشتن است. بدین معنا، نخست، باید طبقه تمایز و تشخّص یابد، یعنی باید به زنده گی سیاسی مستقل از سایر طبقات دست یابد، و با سازمان دهی منسجم و سبکی منظم، بدون انحراف و تردید، بتواند فعالیت معطوف به اهداف معین خویش را پی گیری کند، و این به معنای مسیری سر راست و مستقیم به سوی هدف نهایی است، بدون تغییر مسیر به چمنزار سرخوش و پر احساس برادری و صدور بیانیه های شیرین توام با عشق و احترام متقابل.
اما عبارت " در معنا و مفهوم مارکسیستی" زائد است. در واقع، این عبارت می تواند منشا بدفهمی ها و ظهور و بروز واژه های بسیار احمقانه شود. "مارکسیستی"، " در معنا و مفهوم مارکسیستی ..." واژه های نخ نمایی هستند که هم چون سکه های کم ارزش، بسیار دست به دست می شوند.
کارل مارکس، نزد ما، آموزگار زنده گی اخلاقی و معنوی است، نه شبانی چوب بدست. او راهنمای غلبه بر تنبلی فکری، مشوق و محرک نیروهای نیکی است که خواب آلوده اند و باید برای پیکاری نیک بیدار شوند. او نمونه ای مثال زدنی از کار و فعالیتی پایدار و پرشور است، فعالیتی که دست یافتن به آن نیازمند صداقت و انسجام فکری و فرهنگی مستحکم است، کار و فعالیتی که اگر نخواهیم اسیر عبارت پردازی های پوچ و انتزاعی شویم، آموختن آن ضروری است.
مارکس، جبهه ی یک پارچه ی وجدان و تفکر انسانیت است: کسی که به گاه سخن گفتن، مراقب زبان خویش نیست، و به گاه احساس، دست اش را روی قلب اش نمی گذارد، او منطق قیاسی پولادینی را پی افکنده است که واقعیت را در ذات خویش˚ احاطه و آن را مهار می کند، منطقی که با نفوذ در ذهن مردم، سبب تحلیل رفتن رشد و نمو پیش داوری ها و افکار متحجّر می شود، منطقی که منش اخلاقی را تقویت و تحکیم می کند.
مارکس، نزد ما، نه کودکی است که در گهواره اش سخن گفته باشد، نه مرد ریشویی است که خادمان و متولیان معابد را از خدا بترساند. در زنده گی نامه ی او چنین حکایت ها و رویدادهایی یافت نمی شود، هیچ نشانه ی عجیب و غریبی نیز در ظاهر انسانی او وجود ندارد. او مغز متفکری بزرگ و آرام است، نقطه عطفی در پیکار دیرینه سال انسانیت پُرشور برای کسب آگاهی از آن چه هست و آن چه می تواند بشود، نقطه عطفی در درک آهنگ اسرار آمیز تاریخ و پراکنده کردن هاله ی مرموزی است که ما را احاطه کرده است، نقطه عطفی در توانگر ساختن تفکر و فعالیت ماست. مارکس پاره ی ضروری و اصلی معنای انسانی ماست، معنایی که می توانست اکنون نباشد، اگر مارکس وجود نمی داشت و نمی اندیشید، یا اگر پاره های آتش روشنایی بخش اش از برخورد شور و آگاهی اش و مصائب و آرمان های اش شعله ور نشده بود.
کارگران جهان، هنگامی که در صدمین سال گشت زاد روز مارکس، از وی تجلیل می کنند، در واقع از خود تجلیل می کنند: تجلیل از نیروی خود آگاهی خویش و پویایی معنای پیروز شدن و تیشه زدن به ریشه ی سلطه و تبعیض موجود، و تدارک نبرد نهایی که اوج تمامی کوشش ها و فداکاری های شان است.
چهارم می 1918
این مقاله ترجمه ای است از: OUR MARX
برگرفته از: CAMBRIDGE TAXTS IN THE HISTORY OF POLITICAL THOUGHT: ANTONIO GERMSCI : PRE-PRISON WRITINGS: PAGE 54-58




Friday, August 8, 2014

شخصیت اقتدار طلب




شخصیت اقتدار طلب
نویسنده: اریش فروم
برگردان: پارسا نیک جو


مُراد مان از "شخصیت اقتدار طلب" چیست؟ ما به طور معمول، تفاوت میان فردی که می خواهد بر دیگران تسلط یابد و آن ها را کنترل و مهار کند، و فردی که به تسلیم شدن و فرمان بُردن گرایش دارد و پذیرای تحقیر شدن است را به روشنی درمی یابیم. اگر بخواهیم از اصطلاح قدری مودبانه تر استفاده کنیم، می باید از "رهبر" و "پیرو" اش سخن بگوییم. هر چند به طور طبیعی میان فرمانروایان و فرمانبران- از بسیاری جنبه ها- تفاوت وجود دارد، با این همه، ما هم چنان تاکید می کنیم که هر دو نوع، یا به عبارت دیگر، هر دو صورت شخصیت اقتدار طلب در واقع پیوندی تنگاتنگ با هم دارند.
آن چه میان آن ها مشترک است، آن چه ذات شخصیت اقتدار طلب را تعیین و تعریف می کند، ناتوانی است: ناتوانی در متکی بودن به خود، مستقل بودن، یا به سخن دیگر: ناتوانی در تحمل کردن آزادی.
قطب مخالف منش اقتدار طلب، فرد بالغ است: فردی که نمی خواهد به دیگران وابسته و متکی باشد، چون او جهان و انسان و اشیا ی پیرامون اش را فعالانه درک می کند و به چنگ می آورد. معنای این سخن چیست؟ کودکان هم چنان باید وابسته و متکی باشند. آن ها هنگامی که در رحم مادرشان هستند- از نظر جسمانی- با مادرشان یکی هستند. پس از تولد، آن ها برای چند ماه و از بسیاری جنبه ها حتا برای چند سال - از نظر روانی- هم چنان بخشی از مادرشان باقی می مانند. به هر حال، آن ها رشد و تحول می یابند. آن ها راه رفتن و سخن گفتن را می آموزند و جهان پیرامون شان را درک و کشف می کنند، جهانی که از آن آنان می شود. کودکان دارای دو مهارت و هنر ذاتی و فردی اند، دو مهارت و هنری که می تواند آن ها را شکوفا کند: عشق و خرد.
عشق، پیوند داشتن و احساس یگانگی کردن با جهان و در همان حال، حفظ استقلال و تمامیت هویت خویشتن است. فردی که عشق می ورزد با جهان در ارتباط است. او وحشت زده و سراسیمه نیست، زیرا جهان خانه ی اوست. او می تواند خود را از دست بدهد، چرا که به خود مطمئن است. معنای عشق، شناخت جهان̊ هم چون تجربه ای عاطفی و احساسی است. با این حال، طریق دیگری نیز برای شناخت جهان وجود دارد، فهمیدن با ذهن، ما این گونه فهمیدن را خِرد می نامیم. خِرد با هوش تفاوت دارد. هوش، بهره گرفتن از ذهن برای رسیدن به اهداف معین عملی است. برای مثال، شامپانزه هنگامی که موزی را در جلو قفس اش می بیند، اما نمی تواند با یکی از دو تکه چوبی که در قفس اش وجود دارد به آن موز دست یابد، می کوشد با متصل کردن آن دو تکه چوب به موز دست یابد، این کوشش بیان گر هوش شامپانزه است. این هوش حیوان است، همان هوش مهارتی که ما معمولا به هنگام گفت و گوهای روزمره آن را فهم می نامیم.
خِرد، اما چیزی دیگر است. خِرد، فعالیتی ذهنی است، کوششی است برای عبور از سطح ظاهری اشیا و رسیدن به جوهر و اصل آن ها، تا به طور واقعی دریابیم که در پس ظاهر اشیا چه چیز نهفته است، چه نیروها و رانه های مشاهده ناپذیری موجب ظهور پدیده ها می شوند و آن ها را متعین می کنند.
من در این جا به این دلیل به توصیف فرد بالغ، عشق ورز و خِردمند پرداختم تا بهتر بتوانم، ذات شخصیت اقتدار طلب را تعریف و تعیین کنم. منش اقتدار طلب̊ بالغ نشده است، او نه توان عشق ورزی دارد، نه توان استفاده از خِرد. در نتیجه، وی به شدت تنها است، بدین معنا که وی اسیر هراسی عمیق و ریشه ای است. او به احساس پیوندی نیاز دارد که مستلزم عشق و خِرد نباشد، او در پی یافتن رابطه ی هم زیستی است، رابطه ای که در آن خود را با دیگران یگانه احساس کند، یگانگی که در آن˚ نه فقط هویت خویشتن را حفظ نمی کند، بل کمابیش در دیگران ذوب می شود و هویت خویشتن را نابود می کند. منش اقتدار طلب̊ مجبور به ذوب شدن در فردی دیگر است، زیرا وی یک تنه نمی تواند تنهایی و هراس اش را تاب آورد. درست در این جا است که به مرزهای مشترک دو صورت منش اقتدار طلب- فرمانروایان و فرمانبران- می رسیم.
منش اقتدارطلبِ منفعل، یا به بیان دیگر، منش خود̊ آزار و سلطه پذیر- دست کم به طور ناخودآگاه- در پی بخشی از واحدی "بزرگ" " شدن است. او می خواهد دست کم به یک مُهره، ذره و بخشی کوچک از شخصی "بزرگ"، نهادی "بزرگ" یا ایده ای "بزرگ" تبدیل شود. این شخص، نهاد یا ایده، ممکن است به طور واقعی با اهمیت و قدرتمند باشد، یا حتا به طور شگفت آوری کاذب باشد و فقط نزد افراد باورمند، واقعی و بزرگ پنداشته شود. در واقع آن چه ضروری است، این است که این فرد، باور داشته باشد که "این" رهبر، حزب، دولت یا ایده، بسیار والا و قدرتمند است، و اگر خود وی نیز بخشی از این "بزرگ" باشد، قوی و بزرگ است. پارادُکس این صورت منش اقتدارطلبِ منفعل آن است که چنین فردی با کوچک̊ کردن خود می تواند- هم چون بخشی از چیزی بزرگ- بزرگ شود. چنین فردی خواهان و پذیرای فرامین است تا ناگزیر نباشد تصمیم بگیرد و پاسخ گو باشد. خود̊ آزار با هراسی که در اعماق جان اش نفوذ کرده در پی تبعیت است- و اغلب به طور ناخودآگاه- احساس حقارت، ناتوانی و تنهایی می کند. به همین علت، وی در پی یافتن "رهبر" و قدرتی بزرگ است تا در پناه حمایت او احساس امنیت کند و بر احساس حقارت خود چیره شود. او ناخودآگاه خود را ناتوان احساس می کند و می خواهد رهبر این احساس او را مهار کند. چنین فرد خود̊ آزار و سلطه پذیری از آزادی می هراسد و به دامن بُتِ خود ساخته می گریزد. چنین اشخاصی در نظام های اقتدار طلبی چون نازیسم و استالینیسم، آرام و قرار می یابند.
دشوارتر از درک منش اقتدار طلبِ منفعل، یعنی منش خود̊ آزار، درک منش اقتدارطلبِ فعال، یعنی منش دگر̊ آزار است. هر چند چنین فردی در نگاه پیروان اش فردی با اعتماد به نفس و قدرتمند به نظر می رسد، اما وی نیز هم چون منش خود̊ آزار وحشت زده و تنهاست. اگر خود̊ آزار احساس قدرت می کند، چون خود را بخشی کوچک از چیزی بزرگ می پندارد، دگر̊ آزار احساس قدرت می کند، چون دیگران- و در صورت امکان˚ بسیاری از دیگران- را در خود ادغام می کند یا به سخن دیگر، آن ها را می بلعد. منش اقتدارطلبِ دگر̊ آزار نیز وابسته به فرمانبران خویش است، درست همان گونه که منش اقتدارطلبِ خود̊ آزار وابسته به فرمانروایان خویش است. البته، این تصویر تا هنگامی که اقتدارطلبِ دگر̊ آزار صاحب قدرت است و نزد خود و دیگران در قامت رهبری قوی و قدرتمند ظاهر می شود، گمراه کننده به نظر می رسد؛ زیرا در واقع ناتوانی و عجز وی فقط هنگامی آشکار می شود که قدرت را از کف داده باشد، هنگامی که دیگر نتواند دیگران را ببلعد، هنگامی که خودش باشد.
هنگامی که من، از دگر̊ آزاری، هم چون سویه ی فعال شخصیتِ اقتدارطلب سخن می گویم، ممکن است بسیاری از افراد شگفت زده شوند، زیرا، اغلب  دگر̊ آزاری را به منزله ی تمایل فرد به آزار رساندن و موجب درد شدن، تعریف و درک می کنند. اما در واقع، در دگر̊ آزاری، آزار رساندن و موجب درد شدن، مساله ی اصلی نیست. ما صورت های متفاوتی از دگر̊ آزاری را می توانیم مشاهده کنیم، صورت هایی که همه گی آن ها در یک کوشش ریشه دارند؛ کوشش برای تسلط بر دیگری و مهار وی، ابزار ناتوان اراده ی خویش کردن دیگری، حاکم شدن بر دیگری و برانگیختن و به خط کردن وی به هر سمت و سویی که خود مناسب تشخیص می دهیم، آن هم بدون هیچ حد و مرزی. در حقیقت، تحقیر و برده سازی دیگری فقط ابزارهای پیش بُرد این هدف است، و اصلی ترین و  اساسی ترین ابزار، همانا مطیع و رام سازی دیگری است؛ زیرا هیچ قدرتی برتر از این نیست که فرد را چنان مطیع و رام خود سازیم که رنج و درد تحمیل شده را بدون مقاومت و نافرمانی، پذیرا شود و تاب آورد.
در واقع، می توان در هر دو صورت شخصیت اقتدار طلب، در نهایت یک نقطه ی مشترک یافت- گرایش به هم زیستی- گرایشی که خود، گواه آن است که چرا در بسیاری از شخصیت های اقتدارطلب می توان توامان مؤلفه های دگر̊ آزاری و خود̊ آزاری را یافت. اغلب، فقط مصداق ها متفاوت اند. همه ی ما با خودکامه ی خانواده آشنا هستیم، خودکامه ای که در خانه رفتاراش با همسر و بچه ها رفتاری دگر̊ آزارانه است، اما در برابر مافوق خود در محل کار به کارمندی فرمانبر و سر به راه تبدیل می شود. یا اگر بخواهیم از نمونه ی شناخته شده تری نام ببریم، می توانیم از هیتلر یاد کنیم. رانه و انگیزه ی هیتلر، میل حاکم شدن بر همه گان بود، در آغاز ملت آلمان و در نهایت همه ی جهان،  او می خواست همه را به ابزار ناتوان اراده ی خویش تبدیل سازد. اما همین شخص به شدت وابسته بود؛ وابسته به تحسین و کف زدن های توده ها، وابسته به تایید مشاوران خود، وابسته به چیزی که خود آن را قدرت برتر طبیعت، تاریخ و سرنوشت می نامید. او از فرمول بندی های شبه مذهبی برای بیان افکاراش سود می جست، برای نمونه هنگامی که می گفت: " آسمان از ملت برتر است، برای آن که متاسفانه می توان انسان را فریب داد و گمراه کرد، اما آسمان را نمی توان." با این همه، قدرتی که هیتلر را بیش از تاریخ، خدا و سرنوشت، تحت تاثیر قرار داده بود، قدرت طبیعت بود. بر خلاف گرایش چهار صد سال اخیر برای مسلط شدن بر طبیعت، هیتلر تاکید می کرد که می توان و باید بر انسان مسلط شد، اما هرگز نمی توان و نباید بر طبیعت مسلط شد. ما می توانیم در هیتلر، آمیزه ای از خصیصه های دگر̊ آزاری و خود̊ آزاری شخصیت اقتدارطلب را بیابیم: طبیعت̊ قدرت بزرگی است که ما باید تسلیم آن شویم، اما موجودات زنده برای مسلط شدن ما وجود دارند.
به سختی می توانیم موضوع شخصیت اقتدارطلب را پایان یافته تلقی کنیم، بدون آن که درباره ی مساله ای که علت بسیاری از بدفهمی هاست، سخن گفته باشیم. اگر به رسمیت شناختن اقتدار، خود̊ آزاری و اِعمال آن، دگر̊ آزاری است، آیا این بدان معناست که همه ی اشکال اقتدار، بیمارگونه و نابخردانه است؟ این پرسش، تمایز بسیار مهمی را نادیده می گیرد، تمایز میان اقتدار خردمندانه و اقتدار نابخردانه. اقتدار خردمندانه، پذیرش اقتدار بر پایه ی ارزیابی انتقادی کاردانی و توانایی است. هنگامی که دانش آموزی، اتوریته ی معلمی را می پذیرد، می داند که معلم بیشتر از وی می داند، از این رو، این پذیرش، بر پایه ی ارزیابی خردمندانه ی کاردانی و توانایی معلم استوار است. نمونه ی دیگر، هنگامی که من به عنوان مسافر کشتی، اقتدار ناخدای آن را می پذیرم، می دانم که وی به هنگام خطر، تصمیم های درست و ضروری خواهد گرفت. اتوریته ی خردمندانه بر پایه ی نفی و طرد خِرد و نقد استوار نیست، بل این دو را پیش شرط تحقق خود تلقی می کند. پذیرش اقتدار خردمندانه، نه مرا کوچک می کند، نه مرجع اقتدار را بزرگ، اما برتری مرجع اقتدار را، در جایی و تا زمانی که واجد کاردانی و توانایی است روا می داند.
اقتدار نابخردانه اما، امری متفاوت است. اقتدارنابخردانه بر پایه ی احساس فرمانبری من از دیگری استوار است: من بر این باورم که حق با اوست، نه به این دلیل که به معنای عینی کلمه حق با او ست، و نه به این دلیل که من خردمندانه کاردانی و توانایی او را می پذیرم. در واقع در پیوندهای اقتدار نابخردانه، فرمانبری خود̊ آزارانه ای وجود دارد که با توسل به آن، فرد خود را کوچک و مرجع اقتدار را بزرگ می پندارد. من باید او را بزرگ سازم، تا بتوانم به مثابه بخشی از او، خود نیز بزرگ شوم. اقتدار خردمندانه، متمایل و مستعد نفی خویش است، زیرا من هر چه بیشتر درک کنم، فاصله ام با مرجع اقتدار کم تر خواهد شد. اقتدارنابخردانه اما متمایل و مستعد عمیق و طولانی کردن خویش است. من، هر اندازه طولانی تر و بیشتر وابسته باشم، ضعیف تر می شوم، و هر قدر که ضعیف تر شوم، بیشتر به اقتدار نابخردانه چنگ می زنم و به آن تن در می دهم.
تمامی جنبش های دیکتاتوری بزرگ عصر ما، بر پایه ی اقتدار نابخردانه استوار بوده اند و خواهند بود. نیروی پیش برنده ی آن ها، احساس ناتوانایی فرد فرمانبر، وحشت زده و ستایش گر "رهبر" بوده است. تمامی فرهنگ های بزرگ و بارآور نیز بر پایه ی اقتدار خردمندانه هستی یافته اند: انسان هایی که توان بسیج کردن دیگران را حول وظایف معین خردمندانه و اجتماعی داشته اند، به همین علت مجبور نبوده اند که به امیال نابخردانه ی دیگران متوسل شوند.
پیش از به پایان رساندن این بحث، مایلم تاکید کنم که هدف هر انسانی باید تبدیل به مرجع اقتدار خویش شدن باشد؛ بدین معنا که باید در مسائل اخلاقی دارای وجدان، در مسائل فکری دارای باور، و در مسائل احساسی و عاطفی دارای صداقت باشد. با این همه، هر انسانی، فقط هنگامی می تواند چنین اقتداری را درونی کند که به حد کافی بالغ شده باشد تا جهان را با خِرد و عشق درک کند. شکوفا سازی این ویژه گی ها، بنیاد مرجع اقتدار خود شدن و در نتیجه، بنیادی برای دموکراسی سیاسی است.

1957

نشانی مقاله ی ترجمه ی شده:
 http://www.marxists.org/archive/fromm/works/1957/authoritarian.htm

Sunday, July 6, 2014

منش انقلابی




بخش دوم و پایانی
نویسنده: اریش فروم
برگردان: پارسا نیک جو

مسائل هر فرد، درست متناسب و هم سطح آزادی است که بدان دست یافته است. انسان آگاه و خلاق، انسانی آزاد است، زیرا او می تواند با اصالت زنده گی کند- وجود خود اش منبع زنده گی اش است. ( همین جا باید یاد آور شوم که این بدان معنا نیست که انسانِ مستقل، انسانی گوشه نشین و گوشه گیر است، بی شک در فراشَد رابطه برقرار کردن با دیگران و جهان پیرامون است که شخصیت رشد می یابد. اما این ارتباط و پیوند، به طور کلی چیزی متفاوت از وابسته گی است). در حالی که مساله ی استقلال به منزله ی خود- پَرورانی، مارکس را به نقد جامعه ی بورژوایی می کشاند، اما همین مساله، فروید را در چارچوب نظریه اش به عقده ی اُدیپ می رساند. فروید معتقد است که سلامت ذهن و روان در گرو غلبه کردن بر تصورات زنای با مادر است، در این صورت، سلامت روان و ذهن، پایه ی بلوغ و رهایی و استقلال می شود. اما از نظر فروید، این فراشُد با ترس از اخته گی بدست پدر آغاز می شود، و با گردن نهادن به امر و نهی های پدر و درونی سازی آن در ساحت فراخود پایان می یابد. از این رو، استقلال، محدود و متوقف می شود ( به استقلال از مادر) و آن چه تداوم می یابد، وابسته گی به پدر و مراجع قدرت اجتماعی در ساحت فراخود است.
منش انقلابی، شخصی است که خود را با انسانیت یک سان و هم ذات می داند، از این رو او از مرزهای محدود جامعه ی خویش فراتر می رود، و قادر است از چشم اندازی عقلانی و انسانی به نقد جامعه ی خود و دیگر جوامع بپردازد. او شیفته و گرفتار فرهنگ بسته ای که در آن زاده شده نیست، زیرا می داند که زاده شدن اش در آن فرهنگ، چیزی جز یک تصادف زمانی – مکانی نبوده است. او با چشمانی باز به محیط خود می نگرد و چون انسانی آگاه با ملاک هایی که خود یافته، آن هم نه طور تصادفی و دل بخواه، بل با دلیل و منطق، به داوری درباره ی نوع بشر و هنجارهای موجود می پردازد.
 منش انقلابی با انسانیت هم ذات و یک سان است. با بهره گیری از واژه گان تأمل برانگیز آلبرت شوایتزر، می توان گفت، فردی با منش انقلابی "زنده گی را گرامی می دارد و تحسین می کند"،  و با "اشتیاقی ژرف و عشقی شور انگیز زنده گی می کند". بی تردید، ما تا آن جا که به زنده گی چنگ می زنیم و با مرگ می جنگیم، هم چون دیگر حیواناتیم، اما چنگ زدن به زنده گی به طور کلی متفاوت از عشق ورزیدن به زنده گی است. برای روشن تر شدن، باید به این واقعیت توجه کنیم که یک سنخ شخصیت نیز وجود دارد که شیفته ی مرگ و ویرانی و زوال است، و مرگ را بر زنده گی ترجیح می دهد ( هیتلر، مثال تاریخی این سنخ است). این سنخ منش را می توان با بهره گرفتن از گفته ی "میگل د اونامونو" "دوستدار مُرده" یا مرگ اندیش (Necrophilous) نامید. "اونامونو" این عبارت را در وصف "ژنرال فرانکو" که در سال 1936 شعار مشهور اش "زنده باد مرگ" بود، گفته است.
گرایش به ویرانی و مرگ، شاید در فرد آگاهانه نباشد، با این حال می توان از اعمال فرد به وجود و حضور چنین گرایشی پی بُرد. زنده گی را وقفِ ویران کردن، تباه کردن و اختناق کردن، برای چنین شخصی همان خرسندی را در پی دارد که عاشق زنده گی از رشد کردن، گسترش یافتن و تحول پیدا کردن خرسند می شود. مُرده دوستی یا مرگ اندیشی (Necrophilia) انحرافی حقیقی است که خواست و هدف اش، ویران سازی و تباهی موجود زنده است.
اندیشه و احساس منش انقلابی را می توان "روحیه ی انتقادی" نامید- یا آن گونه که اهل موسیقی می گویند کوک ساز اش انتقادی است. این شعار لاتینی، "به همه چیز شک کن" بیان گر بخش بسیار مهمی از واکنش و پاسخ وی در قبال جهان است. در بحث من، روحیه ی انتقادی، هیچ شباهتی با کلبی مسلکی یا بدبینی ندارد، بل بصیرتی واقعی در روحیه ی انتقادی وجود دارد، بصیرتی که آشکارا در تضاد با پندارهایی است که جایگزین واقعیت شده اند.
منش غیر انقلابی به طور اخص مستعد پذیرش باورهایی است که اکثریت از آن پیروی می کنند، در حالی که واکنش کسانی که روحیه ی انتقادی دارند درست در تقابل با چنین مشی و طریقی است. آن ها به ویژه هنگام شنیدن داوری های اکثریت، که خود حاصل بازار اندیشه ی صاحبان قدرت است، هم چنان پای بند رویکرد انتقادی اند. البته اگر بیشتر مردم، آن چنان که خود مدعی اند، مسیحی واقعی بودند، پذیرش چنین نگرشی نباید برای شان دشوار می بود، چرا که مسیح نیز در برابر معیارهای پذیرفته شده ی زمانه ی خود چنین رویکرد انتقادی داشته است. سقراط نیز دارای چنین روحیه ی انتقادی بوده است. چنین روحیه ای در پیامبران و بسیاری از انسان هایی که هر یک از ما، به طریقی آن ها را می ستاییم نیز وجود داشته است. البته ما فقط هنگامی آن ها را با آسوده گی خاطر می ستاییم که از مرگ شان سالیان بسیاری گذشته باشد و به حد کافی از مرگ آن ها مطمئن باشیم.
روحیه ی انتقادی، شخص را در برابر کلیشه یا آن چه "عقل سلیم" اش می خوانند بسیار حساس می سازد، عقل سلیمی که تکرار مکرر مُهملات است، مُهملاتی که چون همه آن را تکرار می کنند معقول پنداشته می شود. شاید نتوان به ساده گی روحیه ی انتقادی را که من از آن سخن می گویم تعریف کرد، اما اگر کسی آن را در خود یا دیگران تجربه کند، به ساده گی می تواند دریابد چه کسی واجد و چه کسی فاقد چنین روحیه ی انتقادی است.
برای نمونه، چند میلیون نفر از مردم باور دارند که می توان با مسابقه ی تسلیحات هسته ای، صلح را تأمین و تضمین کرد؟ باوری که در تقابل با تمامی تجارب تا کنونی ماست. چند میلیون نفر باور دارند که اگر آژیر خطر به صدا درآید- هر چند در کلان شهرهای ایالات متحده پناهگاه هایی ساخته شده است- می توانند جان خود را حفظ کنند؟ درحالی که آنان می دانند برای رسیدن به پناهگاه ها  فقط پانزده دقیقه وقت خواهند داشت. نیازی نیست که آدمی هوچی بود، تا بتوان پیش بینی کرد که  هنگام تلاش برای رسیدن به ورودی های پناهگاه ها، آن هم فقط در ظرف پانزده دقیقه، بسیاری زیر دست و پای جمعیت هراسان له خواهند شد. گویا میلیون ها نفر از مردم هم چنان بر این باورند که پناهگاه های زیر زمینی، می توانند آن ها را از شر بمب های پنجاه یا صد مگاتُنی نجات دهند. چرا چنین باوری دارند؟ چون آن ها فاقد روحیه ی انتقادی اند. حال آن که اگر همین داستان را برای یک کودک پنج ساله تعریف کنیم، به احتمال بسیار آن را زیر سوال خواهد بُرد- کودکان در این سن و سال بیشتر از بزرگ سالان دارای نگرش انتقادی اند. بیشتر بزرگ سالان به حد کافی "آموزش" دیده اند که روحیه ی انتقادی نداشته باشند، به همین دلیل، ایده هایی را معقول می پندارند که آشکارا مُهمل اند.
منش انقلابی، افزون بر روحیه ی انتقادی، با قدرت نیز رابطه ی ویژه ای دارد. او خیال باف نیست، و می داند که قدرت می تواند فرد را مجبور، منحرف و نابود سازد. اما وی به دلیل و منظوری دیگر رابطه ی ویژه ای با قدرت دارد. نزد وی، قدرت هرگز مقدس شمرده نمی شود، و هرگز وظیفه و نقش قدرت را حقیقت، اخلاق یا خیر تلقی نمی کند.
رابطه ی فرد با قدرت، بی شک یکی از مهم ترین مسائل امروز ماست. البته مساله ی پیش روی ما نه شناخت قدرت یا غیر واقعی و ناچیز شمردن نقش و کارکرد قدرت، بل مساله ی پیش روی ما این است که آیا قدرت مقدس است یا نه، آیا فرد به طور اخلاقی مجذوب قدرت می شود یا نه. کسی که به طور اخلاقی مجذوب قدرت می شود، هرگز روحیه ی  انتقادی و منش انقلابی نداشته و نخواهد داشت.
 منش انقلابی توان "نه" گفتن دارد. به عبارت دیگر، او توان نافرمانی دارد. نزد وی توان نافرمانی داشتن فضیلت است. برای روشن تر شدن، بهتر آن است که آن چه را به اجمال گفتم، دقیق تر و همه جانبه تر شرح دهم: تاریخ انسان، با نافرمانی آغاز شد و چه بسا با فرمانبَری پایان یابد. معنای این گفته چیست؟ این که می گویم تاریخ انسان با نافرمانی آغاز شد، اشاره ام به اسطوره شناسی عبری و یونانی است. در قصه ی آدم و حوّا، فرمان خدا آن است که از این میوه نخورید، و انسان- یا به بیان دقیق تر و منصفانه تر، زن- توانست "نه" بگوید. زن توانست نافرمانی کند و حتا مرد را هم متقاعد کرد که در نافرمانی وی شریک شود. پیامد این نافرمانی چه بود؟ به زبان اسطوره، انسان از بهشت بیرون رانده می شود- در واقع می توان گفت، انسان از زنده گی پیشا فردی، پیشا آگاهی و پیشا تاریخی، و اگر مایلی اید، از موقعیت پیشا انسانی بیرون رانده می شود، موقعیتی که می توان آن را با زنده گی جنین در زِهدان مادر مقایسه کرد. به عبارت دیگر انسان از بهشت رانده شد و به اجبار در جاده ی تاریخ گام نهاد.
به زبان اسطوره، او اجازه ی بازگشت ندارد. اما در واقع، او قادر به بازگشت نیست. زیرا انسان همین که از آگاهی خویش آگاه شد، و از خود، به منزله ی وجودی جدا از دیگری و طبیعت نیز آگاه شد، دیگر نمی توانست به هماهنگی و همسازی آغازین که موقعیت زنده گی پیشا آگاهی اش بود باز گردد و از نو آغاز کند. در حقیقت با این نخستین اقدام نافرمانی، تاریخ انسان آغاز شد و این نخستین اقدام نافرمانی، نخستین قدم در مسیر آزادی بود.
یونانیان در اساطیر خود از نَماد متفاوتی استفاده کرده اند، از نَماد پرومته. این پرومته بود که آتش را از خدایان رُبود و مرتکب گناه شد، در واقع او با این عمل مرتکب نافرمانی شد، عملی که ارمغان آن برای انسان آتش بود، و چنین بود که تاریخ انسان یا تمدن انسان آغاز شد.
از اساطیر عبرانیان و یونانیان می آموزیم که کوشش انسان و تاریخ انسان با نافرمانی آغاز شده است.
حال می توان پرسید چرا من می گویم، چه بسا تاریخ انسان با فرمانبَری پایان یابد؟ شور بختانه در این جا دیگر من اسطوره ای سخن نمی گویم، بل بسیار واقع بینانه سخن می گویم. اگر جنگ هسته ای در دو یا سه سال، نیمی از جمعیت انسانی را نابود سازد، و جامعه ی انسانی را به طور کامل به دوران بربریت پرتاب کند - یا اگر این جنگ ده سال به طول بیانجامد و سبب نابودی حیات بر روی زمین شود- این همان فرمانبری مقرر و معینی است که از آن سخن می گویم. یعنی، اطاعت از فرمان شلیک، و اطاعت از ایده هایی که به عملی ساختن چنین موقعیت دیوانه واری می اندیشند.
نافرمانی، مفهومی دیالک تیکی است، زیرا در حقیقت، هر نافرمانی̊ فرمانبری، و هر فرمانبری̊ نافرمانی است. معنای این گفته چیست؟ هر نافرمانی، اگر عصیانی بی معنا و پوچ نباشد، فرمانبری از اصل دیگری است. من در برابر فرمان بُت ها نافرمانم، زیرا فرمانبر خدا هستم. من از فرامین سزار سر پیچی می کنم، چون سر سپرده خداوند هستم. یا اگر بخواهیم به زبانی غیر دینی بگوییم، من فرمانبر اصول و ارزش های وجدان خویش هستم. ممکن است، من از فرمان های دولت سرپیچی کنم، چون فرمانبر حقوق انسانی هستم. در این صورت اگر من در جایی فرمانبرم ، بدین این معناست که همیشه در جایی دیگر نافرمانم. در نتیجه مساله ی اصلی، نه فرمانبری یا نافرمانی، بل فرمانبری و نافرمانی از چه و از که است؟
از آن چه تاکنون درباره ی منش انقلابی گفته ام، می توان به این نتیجه رسید که منش انقلابی، به معنای مورد نظر من، ضرورتاً منشی مختص عرصه ی سیاست نیست. یعنی، در عرصه ی سیاست، دین، هنر، علم و فلسفه نیز شخصیت هایی با منش انقلابی وجود دارند. برای نمونه بودا، مسیح، مایستر اکهارت، جیوردانو برونو، گالیله، مارکس و انگلس، اینشتاین، شوایتزر و برتراند راسل همه گی شخصیت هایی با منش انقلابی اند. در واقع، حتا شما می توانید منش انقلابی را در فردی بیابید که در هیچ یک از این عرصه ها جایی ندارد؛ انسانی که "آری" ی او "آری" و "نه" ی آن "نه" باشد. کسی که توان دیدن و گفتن واقعیت را داشته باشد، درست مانند آن پسر بچه ی قصه ی " لباس های تازه ی پادشاه" نوشته ی هانس کریستین اندرسن، که دید شاه لخت است، و آن چه را دیده بود با صداقت به زبان آورد.
سده ی نوزدهم، دورانی بود که در آن شاید نافرمانی راحت تر پذیرفته می شد. زیرا سده ی نوزدهم، زمانی بود که اقتدار در خانواده و دولت، حضوری علنی تر داشت، از این رو برای منش انقلابی نیز جایی وجود داشت. سده ی بیستم اما دورانی بسیار متفاوت است، در این سده نظام های صنعتی مدرن، آدمک های سازمانی آفریده اند. نظامی مبتنی بر دستگاه های عریض و طویل اداری که اولویت شان، کنترل کم درد سر عملکرد آدمک سازمانی است، البته این کنترل بیشتر بر فریب و دستکاری استوار است نه زور. مدیران این دستگاه های اداری، مدعی اند که سرسپرده گی در برابر فرمان های آن ها، امری ارادی و اختیاری است. آن ها به ویژه با پاداش و ارضای بخشی از نیازهای مادی آدمک ها، می کوشند همه ی ما را قانع سازند که تصور کنیم آن چه انجام می دهیم، همان است که مایلیم انجام دهیم. آدمک سازمانی نافرمان نیست، او حتا نمی داند فرمانبر است. او چه گونه می تواند به نافرمانی بیندیشد، هنگامی که از فرمانبر بودن خود آگاه نیست؟ او فقط یکی از "پادوها" است، یکی از انبوه مردم. او "سالم و دقیق" است. او می پندارد، اندیشه و عمل اش "منطقی" است - حتا  اگر آن اندیشه و عمل، سبب مرگ خود و فرزندان و نوه هایش شود. در نتیجه برای انسان هم عصر روزگار بوروکراتیک صنعتی، در مقایسه با انسان سده ی نوزدهم، پروردن منش انقلابی و نافرمان بودن بسی دشوارتر است.
ما در دورانی زنده گی می کنیم که منطق ترازنامه ی مالی و منطق تولید کالاها در زنده گی انسان ها نیز گسترش یافته است. انسان ها به عدد و رقم تبدیل شده اند، همان گونه که کالاها به عدد و رقم تبدیل شده اند. به عبارت دیگر انسان ها و کالاها به کمیت هایی در فراشُد تولید تبدیل شده اند.
تکرار و تأکید می کنم: برای کسی که حتا نمی داند فرمانبر است، نافرمانی بسیار دشوار است. به سخنی دیگر، چه کسی می تواند از ارزیابی های حسابگر الکترونیکی اطاعت نکند؟ ما چه گونه می توانیم به فلسفه ای که ایده آل اش، هم چون حسابگر الکترونیکی عمل کردن است، یعنی بدون اراده و احساس و شور، "نه" بگوییم؟
امروزه دیگر فرمانبری به منزله ی فرمانبری شناخته نمی شود، بل آن را تحت نام "عقل سلیم" و پذیرش ضرورت های عینی جامعه، عقلانی ساخته اند. اگر در شرق و غرب، ساخت سلاح های فوق العاده ویران گر، ضروری پنداشته شود، چه کسی نافرمانی خواهد کرد؟ اگر همه، نه بر اساس اراده ی انسانی، بل بر پایه ی ضرورت های عینی، عمل کنند، چه کسی مایل خواهد بود بگوید "نه"؟
موقعیت کنونی ما از جنبه ای دیگر نیز درخور توجه است. در جامعه ی صنعتی، که در بلوک غرب و شرق مانند هم بیش از پیش گسترش می یابد، فرد را با قدرت گسترده ی دولت، بوروکراسی صنعتی و اتحادیه های بوروکراتیک، تا سر حد مرگ ترسانده اند، او نه فقط ترسیده است، بل احساس می کند به راستی فرومایه است. او دیگر "داوود" نیست که به "گولیات"  "نه" بگوید. آیا این آدمک می تواند به اقتداری که نسبت به پنجاه یا صد سال پیش، هزاران برابر بزرگ تر و قدرت مند تر شده است، "نه" بگوید؟ این فرد، از گردن نهادن به قدرت، وحشت زده و خوشحال است. او فرمان ها را به نام  و عنوان "عقل سلیم" و منطق می پذیرد، و احساس نمی کند که تسلیم این فرمان هاست.
خلاصه آن که، منش انقلابی، نه مفهومی رفتاری، بل مفهومی پویا است. در این معنای منش شناختی، هر کس که عبارات انقلابی ورد زبان اش است و یا حتا در انقلاب شرکت کند، انقلابی نیست. انقلابی در واقع به معنای کسی است که خود را از بندهای خاک و خون، پدر و مادر و به ویژه از سرسپرده گی به دولت، طبقه، نژاد، حزب و مذهب رها کرده باشد. منش انقلابی، به این دلیل که همه ی احوال طبیعت انسانی را در خود تجربه کرده، انسان باور است، و با هیچ چیز انسانی بیگانه نیست. او به زنده گی عشق می ورزد و آن را گرامی می دارد. او گمانمند و شک آور است و به انسان ایمان دارد.
شک آور است، چون به ایده ئولوژی هایی که پنهان کننده ی واقعیت های نامطلوب اند، مشکوک و بدگمان است. او به انسان ایمان دارد، چون به هستی بلقوه ی انسان باور دارد، حتا اگر هنوز آن قابلیت های نهفته، فعلیت نیافته باشند. او می تواند "نه" بگوید و نافرمان باشد، زیرا می تواند آری بگوید و از صمیم قلب از اصولی پیروی کند که از آن خویش هستند. او خواب آلود نیست، بل با هشیاری کامل از روابط فردی و اجتماعی پیرامون خویش آگاه است. او مستقل است؛ آن چه هست و آن چه دارد، بهره ی کوشش خود اوست؛ او آزاد است و بنده ی هیچ کس نیست.
 از این خلاصه، می توان چنین برداشت کرد که آن چه من در وصف مفهوم منش انقلابی گفتم، بیش تر وصف سلامت روانی و بهروزی انسان است. در حقیقت، من انسان خردمند، زنده و بهنجار را توصیف کردم. مدعای من آن است که چنین افراد خردمندی، در جهانی نا بخرد، چنین انسان های رشد یافته ای در جهانی فلج شده و چنین افراد هشیاری در جهانی خواب زده به سر می برند- به راستی که چنین انسان هایی دارای منش انقلابی اند. هنگامی که همه هشیار باشند، دیگر به هیچ پیام آور و انقلابی نیازی نیست، در آن هنگام فقط انسان های رشد یافته وجود خواهند داشت.
البته بیش تر مردم، هرگز دارای منش انقلابی نبوده اند، اما علت آن که ما دیگر در غارها زنده گی نمی کنیم، آن است که همواره افرادی با منش انقلابی در تاریخ زنده گی انسان وجود داشته اند که ما را از غارهای مان بیرون کشیده اند. با این همه، بسیاری دیگر نیز بوده اند که وانمود می کرده اند که انقلابی هستند، اما در واقع آن ها طاغی، اقتدار طلب و یا فرصت طلبانی سیاسی بوده اند. من براین باورم که روان شناسان، ورای همه ی  تفاوت های انواع ایده ئولوژی های سیاسی، وظیفه ی مهمی در مطالعات منش شناختی به عهد دارند. اما برای آن که این وظیفه به درستی انجام شود، آن ها باید بکوشند برخی از ویژه گی هایی را که در این جُستار به توصیف آن ها پرداختیم در خود رشد دهند: در واقع آن ها باید خود منشی انقلابی داشته باشند.

پایان



این مقاله ترجمه ای است از:

The Revolutionary Character. by Erich Fromm

http://www.angelfire.com/or/sociologyshop/rchar.html